تبليغاتX
بهتر از آب روان
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان

بدینوسیله اعتصاب سراسری پرسنل زحمت کش و خدوم "آب روان"، که مدتی است قریب به 6 ماه بی جیره و مواجب و با کمترین امکانات به هرنحو ممکن اعم از اصابت سیلی و استعمال سرخاب و سایر روشهای مرسوم صورت خود و این وبلاگ را سرخ نگه داشته و با انواع حرکات موزون و غیر موزون سعی در افزایش وزانت این مکان فرهنگی داشته، به دلیل عدم حضور مدیریت این وبلاگ جهت پیگیری و رفع و رجوع امور و نیز شکستگی کمر این پرسنل از مهره چهارم و هفدهم، به دلیل قرار داشتن زیر بار مشکلات، و عدم توجه آن جناب پول دوست پول پرست پول پارو کن به این مسایل را به اطلاع عموم (و بلکه هم داییم) می رساند. لذا از این تاریخ ما امضا کنندگان ذیل همه با هم به وبلاگ "مجید حمید" کوچ کرده  و تا عدم رفع مشکلات و برآورده شدن تمامی خواسته هایمان بر نمی گردیم، جون شما امکان نداره، اصرار نکنید.

مدیر روابط عمومی و مدیر روابط بین الملل و مدیر مالی و مدیر امور اداری و مدیر حراست و مدیر امور تربیت بدنی و مدیر کمیسیون تنظیم بازار و مدیر کل زندانهای آب روان

سعید

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 2:26  توسط سعید  | 

یاد رفت نوشت (همراه با توبه اضافه):

ای وای، ای امان، ای فریاد و ای داد، یکی بیاید شفاعت ما را بکند بلکه از سر این تقصیر ما بگذرند. می پرسید چه شده؟ آخ، مگر نمی دانید؟ شب یلدا شب تولد "حاج پیروز" بود و ما فراموش کردیم. گناه از این بدتر. خدا از همه ما و کوتاهی هایمان درگذرد.

حالا درست است که نتوانستید به هنگام تبریک بگویید، باشد حداقل با ارسال هدیه ای در خور شاءن ایشان جبران کنید لطفا. ضمنا شماره حساب 000/0 بانک تاجرات آماده پذیرش هدایای نقدی هممیهنان پیروز دوست است. همینک یاری سبزتان آباد باد به مهر و از این حرفا.



ما اصولاً طرفدار رعایت اصولی "حق کپی رایت" هستیم، لذا و در همین راستا شعر زیر را که شاعرش را اساسا نمی شناسیم برایتان نقل می کنیم تا در این شب یلدایی(البته شما که فردا این را مطالعه می فرمایید، قاعدتا می شود روز یلدایی) خاطر مبارکتان شاد شود به نیکو وجهی. لذا شما هم به طرفداری از "طرفداران رعایت اصولی حق کپی رایت" از ذکر بدون اجازه این شعر خودداری فرموده و در همین راستا از شوهر عمه گرامی ما (با واریز وجه ناقابل این قصیده به حساب مشترک بنده و ایشان) کسب اجازه فرموده  که اصل این شعر را ایشان برای اولین بار از یک شاعر مجهول الهویة و المکان و معلوم الحال تک زده اند و همین چند دقیقه پیش برای ما نقل فرمودند. البته نمی دانم که در همچنان شبی باید گفت "یلدا قبول" یا "یلدا خوش" یا "یلدا مبارک" هرچه هست ما به شما نیابت می دهیم از طرف خودمان به خودتان همان را بگویید.

 

حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن

آورده   دوصد   گونه  ره آورد  به    خانه

 

اشیاء  گرانقیمت  و   اشیاء نفیسی

کز حسن و ظرافت همه را بود نشانه

 

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر

تا  ادکلن  و حوله و آیینه  و شانه

 

از پرده ابریشم و رو تختی مخمل

تا  جامه  مردانه  و  ملبوس زنانه

 

در جعبهء محکم همه را بسته و چیده

تا    لطمه   نبینند   از   آفات    زمانه

 

دیدم   که  بر  آن  جعبه  نوشته  است  ظریفی

"مقصود   تویی   کعبه   و   بتخانه   بهانه"

 

 

پ ن 1:از اینکه این شعر به شب یلدا ارتباطی نداشت ناراحت و نگران نباشید ایراد از فرستنده است به مانیتور خود دست نزنید.

پ ن 2: پیروز پول پارو می کند، همچنان. لذا فرصت اینکه احوالی از شما دوستان بپرسد ندارد، اما حالش همچنان خوش است با آن پای شکسته. از سایر نویسندگان دوگانه اینجا هم خبری نیست که نیست. فعلا زمام امور دست ماست [که بر ماست] می بخشید ولی این چند صباح حکومت ما را تحمل بفرمایید، عنقریب به زوال خواهد گرایید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 2:8  توسط سعید  | 

بعدا نوشت:پست جدیدی داشتیم که چون قرار بود ژیروز(همان پیروز سابق) بعد از عمری امشب بهروز کند پست را بردیم در مجید حمید نوشتیم. بخوانید و فیض ببرید!


امروز هجدهم آذر است و از آنجا که هیچ ارتباطی با دوازده اردیبهشت و روز معلم ندارد، به همین مناسبت یکی از خاطرات دوران معلمی ام را برایتان نقل می کنم:

 

زنگ کلاس خورده بود و بچه ها به ضرب اردنگی های محبت آمیز مدیر -که همزمان نقش ناظم را هم ایفا می کرد- رفته بودند سر کلاس. معلم ها هم یکی یکی تشریفشان را بردند. در دفتر مدرسه من مانده بودم با یک دستگاه قدیمی پلی کپی دستی. قرار بود آن ساعت امتحان بگیرم و داشتم سوالها را تکثیر می کردم. با چه مصیبتی. قدمت دستگاه آنقدر بود که فکر کنم سند خوبی می توانست باشد برای اینکه ادعا کنیم صنعت چاپ را ما ایرانی ها اختراع کرده ایم. یک ربعی از زنگ گذشته بود و من داشتم با دستگاه ور می رفتم خلاصه چه دردسرتان بدهم، همانطور که جان می کندم و در اثر این تلاش و تقلا، همه جانم جوهری شده بود، یکی از بچه ها در زد:

-آقا اجازه؟

-بیا تو.

     پسرک آمد داخل گفتم: - چی می خوای چرا سر کلاست نیستی؟

-آقا اجازه؟    آقا اجازه؟

-دِ حرف بزن ببینم چته؟

-آقا اجازه، آقای سالمی میگن ابزار کمک آموزشی را بدید آقا.

من را می گویید، از تعجب توام با عصبانیت داشتم می ترکیدم. آخر این آقای "سالمی" دبیر دینی بود. مگر درس دینی چه ابزار کمک آموزشی می توانست داشته باشد؟ وانگهی اگر چنین ابزاری هم باشد، مگر "علی سالمی" نمی دانست توی دفتر این مدرسه روستایی، که همه اموالش عبارت بود از یک میز -که احتمالا عهد نامه ترکمانچای روی آن نوشته و امضا شده- و یک صندلی و نه متر مربع موکت و یک کمد بایگانی پرونده های بچه ها و همین دستگاه پلی کپی –که از یکی از موزه های تاریخ باستان فرانسه به سرقت رفته- چیز دیگری پیدا نمی شد؟ آخر ابزار کمک آموزشی آن هم توی چنین شرایطی؟ این دیگر چه صیغه ای بود؟

با تشر شاگرد را سر کلاس برگرداندم: "برو بچه، درست بپرس ببین آقای سالمی چی می خواد، گوشاتم واز کن که اشتباه نکنی." سرش را پایین انداخت و رفت.

هنوز دو سه دقیقه نگذشته بود که برگشت:

-آقا اجازه؟

-باز که برگشتی، چی می خوای؟

که دیدم همان جمله را تکرار کرد و "ابزار کمک آموزشی" خواست برای دبیر دینی. با عصبانیت گفتم : "بچه برو رد کارت، بگو خود دبیرت بیاد."

یک دقیقه بعد "سالمی" توی دفتر بود. با ناراحتی و اعتراض گفت: "آقا این ابزار کمک آموزشی کوش؟ کجاست؟ چرا مارا معطل می کنید زنگ تمام شد "

دیدم رفت سمت همان میز کذایی مدیر و از توی کشو شیلنگ را که مخصوص کتک زدن بود بیرون آورد. غرغر کنان در حالی که از دفتر بیرون می رفت گفت: "این پدر سوخته ها فقط با ابزارش آدم می شن، اگه این وسایل کمک آموزشی نباشن، این کره خرهای کره بز که درس نمی خونن."

 

پ.ن1:

 "ابزار کمک آموزشی گربود زمزمه محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را"

پ.ن3:

ابزار کمک آموزشی گله، هرکی نخوره خله.

پ.ن2:

دنیا "فولاد و استقلال اهواز و صنعت نفت" و دیگر هیچ. (واسه گل روی مبارکه استقلالیا و پرسپولیسیها)

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 0:26  توسط سعید  | 

این روزها دنبال مرخصی هستم. البته نه از محل کار، از زندگی. بله از زندگی. چقدر خوب می شد اگر زندگی هم مرخصی داشت، سالی یک ماه نه بیشتر. یا حداقل "تایم اوت" داشت مثل بازی والیبال یا بسکتبال یا فوتسال. آخ که چقدر خوب می شد. فکر کنم اصحاب کهف هم چند سالی از مرخصی یا "تایم اوت" استفاده کردند. ای خدا، من هم خسته ام، یه کم "تایم اوت".

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 12:20  توسط سعید  | 

زندگی چیزی به جز تکرار نیست. تکرار چند حرکت ساده. اما زندگی بعضی ها مثل یک لطیفه بی مزه و خنک است که هرچه بیشتر تکرار می شود لوس، بی نمک و ملال آور تر می شود ولی بعضی های دیگر، انگار که دارند مشق خطاطی یا نوازندگی سه تار می کنند که هرچه بیشتر تکرار می کنند پخته تر و جا افتاده تر یا دلنواز تر می شود تا روزی که زیبا ترین تابلو خود را بنویسند یا بهترین قطعه را بنوازند. زیبا ترین قطعه ما اگر که هنوز نواخته نشده باشد، تکرار مشق لازم است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 18:47  توسط سعید  | 

پیش درآمد:

این مطلب کاملا خصوصی است و اگر کسی غیر از مراجعین به این وبلاگ آن را بخواند، خب ...خب ... ایشاله به آخرش نرسیده، کارت سوختش باطل بشه.

 

درآمد:

  "مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز / ورنه در حلقه رندان خبری نیست که نیست"

هرچند این بیت ارتباطی به اصل مطلب نداشت اما همین اول کاری بگوییم که ما با خودمان هم شوخی نداریم، و حتی اگر مصلحت باشد، خودمان را هم افشا می کنیم و لذا در همین راستا (راستای خود افشایی مفرط) و از همین رو و به همین دلیل باید گفت حقیقتا این بیت را آوردیم تا شما بدانید که اینطور نیست که ما همان یک بیت "آن یکی خر داشت پالانش نبود/یافت پالان گرگ خر را در ربود" را فقط بلد باشیم، نه یک بیت جدید هم یاد گرفته ایم. همین.

با توجه به افشاگری های اخیر دوستان این وبلاگ علیه یکدیگر، ما هم برآن شدیم تا اندکی (بله فقط اندکی و نه بیشتر) از اسرار را از پرده برون اندازیم تا همه ماست ها را کیسه نموده حساب کار خود را بنمایند. و اما اصل "برون اندازی از پرده":

1- در راستای افشای چهره مرموز و گاهاً موزمار این "علی" همین بس که این بچه از همان ابتدا (به کسی نگویید، تا حالاش هم همینطوره) در تشخیص رنگ مشکل داشت. من همینجا با مشت های گره کرده و از ته ته ته دل فریاد می زنم : "آقا علی اگر کت شما خردلی نبود پس لابد کرمی بود؟ نه بابا فوتینا ما را با این حرفها نمی توانی خام کنی. ای "علی"، ای عامل استکبار داخلی و خارجی، ای بوق چی مهاجرانی، ای فریب خورده جبهه اصلاحات، برو همان طرفدارهای اصلاح طلب مهاجرانی را با رنگ "کرمی" رنگ کن، با ما چرا؟"

حالا پس از گذشت قریب به هفت سال از آن روزهای خون و حماسه و انتشار اسناد لانه، همه می داند که آن کت "خردلی" بوده و با همان کت که از طرف دفتر فرهنگ و از طریق رابطی که با آنجا داشتی (طبق همان اسناد بدست آمده این رابط کسی نیست جز پیروز که تا مدتها با نام مستعار "امین سقاییان" در دانشگاه تردد می کرد) به تو هدیه شده توانستی آن کودتای معروف به "خردلی" را علیه من انجام دهی و من را از دبیری انجمن ساقط کنی. بله همانطور که حامیان مستکبر و سرمایه دار غربی تو، علیه هم سنگران ما اصولگرایان، در گرجستان کودتای "مخملی" به را انداختند و "ادوارد" را سرنگون کردند. اما علی آگاه باش که بازی خوردی و حسابی باختی، چرا که همان ها که به پشت گرمیشان علیه من کودتا به راه انداختی طرح "کودتای زرد" را با عاملیت دیگر فریبخورده کور دل، "امیر" و با اهدای یک لباس "زرد" به او قصد اجرا داشتند که البته بنا به دلایلی از انجام آن منصرف شدند.

2- طبق آخرین اسناد به دست آمده و اطلاعاتی که البته هنوز به دست ما نیامده، مشخص  شد که عومل استکبار بیکار نبوده در همان مدتی که در حال طرح کودتا علیه بنده از طریق آدم خشک و عبوسی و مخوفی چون علی بودند، با اهدای یک سامسونت مشکی رنگ پر از پول (و البته که از همان پولهای نفتی که قرار بود سر سفره ما بیاید) به او و یک پیکان استیشن "گوجه ای" رنگ مدل 1342 به یار غار و همراهش "پیروز"، قصد تجهیز کودتاچیان را داشتند که البته، موفق هم شدند. هی دنیای بی وفا، هی.

3- هیچ می دانستید، پیروز، این عامل فرعی کودتای "خردلی"، و مستکبر سرمایه دار غرب گرای تکنوکرات پول دوست پول پرست، در انتخابات گذشته ریاست جمهوری گذشته از کرروبی حمایت کرد؟ اما چرا؟ خوب دلیلش خیلی روشن است. پیروز این جمله تاریخی "اگر من ماهی پنجاه هزار تومن درآمد داشتم ازدواج می کردم" را که از من شنید، با خودش گفت: "چه ایده جالبی" (فایل صوتی این بخش از مکالمه پیروز با خودش توسط سربازان گم نام به دست آمده و در مکان امنی نگهداری می شود علاقه مندان به این فایل با ما تماس بگیرند) و از همان ساعت به فکر سرقت این ایده از من افتاد و البته مترصد این فرصت بود، که با کاندید شدن جناب کروبی و آن وعده ماهی پنجاه تومن به هر ایرانی به خیال خودش داشت به کعبه آمالش میرسید که دست اجل خوشبختانه خیلی مهلتش نداد. البته در همین راستا "علی" هم به صرافت طرفداری از جناب کروبی افتاد که البته دیر شده و کار از کار گدشته بود.

4- بقیه اش را هم اگر حال بود بعدا افشا می کنم.

 

پس درآمد:

1- یک نکته به یاد ماندنی: زندگی آنقدر با ارزش هست، که حیف است آن را صرف کار عبثی چون دوستی با دیگران و یادآوری خاطرات خوش گذشته کنیم.!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 0:38  توسط سعید  | 

تذکره الرفقا {۳}

ذكر مرجان حفظها الله

آن اسوه لطف و صفا، آن صاحب‌جمال اهل وفا .  آن شايسته مدح و ثنا، آن شيك پوش اهل غنا (1)   مريدان را همه جسم و جان بود و نامش بي‌بي مرجان بود.

نقل است در عنفوان جواني سريالي در جعبه رنگين جادويي بديد و بسي متأثر گشت و علوم زيستي بنهاد و به علم الاجتماع گرويد.

سالها در آژانس مسافرتي رواديد به‌در آوردي و گردشگر به تور(3) انداختي. در خبر است كه مسافر بسيار به آنتاليا گسيل نمودي تا بدانجا كه حاكم عثماني در مدح وی بسرود:

اين نيمه شبان كيست چو مهتاب رسيده؟        پيغمبر عشق است و ز محراب رسيده

 اين كيست چنين غلغله در شهر فكنده؟          بر خرمن درويش چوسيلاب رسيده

 يك دسته بليط است به زير بغل او                  از بهر گشاييدن ابواب رسيده (2)

روزي بر سي و سه پل او را بديدند كه بساط بليط دبي و عينك آفتابي پهن نمودي و بدينسان كاروان بسيار به دبي فرستادي و خود هيچ به سفر نرفت مگر سفري كه برفت و حاجيه شد.

در ديار سپاهان چونانكه روحش فربه مي‌شد، جسمش كوچك مي‌گشت تا آنكه به پايتخت رهسپار شد و همانجا سكني گزيد وآنجا هم دختركي بليط فروش گشت همچنان تور(3) ببافتي و آب طهران جسمش ظريفتر ساخت و روحش لطيف‌تر. در بلاد  طهران روزي سرگشته بوديم و بي بليط. پس هفت شبانه روز مويه كرديم و بر سر و سينه كوفتيم تا بر بال طياره نشاندمان و پريديم. خداي تعالي حاجتش روا سازد. مرامش پاينده باد.

گويند در دارالعلوم بسيار از اين سو به آن سو دويدي و همايش برگزار نمودي و  سياسي گشتي آنسان كه مريدان هر آنچه جامه از تن بدريدند و شيون بكردند مگر او نظري بيفكند؛  نيفكند !   نقل است كه جرايد مي‌بريد و به تابلو مي‌زد و آتش ميان چپ و راست بر مي‌انگيخت.   همواره در اقليت بودي و دادخواهي مظلومان مي‌نمود.   پيشنهاد كارساز بسيار بدادي، يكي آنكه :« در روز ميلاد مولا علي(عليه‌السلام) به كساني كه نامشان ميلاد است هديه دهيد.» و مريدان بدادند.

از بزرگان عهد خويش بود و در علم نجوم و سعد و نحس ايام از ديگران پيش بود، آنسان كه مي‌شناخت پيش از آنكه ببيند.

مولانا مرجان را تواضع بسيار بودي؛ چونانكه از وي پرسيدند از خود متواضع‌تر و  خوشروي‌تر ديده‌اي؟ گفت: نه !   و هم او را هزار حسن بداشتي يك عيب و آن اينكه هزار حسن بداشتي.

خداي عزوجل حفظش كناد.

نوشته شده توسط علی---------------------------------------------------------------------------

۱):غنا: نه كشور غنا و نه موسيقي از آن نوعش. منظور نگارنده ملك و ثروت است و مقصود اصلي قافيه بود.

۲): گشت. نه آن تور

۳): برخي شاعر اين ابيات را امير دبي مي‌دانند.

{به دلیل پاره ای مشکلات فنی این پست را از فرستنده سعید فرستادیم}

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 23:1  توسط سعید  | 

آگهی بازرگانی پیش از برنامه:

به زودی در این وبلاگ منتشر خواهد شد


"سفر به سرزمین بی سو"

خاطرات سفر سعید به تهران

اصل مطلب:

"آن یکی خر داشت پالانش نبود     یافت پالان گرگ خر را درربود"

زندگی ما این روزها شده عینیت همین بیت جناب مولانا. نه اینکه فکر کنید ما در کار پرورش چارپای دراز گوشیم و دنبال مجوز واردات پالانش بوده ایم که گرگ، گله خرها را دریده، نه بابا شما که اینقدر ظاهر بین نبودید، آخر خوب است که فرموده اند:

"هست اندر صورت هر قصه ای    تیز هوشان راز معنی پسته ای"

نه، خوب درست است که ما یک زمانی دنبال پرورش شتر مرغ بودیم و نشد، اما مطمئن باشید دنبال خر نبوده ایم. آخر یک کمی هم به کنه مطلب فکر کنید. بله قضیه همان است که عرض شد و جناب مولانا فرموده اند، همان که:

"کوزه بودش آب می نامد به دست      آب را چون یافت خود کوزه شکست"

یک روز که حال نوشتن داریم، وقتش را نداریم. روز دیگر که وقت داریم سوژه نداریم. روز بعد که هم سوژه بکر و مناسب داریم و هم وقت، حال تایپ کردن را نداریم. (این را هم بگویکم که سخت تر از تایپ کردن برای ما آدم های تنبل کاری نیست. البته که من آنقدر تنبل هستم که این نرم افزاری که عزیزان برنامه نویس درآورده اند و کارش تبدیل کلام و صوت است به نوشته، هم افاقه ام نمی کند. کم کم دوستان باید دست به کار شوند بر نامه ای از خود درکنند که افکار انسان را تایپ کند نه کلام را، چرا که ما همین که هنر می کنیم و فکر می کنیم خودش جای هزار احسنت و آفرین و لوح سپاس دارد دیگر حس و حال به زبان آوردن آن افکار مشعشع را که نداریم)

کجا بودیم؟ ها داشتیم می گفتیم خلاصه اینکه، یک روز دیگر که هم حال هست و هم سوژه و هم وقت، کامپیوتر نیست. نمونه اش همین سفر اخیر به تهران، کامپیوتر که سهل است حتی یک ورق پاره هم پیدا نمی شد که رویش دو خط بنویسیم و خلایق را از این خاطرات شمال محاله یادم... (ببخشید مثل اینکه اشتباه شده، به ادامه همکارم توجه بفرمایید). خلاصه اینکه همیشه یک جای کار لنگ است. اگر عمری باقی بود و همه چیز جفت و جور شد حتما خاطرات سفر به تهران را خواهیم نوشت.

 

پی نوشت(واسه گل روی ماه کرگدن): این است فوتبال جنوب. زنده باد فولاد زنده باد آبی اهواز و زنده باد نفت آبادان.


+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 0:55  توسط سعید  | 

به زودی در این وبلاگ منشر خواهد شد

"سفر به سرزمین بی سو"

خاطرات سفر سعید به تهران

پی نوشت: اما خداییش این چند روز غیبت و سفر اجباری حداقل یه حسن داشت، اونم اینکه فهمیدم حتی اینجا هم نبودنم احساس نمیشه، هم چنان که بودنم. بازهم شکر، بود و نبودم یکی شده و حداقل طوری نیست که وقتی رفتم مردم بگن "آخیش خدا را شکر که رفت"
+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 18:8  توسط سعید  | 

چند روز پیش رفته بودیم منزل یکی از دوستان که تازه از کانادا برگشته. ا زهمه اشیایی که به عنوان یادگاری همراهش آورده بود و با آب و تاب داشت راجع به شان توضیح می داد که بله فلانی در ونکور از من خیلی خوشش آمد، این را هدیه داد و آن یکی را از اوتاوا خریدم و ...، یک تابلو بود که خیلی نظرم را به خودش جلب کرد. تابلو تکه چوبی بود از فلان درخت و به شکل بیضی بریده شده بی هیچ رنگی و تزیینی. و فقط روش یک جمله به انگلیسی حکاکی شده بود. آویزانش کرده بود به ستونی که دقیقا مقابل درب ورودی  پذیرایی است. ما که با این دو کلاس اکابر سواد همان فارسی را هم نمی فهمیم چه رسد به انگلیسی. گفتیم اینجا بنویسیم بلکه کسی از دوستان لطف کرد و ترجمش را برایمان گفت. تا یادم نرفته این را هم بگویم این دوستمان تا حالا دوبار ازدواج کرده. و در شُرف سومی است.
                      
                          "A silent woman is a gift of GOD"


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 14:43  توسط سعید  | 

ما شکست خورده‌ایم. این واقعیتی است که در یک نقد منصفانه قابل درک است.  - در هر ارزیابی نظام مند، آگاهانه و البته مبتنی بر سنجه های غیر مغرضانه و دانش سو، از کارایی، عملکرد و حرکت یک سازمان، توجه به هدف یا اهداف از سویی و  راهبرد از سوی دیگر -به عنوان دو رکن رکین فرا رو-، شاید مهم‌ترین ابزار اولیه در دست هر منتقد باشد. اکنون چنانچه تنها به اولین رکن بپردازیم راستی ادعای اول این نوشته بیشتر رخ می‌نماید.

***

امروز شانزدهم مهر ماه است. سه ماه پیش دوست و برادر ارجمند، فرهیخته، دانش مدار، اخلاق گرا، نو اندیش و هم سنگرم جناب "پیروز" (آنچه ما را از بیان نام خانوادگی ایشان باز می دارد، ابرام خود ایشان است، و بی شک فروتنی نهادینه در جانشان، وادارنده آن) با درج اولین نوشته در اینجا، پایه گذار نویدی نوین در جان ما در راستای پیوستن دوستان گسسته بودند. هرچند این گسست نه از روی بی‌وفایی یا تیرگی دلها از یکدیگر یا دشمنی دوستان و یاران گذشته بود، که چرخ روزگار از این بازیچه ‌ها بسیار دارد.

 نزدیک به چهار سال از روزگار جوانی‌مان را در کنار یکدیگر در خوشی و ناخوشی سپری نمودیم که روزگاری بود. هریک به امیدی و به ترک دیار. آقا حمید (پدر خانواده و به قول بچه ها – استغفرالله- هم سن خدا) با آن لهجه شیرین کردی از ایوان، امیر چشم سبز و […] زرد (این رنگها هریک داستانی دارد که نه بنده و نه شما را یارای نوشتن و خواندنش نیست) از شیراز، فرهاد نکبت از ماهشهر، بهراد کنجکاو فضول از تهران (یا کرج یا فرانسه یا انگلیس؟) محمد با آن لهجه نچسبش از تپه‌های شوش، هومن کوچولو متولد سال شصت و چند (که هنوز احساس پدری نسبت به او دارم) و علی و پیروز از آبادان و جملگی،  آبادانی این مرز و بوم  و دستیابی به دانش ساخت یکی از مهم ترین نیازهای اولیه بشر،کاشانه، آرمان درسی‌مان. جمعی شش هفت نفره بودیم که به همه چیز سرک کشیده، انگشت در هر سوراخی می نهادیم. از راه اندازی اولین تشکل سیاسی و نیز اولین بنیاد علمی دانشجویی تا تلاش نافرجام جهت راه اندازی نشریه دانشجویی. که هر یک سبب ایجاد پیوندهایی با دانشجویان سایر رشته ها و از جمله دانشجویان رشته تاریخ و علوم اجتماعی (که نام مبارک یکی‌شان را، سرکار خانم مرجان، در بین نویسندگان این وبلاگ می‌ینید) گردید. اما در اندک زمانی آن جمع از هم پاشید. دوستان که امروز هریک در دیار خود مهندسی است دارای جایگاه والا و به مدیریت شرکتی در امر ساخت و ساز و یا در جایگاه تدریس و استادی دانشگاه و یا در پی ادامه درس و افزایش مدارج دانشی خویش، و هریک گرفتار هزاران مشکل و مساله و درگیر با بنا و عمله و کارفرما و ناظر و مشاور و استاد و پایان نامه و...، دیگر مجال پرسش حال یکدیگر را ندارند چه رسد به تازه شدن دیدارها. از این روی نزدیک به سه ماه پیش و با هدف پیوستن دوباره دوستان و آگاهی مداوم از دیگر یاران خود با پیروز قرار راه اندازی این وبلاگ را گذاشتیم. بنا بود هریک از دوستان با نوشتن همراهیمان کند. هم یاران را از خویش باخبر سازد و هم اسباب نشاط و شادی دل دوستان را با شوخی و مطایبه فراهم آورد.

***

 دوباره باز گردیم به ابتدای همین نوشته. ما در دست یابی به هدف – و هدف همان گرد هم آوری دوستان گذشته- نا کام بوده‌ایم. جدا از اینکه راهبرد ما در این ارزیابی دچار کمبود و اشتباه بوده یا اساسا رویکردمان از آغاز نا مناسب برآورد گردد، باید گفت چنانچه تنها رسیدن به هدف مد نظر باشد "ما شکست خورده‌ایم". چرا که نه تنها از آنهمه دوستان حتی از یکی خبری نشد و ما را در این مهم یاری نکردند بلکه همان‌ها هم که از ابتدا بودند باز هم جدا شدند. برادر عزیزم علی که در آغاز قوی و با نوشتن دو تذکره بنده و جناب پیروز، با لطف قلم و طبع ما را امیدوار کرد و سپس این نوشتن‌ها جایش را به سرک کشیدن‌های پراکنده  و ارسال چند دیدگاه داد و اکنون هم که بیش از دو ماه است که رخ در نقاب کشیده. خواهرم (و چقدر دوست دارم بگویم دخترم، اگر ناراحت نمی شوند، که ایشان هم دهه شصتی هستند اگر اشتباه نکرده باشم)، سرکار خانم مرجان، هم که پس از شنیدن یک دو انتقاد این حقیر رخت از این دیر خراب آلوده بر بستند به دیار امن و سلامت و امیدوارم رنجشی از این کمترین در دل نداشته باشند. همان جناب مدیر، استاد فرزانه پیروز هم نمانده اند برای ما. می‌بینید که نزدیک ده روز است اثری از او نیست یا نشانی. اکنون که خوب نگاه می کنیم به پشت سر می‌بینیم حکم جناب حضرت مسلم را داریم –بی قصد تشبیه- که به هنگام تکبیرﺓ الاحرام جماعت نماز گذار پشت سرش در مسجد جای نبود و با سلام نماز جز خودش کسی نمانده بود. البته نه در مثل مناقشه هست و نه ما را ادعای امامت این قوم.

***

سه ماه، یک فصل، از آغاز به کار این وبلاگ گذشت. اگر ارزیابی‌های نظام‌مند را کنار بگذاریم و بپذیریم که می تواند در پس هر شکستی یک پیروزی نهفته باشد، خوب وظیفه داریم جهت جلوگیری از زیان بیشتر، با یک چرخش و تغییر رویکرد و هدف‌گذاری به یافتن مناسب ترین راهبرد در دستیابی  به آن، همچون یک سازمان پیشرو و آینده نگر و منعطف، بپردازیم.

اکنون بی انصافی است اگر از پیروزی ارزشمندی که در گسترش پیوندها‌مان به فرخندگی آشناییمان با دوستانی ارزشمند و ارجمند، چون: تپه های گل بابونه، صدگل، کرگدن، مکث، کلاسور، دختر آبان، آخر دنیا، زابیل، شیخ حقگو، اینموریکس، قدغن، دانشگاه با طعم باران، کپو، عباس ترکان، حوض ماهی و... که بدست آورده‌ایم یادی نکنیم. شاید این پیروزی داغ آن شکست را در آینده ای نه چندان دور سرد کند. و نباید از فراوان دستآوردهای آن گذشت که در آینده همه را یک به یک برخواهیم شمرد. خوب با این نگرش باید گفت "نه، ما شکست نخورده‌ایم". عزت همه شما دوستان نادیده جدید پاینده باد و دوستی هاتان کهنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 5:0  توسط سعید  | 

 

              "که در این خشک نمانید که دریایی هست"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 2:33  توسط سعید  | 

یک- دیشب داشتیم داستان یک پدر بزرگ را تایپ می کردیم. قرار گذاشته بودیم با پیروز هرکدام زودتر مطلبمان آماده شد، گلاب به روتان، روم به دیوار، به قول دوستان بلاگستانی "آپ کنیم" (حقیقتا این اصطلاح "آپ کردن" در ذهنم تداعی کلمات بی تربیتی  را می کند که نمی توانم اینجا به زبان بیاورم). خوب پیروز زرنگی که نه رندی به خرج داد آن بلا که دیدید سر ما آورد. البته در آن نصف شبی احتمالا شما هم مثل همه خلق الله در خواب ناز تشریف داشته اید، پس از ترفند رندانه پیروز هم خیلی اطلاع ندارید. بنده هم نمی توانم آنچه پیروز با ما کرده اینجا بازگو کنم که. بالاخره اینجا خانواده و کوچک و بزرگ رفت و آمد دارند، بالاخص بچه های دهه شصتی، خوب بدآموزی دارد. ولی هرچه کرد گذشت. اما همه آن داستان را که تا اواخرش با این دستهای خسته از کار روزانه و بوی ریکا و پودر رختشویی گرفته و زحمت کشیده تایپ کرده بودیم پاک کردیم. باشد بهترش را می نویسیم سر فرصت مناسب می چاپانیم تا حالش را ببرید شما و ما هم روی این پیروز نازنین را کم کنیم.

دو-  سر پست قبلی که نوشتم فهمیدم بیچاره مولانای رومی (یا ترکی یا شاید هم افغانی یا آمریکایی یا تاجیکی یا...) چه دل پری داشته از مردمی که اندکی به فرمایشاتش توجه نمی فرموده اند. زبان بسته بیخود نبوده که گفته: "هرکسی از ظن خود شد یار من". حالا حکایت ماست (ماست نه ها، ما است). البته در مثل مناقشه نیست، که ما و مولانا؟ حاشا. حکایت این است که عزیزان! بنده از یک تعارض شخصی یا دغدغه درونی خودم در مورد میزان وفاداری و صداقت به عشق در عمل و در شرایط سخت سخن عرضه داشتم.  آخر این چه ارتباطی داشت به […] (ببخشید از اینجا به بعد مطلب مورد لطف تیغ تیز خود ممیزی قرار گرفت). بابا نمیشود که همش از ظن خودتان خوب یک کمی هم از ظن ما یار ما باشید، لطفا. خوب است که ما که نگفتیم اسرار از درونمان بجویید که.

سه- جناب پدر بزرگ همیشه –در هرسه داغی که دیده و خودم از نزدیک دوتاش را شاهد بوده ام- فرموده اند: "تا نباشد امر حق، برگی نیافتد از درخت" و بعدش هم: "بُوَم هِنُو کُل قِصِن، عُمرِت وا به دنیا بو، اَینا به سن و سال نی. شَما هرچه مَخید گویید". حدودا دو ، سه ماه پیش از تلویزیون گزارشی دیدم که سراسر فرمایشات پدر بزرگ را تایید می کرد. لابلای تصاویر تکراری که درباره دفاع مقدس از تلویزیون هرساله پخش می شود، حتما شما هم تصویر آن جوان آر-پی-جی زن را دیده اید که از پشت خاک ریز بلند می شود، شلیک می کند و در کمتر از ثانیه ای پس از چکاندن ماشه و رها شدن خمپاره،گلوله ای به پیشانی اش اصابت میکند و نقش بر زمین می شود. بلافاصله دوربینی هم که دارد این لحظه را شکار میکند به زمین می افتد و به بیننده تصاویری در هم از اتصال زمین و آسمان تحویل می دهد و تمام. یادم نیست اولین بار چند ساله بودم که دیدمش. اما تا همین دو ماه پیش همیشه فکر می کردم خوب آن آر-پی-جی زن حتما شهید شده تا اینکه آن گزارش تلویزیونی را دیدم و در کمال تعجب همان جوان دیروز و مرد میانسال امروز قبراق و سرحال از متلاش شدن استخوان های جمجمه اش و سالم ماندن مغزش تعریف می کرد و اینکه چند تا بچه دارد و چه کار می کند. خیلی تعجب برانگیز بود حتما باید آن تصاویر را دیده باشید تا احساسم را دریابید. (البته چند روز پیش هم این بنده خدا را دوباره در تلویزیون دیدم که مهمان یکی از برنامه ها بود.) بازهم به حرفهای پدر بزرگ برگشتم و فکر مرگ و اینکه نوبت من کی میرسد. و چطوری؟

چهار- پریروز دنبال یکی از نامه های اداری تایپ شده می گشتم که خیلی اتفاقی به یکی از فایلهای شعری که دارم برخوردم. بازش که کردم دیدم شعر "دست" استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد است. دو روز است که دارم مرتبا می خوانمش. حض واقعی و احساسی که یک اثر هنری باید به مخاطب منتقل کند در سراسر ابیاتش نهفته است. اصلا حرف زدن درموردش جایز نیست. باید بخوانید تا متوجه شوید چه می گویم. هرچند همه شعرهای استاد لطیف و نغز است اما "دست" چیز دیگری است. هم شعر طولانی است هم احتمالا مناسبتی ندارد (برای ما که عادت کرده ایم حتما با مناسبت تقویمی زندگی مان را تنظیم کنیم) که کلش را اینجا ذکر کنم. پیشنهاد می کنم اگر تا حالا نخوانده اید پیدایش کنید و از دستش ندهید. اگر هم خوانده ایدش خوب حتما دوباره و ده باره خواندنش خال از لطف نیست. آغاز و انجامش این سه بیت است:

شراره  مي‌کشدم   آتش از  قلم  در  دست     بگو چگون توان برد  سوی دفتر دست

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است     که با نوشتن نامت  شود معطر دست

                                                           ***

به  دوست  هرچه دهد  اهل  دل نگیرد باز      حریف عشق چنین می دهد به دلبر دست

                                                           ******

پنج-   مدتی است دوستانِ مراجعِ به این وبلاگ، از طریق کامنت و ایمیل و پیامک و نامه و چاپار و رقص نور و کتیبه نویسی و دود و خلاصه هر وسیله ارتباط جمعی و فردی که دم دست دارند، به بنده اعتراض ها گسیل داشته اند که: "آخر این چه قالبی است که وبلاگتان دارد؟ هیچ قالب بهتری نبود؟" جهت پاسخ به این دوستان، دوش تفالی زدیم به دفتر هفتم مثنوی مولانا که این بیت آمد:

       "حاجی پیروز اگر اذن به من فرمایی        بالله این قالب وبلاگ به هم درشکنم"

که دیدم بیچاره مولانا هم دل خونی از دست این پیروز ما و این قالب نچسب و بی مزه و بد رنگ ما دارد. خدا پیروز را سر راه خیر بیاورد.

شش- این شماره گذاری مطالب را تهمت نزنید که از کرگدن گرفته ایم ها. نه داداش

             "وبِ سعید در زمان آدم اندر باغ خلد / همه مطالبش شماره داشت"

 بله آن روزگاران که ما خانه ای داشتیم و آواره این آب روان نبودیم و هنوز کرگدنی پا به عرصه همسایگی ما نگذاشته بود ما از این قرتی بازی ها و گنده لاتی ها داشتیه ایم. این را گفتیم که پس فردا جناب کرگدنِ با پیروز دست در یک کاسه، ادعای کپی رایت نفرمابند.

هفت- خیلی حرف دیگر داشتیم (البته خودمان که اصلا حرف نداریم) ، تقریبا اندازه یک سینه سخن، اما تا همین جا هم که پرگویی کرده ایم، قردا باید به پیروز حساب پس بدهیم. حلال کنید. شاید همین فردا، پیروز آگهی ترحیم مان را به عنوان اولین عکس وبلاگ اینجا درج کرد. کسی چه می داند. پس حلال کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 4:37  توسط سعید  | 

چند وقتی است دوستان دلسوز ما شده اند و از در خیرخواهی درآمده اند که چرا زن نمی گیری؟ بگذریم از آن روز که ما یک شکری خوردیم که: "اگر درآمدم ماهی پنجا هزار تومان بود زن می گرفتم" و همه شان فقط خندیدند. و حالا در این وانفسا که بوی الرحمن ما به مشام میرسد و منادی حق آهنگ رحیل سر می دهد برای ما هر روز، همه یادشان آمده که چرا زن نمی گیری؟ ای وای دیر شد. آخر یکی نیست بگوید بندگان خدا چرا آن روز که ما پی بهانه می گشتیم برای ازدواج و هزار و یک دلیل منطقی، عقلی، عرفی و شرعی می آوردیم به هیچمان حساب نمی کردید؟ حالا هم که برای ما از در و دیوار بهانه می بارد تا از مسولیت همسر داری شانه خالی کنیم یاد شفقت های خرج نشده تان افتاده اید و فکر کرده اید که مثل سهمیه بنزین باید مصرفش کنید و گرنه می سوزد؟ نه داداش نمی سوزد خیالتان راحت به ماه بعد و سالهای بعد هم منتقل می شود. الغرض، در خیر خواهی تان شکی نیست و قصد گلایه ای هم نبود، که مقدمه چینی بود تا برویم سر اصل مطلب.

و اما اصل مطلب همان بهانه های فرار از ازدواج است. احتمالا شما هم سریالهای ماه رمضان امسال را دیده اید. اشتباه نکنید من هم بجز یکی دو قسمت از هرکدام و آن هم پراکنده و نامنظم، ندیده ام. قصد تایید یا رد و یا نقد هیچکدام را هم ندارم. اما با دیدن دو قسمت از روز حسرت از همان شبهای اول ما مبارک یک سوال (شاید شما بگویید بهانه، که خودم پیش از این هم گفتم ) مرتبا در مغزم تکرار می شود: "اگر من بودم، چکار می کردم؟" در آن دقایقی که من دیدم سریال داستان پسر جوانی را نمایش می داد به نام مسعود که همسرش، معصومه، در اثر یک حادثه فلج شده و ماههاست که بی حرکت روی تخت افتاده. از ظاهر امر پیدا بود که مسعود از این وضع خسته شده و کم آورده و نسبت به معصومه بی محلی و کم توجهی می کند و تلاشهای پدر و مادرِش -که عروسشان را حتی در این حالت عاشقانه دوست دارند- برای توجه بیشتر مسعود به زنش حاصلی ندارد. و در ادامه هم بیننده چشمش به جمال زن دوم آقا زاده، روشن می شود. و ادامه ماجرا ( به قول سرهنگ علیفر ).

به ادامه داستان کار ندارم همین برش کافی است برای من که همان پرسش مرتبا در ذهنم تکرار شود. ببینید قضیه این است که فرضا بنده یا هر جوان شاخ شمشادِ سرو بالایی، با دختر مورد علاقه اش، تاکید می کنم مورد علاقه اش ازدواج کرد. خوب حالا زد و از بد روزگار بعد از ازدواج، دختر خانم به هر دلیل مثل تصاف یا هر چیز دیگر، دور از جان، دچار یک نقص جسمی بزرگ و غیر قابل درمان، که تا آخر عمر همراهش خواهد بود، شد. رفتار من در چین موقعیتی چه حواهد بود؟ سعی می کنم تحمل کنم و تا آخر عمر حرفی نزنم؟ صبر می کنم؟ بعد از مدتی صبرم لبریز می شود و می روم مخفیانه زن می گیرم؟ از روی دلسوزی و ترحمی که نسبت به همسرم دارم وانمود می کنم هنوز دوستش دارم؟ دیگر علاقه ای به او نخواهم داشت؟ یا اینکه، علاقه ای که تا دیروز ادعا می کردم، امروز در همین شرایط و در عمل اثبات می کنم؟ نمی دانم. نمی دانم دوست داشتن های ما نه تنها در مورد همسرمان که در مورد همه آنهایی که روزی هزار بار در تعارفات معمول و مرسوم قربان صدقه شان می رویم، چقدر صادقانه است. اما اهمیت این صداقت و بعد هم وفاداری در رابطه دو همسر بسیار بشتر است از سایر روابط. این نکته را هم نباید نادیده گرفت که جای معصومه و مسعود می توانست در این داستان برعکس باشد آنوقت باید منتظر عکس العمل معصومه ها و پاسخ آنها هم به این پرسش می شدیم. البته اگر انگ نزنید، باید بگویم وفا داری زنها را در این موارد بیشتر دیده ام. بله از نزدیک دیده ام. هرچند که قانونگذار تقریبا و البته با رعایت شرایطی دست هردورا باز گذاشته. در هر حال برای همان سوال اساسی که "اگر من بودم، چه کار می کردم؟" یا "چقدر در ادعای دوست داشتن نسبت به همسرم صادقم؟" جوابی ندارم. خوب تا این سوال هم جواب نداشته باشد از ازدواج خبری نیست اصرار نفرمایید. تازه اگر این یکی حل شد هزارتا دیگر هست. به این راحتی ها نیست که.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:1  توسط سعید  | 

به نسبت میان خود و خورشید می اندیشم، اما جز رنگی  زرد چیزی نمی یابم. نه حرارتی و نه شوری. نه آن جذبه ای که عالمی را گردش به طواف داشته بود و دارد. آخر این چه اندوه است که جز رنگی و پوست هیچ اثری از آفتابم نیست؟

این پرسش مدام است در ذهنم. نه، نه مدام بود و اینک در هیاهوی تمام فریادهای وسوسه، دیگر همان پرسش را هم نمی شنوم. گویی آن شمایل بی همتا در نقوش خوش آب و رنگ این پرده و میان غوغای غبار غمبار هزاران، گرد فراموشی گرفته است. دیگر دل نمی پرسد، زبان است که به اجبارِِ رسمِ تکرار می گوید: چه نسبت است میان من و این "دریای دردِ سر به چاه فرو برده"؟

در عمقِ چاهِ جسم مانده ام، کجاست؟    فریادِ هرشبِ تو که درمان دهد به جان

فراموشی ممتد زمان، ما را با خود برده است و ما که تا دیروز به دنبال جواب سوالهایمان پی قبیله آفتاب روان بودیم، امروز سوالها را هم در هیاهوی این چند روزه گم کرده ایم.

 

این جزر و مد چیست که تا مـاه می رود؟

دریای درد کیست که در چـــاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم

بیم خسوف و تیرگی مــــــــــــاه میرود

گویی کــه چرخ بوی خطر را شنیده است

یک لحظه مکث کرده بـــه اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی ســت کایــن چنین

آسیمه ســـــر نسیم سحرگاه مــــی رود

امشب فروفتاده مگر مــــــــاه از آسمان

یــــا آفتاب روی زمین راه میـــــــرود؟

در کوچه های کـوفه صدای عبور کیست؟

گویا دلــــی بـــــه مقصد دلخواه می رود

دارد ســـر شکـــــــافتن فــــرق آفتاب

آن سایه ای کــه در دل شب راه می رود(۱)

    **********

دوباره مثل علي زاده مي شود اما

اگر دو  مرتبه  کعبه  شکاف  بردارد(۲)

 

 

(۱) شعر از مرحوم قیصر امین پور

(۲) شعر از علیرضا دهقانیان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 12:36  توسط سعید  | 

تو که قدر وفامو ندونستی...

مدتی این مثنوی تاخیر شد / دید پیروز و ز جانش سیر شد

******

روزی مولانا ابوالمعاصی ابوالمجید ابن حمید ابن مجید –حفظه الله- در حلقه مریدان بنشسته بود، اسرار هویدا می کرد. تا درب به صدا درآمدی. مولانا بگفت: "وارد شو علی و آن خبر که داری بازگو". مریدان را حیرت عارض گردید که استاد چون بدانست نادیده که کیست بر در و آن چه خبر دارد. علی وارد شد. عرض ادب پیش استاد نمود و رخصت خواست تا آن اخبار برخواند. استاد بفرمودش. و نقل کرد که پیروز چنین بگفت که: "مثل ما به مولانا ابوالمجید، چون بلاگفاست به کامنتی"

ادامه مطلب بعد از پیام بازرگانی:

***************************************************************

                                                   پیام بازرگانی

کی گفته "کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد" ؟ دیگر نگران نباشید. انواع سفارشات جهت انگیختن هرگونه شعر تر و حتی تر تر از تر ( همه تر ها را به فتح ت بخوانید نه کسر) علی رغم داشتن خاطر حزین پذیرفته می شود.  تماس از شما شعر تر از ما.

***************************************************************

ادامه داستان:

و تا این کلام بگفت مریدان را اندوه فراوان گشت، اشکها و خونها روان داشتند از دیده بابت این تخفیف که بر استاد عارض گشت (و لیک صیحه ها نزدند و گریبان چاک نکردند چون به آخر ماجرا نرسیده ایم که). پس استاد بگفت: "نزد پیروز رو و بگو همان یک کامنت هم تو هستی و ما هیچ نیستیم. اول و آخر تویی ما در میان / هیچ هیچی که نیاد در بیان". مریدان را حال چونان گشت که صیحه ها بزدند و جامه ها بدراندند و گریبان چاک نمودند. تا آنجا که صد و ده بیامدی و همه را بدان روی که پوشش نا متعارف بداشتند، بازداشت نمودی.

******

 با مرام کجایی؟ آخه بد کردم این مدت نبودی در اینجا را باز کردم،  همین چارتا جَک و جونور و لوازم التحریر و گل گیاهی که دورت جمع شدن از دستت نپرن؟ هر صبح جلوی مغازت را آب و جارو کردم، بسم الله گفتم کرکره را بالا بردم، که مشتریات زابرا نشن. بابا مگه ما خودمون کار و کسب نداشتیم. فکر کردی محتاج این حجره سوت و کور تو بودم؟ نه جون دلم. ما میریم تو همون مجید حمید خودمون می نویسیم تا قدر رفاقت ما را بدانی آقا پیروز. اونجا مگس بپرونیم بهتر از اینه که زیر دست و پای این رفیق رفقات له بشیم. بابا حتی یه احوالی هم نمی پرسی. نمی گی من دست تنها چطور باید اینجا را بچرخونم؟ در هر حال، این تو اینم مشتریات. خودت می دونی داداش. عزت زیاد.

****

پ .ن: بله درست می فرمایید این پیغام را هم تلفنی می شد به پیروز داد ولی فراری های بدهکار موبایلها را هم خاموش می کنند. گفتیم بلکه اینجا را یک نظری بیاندازند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 8:57  توسط سعید  | 

 نشسته بودیم توی دفتر. سر صحبت را باز کرد. به زمین و زمان بد می گفت. حسابی کفری بود. حرفی نمی زدم. فقط گاهی با اشاره سر تاییدی. ول کن نبود سر صبحی. یارو که ماشین را ازش خریده بود قسط دوم را نداده بود. خریدار غریبه نبود. یکی از همین پیمانکارها که برامان کار میکند. بچه بدی نیست. جنوبی است. ساکن گناوه. ماشین را هم یک ماه پیش ازش خرید. بی قراردادی یا کاغذی. دو و نیم را جلو داد و الباقی را قرار شد در دوقسط بدهد. چند روز بعد هم رفته بود تهران ماشین را تحویل گرفته بود. چک هم نداده بود و گفته بود: "بچه جنوب حرفش سنده، چک نمی خواد. خیالت راحت". هنوز هم چند روزی تا پایان موعد پرداخت مانده. اما این همکارمان را هول برداشته. که اگر یارو پول را نداد چه؟ حالا دیگر شروع کرده بود علیه بچه های جنوب حرف زدن. پرو پرو  تو چشای من نگاه می کرد و مزخرف می گفت. ما هم که به احترام موی سفیدش ساکت. قضیه را زدیم به شوخی که دیدیم نه بابا کوتاه نمی آید.آخرش هم درآمد که: "زمان شاه یه انگلیسی همین جا تو شرکت نفت کار می کرد وقتی می خواست بره پای یلکان هواپیما گفت ایران مملکتیه که سی میلیون دزد کنار هم به راحتی زندگی میکنن" با همین وقاحت. دیگر طاقت نیاوردم هرچی شنیده بودم ده برابر جوابش دادم. بحث بالا گرفت. بعدش هم درآمد که: "آره هرچی کارخونه داره دزدن، هرکی ماشین صد میلیونی سوار میشه دزده و همه مردم این مملکت دزدن." حسابی آتیش گرفتم.

آخر مردک نفهم مریض –حالا که دلت می خواهد-  این مملکت غیر از من و تو کیست. تاکی فرا فکنی. چقدر خودت را پاک و مبرا بدانی و شصت و نه میلیون و نهصد و نودو نه هزار و نهصد و نود نه نفر دیگر را مقصر. تا کی مرغ همسایه غاز باشد برایمان. حالم بهم خورد از این همه خود کم بینی. فقط چون توی دبی کیف پولت را که گم شده بعد از یک ساعت پیذا کرده ای دلیل می شود که آنجا مبری از دزد باشد و مملکتت سراسر دزد. اصلا گیرم که تو درست بگویی و همه دزد، خوب مقصر کیست غیر از من و تو. نه رییس با این حرفهای احمقانه و تکرار این جمله که "این مملکت خراب شده درست بشو نیست" فقط تیشه به ریشه اش میزنیم.

یکی بر سر شاخ بن می برید.

 

*************

سری به وبلاگها می زنم همینها که پیروز زحمت کشیده لینکشان را این کنار گذاشته. نمی دانم چندمی بود اما پست آخرش حسابی حالم را گرفت. قبول دارم اینجا وبلاگ است. و شاید نباید انتظار بیشتری داشت. آزادی هم به معنی واقعی کلمه نیست. بله، ول هست و بی در پیکر اما آزاد نیست -که آزادی را رفتار ما می سازد- . اینجا فقط جا برای همه هست. بنویس. از خاطراتت و مودبانه. یا از جزیی ترین روابطت با فلانی بی ادبانه –ولو به داستان-. از آرزو ها و علاقه هایت، دوستی ها و دشمنی ها به طنز. اینجا همه چی هست از فحش و سیاسی بازی گرفته تا موسیقی و کیلیپ و عکس های آنچنانی فلان هنر پیشه در فلان پارتی شبانه تا ورزش و تاریخ و هنر و ... . کسی که جای کسی را تنگ نکرده. باشد همه هستند. فوقش فیلتر هم شدی دوباره یک جای جدید و روز از نو روزی از نو. اما شنیدن بعضی حرفها از بعضی ها زور دارد.

آخر تویی که ادعای روشنفکری می کنی و از این اداها که وجدانت درد گرفته وقتی "پول کالباس و سس مایونز را به راحتی دادم، اما موقع خرید غذای روح به نصف همان مبلغِ کالباس، دستم لرزید" باید بدانی که آن غذای روح فایده ات نکرده. هرچه خورده ای مغزت پس زده. شاید هم به لینت مزاج دچار شده مغزت. وقتی گستاخانه و بی شرمانه و از روی زوال عقل خطایت را ترویج می کنی. بی در نظر گرفتن عرف و اعتقادات جامعه ات. (خواهش می کنم از این حرفهای دموکراتیک تحویلم ندهید که آزادیست و اصلا اینجا مگر چند نفر مخاطب دارد و ...) و در آخر هم مملکتت را تخمی می خوانی – از ساحت شریف همه خوانندگان بخاطر تکرار این کلمه معذرت می خواهم-  فقط دو مطلب را بدان:

اول- هرچه هستی و هستم به خودت مربوط است و خودم. اما تا زمانی که برای خودمان باشیم. من از همه خراب ترم در این دیر خرابِ آلوده -به گواهی شاهد یگانه- اما دلیل ندارد آنچه می کنم بی شرمانه جار بزنم.

دوم- مملکتی که در ذهن تو فلان است که گفتی، مملکت من نیست. کشور من اگر ویرانه هم باشد و همه مردمش دزد بازهم سزاوار تحقیر من نیست. و سزاوار تکرار بدی هایش. شایستگی اش این است که اگر عرضه داریم بسازیمش. هریکی به سهم خود. و می- دانی که سهم آنها که خود را با شعور تر و با فرهنگ تر احساس می کنند حتما بیشتر است. وگرنه نشستن و غر زدن که رسم این روزهایمان شده، از هر ننه قمری بر می آید. باور کنیم هر تغییری از من شروع می شود.

 

چو ایران نباشد تن من مباد

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 18:0  توسط سعید  | 

۱- آقا فقط لیگ خودمان. رها کنید این تیمهای بی خاصیت اروپایی را. بوندسلیگا و کالچو و لالیگا و ... .

دنیا همین کرکری های لیگ "جام خلیج همیشه محترم فارس".

۲- حقیقتا دلمان و جگرمان حال آمد اساسی. حالا هی جنجال کنند و جوسازی. چیزی نه از اررزشهای مس کم می شود نه از مسعود مرادی. دم هر دو گرم.

۳- خدای نکرده فکر نکنید ما استقلالی هستیم. خدا نکند. بلا به دور. نصف آن جگر حال آمدن بخاطر صبا باطری بود. اصلا این دو تا تیم نابود کننده فوتبال این کشورند. امسال هم که خدا را شکر دور دور شهرستانی هاست. دمشان گرم.

۴- ما هم که معلوم است تیم محبوبمان فولاد و استقلال اهواز و هر تیمی که مقابل پرسپولیس یا استقلال بازی کند.

۶- آقا پیروز همین است. باکلاس یا بی کلاس. یا هرچی دلتان میخواد اسمش را بگذارید. از امروز بعد از هر هفته لیگ یک پست خواهیم داشت به کوری چشم دشمنان.

۵- ضمنا یادتان نرود که امسال فولا قهرمان است. و استقلالی ها منتظر باخت به همتای اهوازیشان باشند. همین هقته سه شنبه در تهران.

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 17:40  توسط سعید  | 

خواهش می‌کنم. کافی است. من اشتباه کردم.

 تا دیشب باران را فقط از ابر دیده بودم. اما آن قطراتی که چکه چکه و نم نم گلهای چادر نمازتان را آب داد، مرا آموخت که چشمهء باران تنها ابر نیست، گاه خورشید است. خورشید چشمان شما. آن دو خورشیدِ میان ماه. نه...نه، در میان یک رشکِ ماه. آری رشکِ ماه. اما نه از زیبایی. که زیبایی حقیر است در برابر شما. بلکه از آنچه مانندیش نیست -در هیچ کجا- . آری از ایثار شما و از خود گذشتگی بی‌مانندتان. که هر خط چروک پیشانیتان نوشته ای است بر اثبات یک دهه ایثار. آری سه خط دارد این کتاب و حالا که حساب می‌کنم می‌بینم سه ده از عمر من می‌گذرد.


خواهش می‌کنم کافی است. من اشتباه کردم.

 و باران همچنان می‌بارد. قطره قطره و چکه چکه. نگاه کنید. این گلهای چادر نمازتان سیراب شده‌اند. و چه قدی کشیده اند. تا اوج. تا ملکوت. که این معجزه زلال باران است. چقدر دلم می‌خواهد دستانم را به برگهایشان بیاورزم و همراهشان فراز را از فرود بازشناسم. اما نمی‌شود. دلم گرفته.

 

خواهش می‌کنم کافی است. من اشتباه کردم.

این باران در جانم من طوفان است. که من موری بیش نیستم، آنجا که جانِ شما سلیمانِ صاحبِ مُلک است. و من دریافتم در این طوفان آنچه باید. سی سال حقتان را که خود خواسته ارزانیم داشتید، و آن را از ذره ذره وجودتان به پایم ریختید. دریافتم. حالا بگذار تمام مدعیان حقوق بشر در عالم فریاد برآورند. به همه‌شان قهقه می‌زنم و می‌خندم. به آنها که حرفشان بوی ادراک نمی‌دهد. اما سکوت شما، نهاد ادراک آن معانیم آموخت.

 

خواهش می‌کنم. دیگر این دل طاقت ندارد. این دل حتی گنجایش عظمت نامتان را ندارد. و حالا با این طوفان چگونه سازد. دل خواهش می‌کند. اما زبان را یارای بیان نیست. پس روی بر می‌گردانم تا اشکم را نبینید و فقط در دل تکرار می‌کنم با هر قطره و هر چکه مادر، مادر، مادر... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 17:46  توسط سعید  | 

داشتیم پست جدیدی می نوشتیم که ناگهان این سوال اساسی به ذهن مبارکمان خطور کرد که "چرا می نویسیم؟". نه اینکه چه چیزی را می نویسیم نه منظورم این است که "به چه دلیل می نویسیم؟". "به چه دلیل وبلاگ می نویسیم؟" یا یهتر بگویم کدام یک از دلایل زیر انگیزه اصلی ماست (نه ماست. نه، منظورم "ما است" است) از وبلاگ نویسی؟:(جمله ها را با لحن سوالی بخوانید که اشتباه برداشت نفرمایید.)

1-     چون علافیم و بیکار و این کار بهترین راه برای پر کردن اوقات فراغت مان است؟ چرا که اینجا نه ذغال خوب است نه رفیق ناباب ( و حتی رفیق باب و بیل و جک هم نیست) تا ما را از راه به در کند؟

2-     چون افکار مترقی و پیشرویی داریم و جهت هدایت خلق در اینجا باید منتشرشان کنیم؟

3-     چون نوشته هایمان را در هیچ مجله ای از وزین گرفته تا خاله زنکی و زرد و ... چاپ نمی کنند؟

4-     چون عقده نوشتن داریم؟

5-     چون بیرون از اینجا گوش شنوایی برای شنیدن حرف حق نیست؟

6-     چون آپارتمان های75 متری روی دستمان مانده پس لذا گفتیم از این طریق جلب مشری کنیم بله پنج، شش متری بتوانیم بفروشیم؟

7-     چون می خواستیم دوستان قدیم را در یک وبلاگ دور هم جمع کنیم و همیشه با هم از این طریق در ارتباط باشیم؟

8-     چون آزادی نیست برای حرف زدن و ما مجبوریم حرف هایمان را در وبلاگ بزنیم؟

9-     چون آزادی هست برای حرف زدن (به کوری چشم کسی که بند 8 را نوشته) پس ما همه چی می نویسیم حتی وبلاگ؟

10-  چون عقده "خود دیگران کم بینی" داریم (نه اینکه کمبود "بینی" داریم که خدا را شکر هم از خانواده پدری و هم از خانواده مادری تنها چیز درشت و اساسی که به ما رسیده همین "بینی" است) و می خواهیم دیده شویم؟ (باز هم اشتباه نکنید در جمله "می خواهیم دیده شویم؟" منظور از دیده، چشم نیست. مراد از آن جمله این است که "می خواهیم دیگران مارا ببینند؟")

11-  چون پی شوهر می گردیم؟ (نه بابا ما که دختر نیستیم، پس این نمی تواند دلیل خوبی باشد)

12-  چون نه سیمای خوشی داریم و نه صدای نیکویی و بیرون از اینجا کسی تحویلمان نمی گیرد، نوشتن هم که قربونش برم نه صدا دارد نه کسی چهره ات را می بیند؟

13-  چون اینجا نوشتن مجانی است؟ (قبض تلفن را که پدر محترم خانواده پرداخت می فر مایند)

14-  چون کرگدنم و زورم زیاد است همین و دلیل هم لازم نیست؟

15-  چون با سریالهای رسانه ملی مشکل دارم و بهترین جای ممکن برای غر زدن به جان آن رسانه بی نوا همین جاست؟

16- چون قلم و کاغذ ندارم؟

17-  چون تو رودربایستی رفیقم مانده ام و نمی خواهم تنهایش بگذارم؟

18-  چون حس غریب یک ناظر آگاه بیرونی را دارم؟ (پیروز خداییش این "ناظر آگاه بیرونی" را از کی پرسیدی؟ آخه عقل تو به این چیزا قد نمیده.)

19-  چون تیغ بدست آری مردم نتوان کشت / نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت؟ (ببخشد که این یکی به اصل قضیه ربطی نداشت)

20-  چون برای دلمان می نویسیم؟

21-  چون برای دوست دخترمان (یا احیانا پسرمان، بسته به جنسیت ما) می نویسیم؟

22-  

23-  بالایی را خودمان خالی گذاشتیم. دلمان خواست. […] کسی که در آنجا کلمه ای بنویسد.

24-  چون می خواستیم قدرت نوشتنمان را به رخ دیگران بکشیم؟

25-  چون اینجا به هرکه دلمان خواست می توانیم فحش دهیم؟

26-  چون اینجا جای خوبی برای تضارب (شاید هم تجامع یا تفارق) آرا است؟

 

خلاصه هرچه فکر کردیم جواب سوال را نیافتیم. تا زمانی هم که جواب همان سوال اساسی و مهم که پاسخش نشان دهنده فلسفه وجودی وبلاگمان است، را نیابیم نمی نویسیم. حتی یک پست. اصرار نفرمایید. امکان ندارد. حتی شما دوست عزیز .

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 18:36  توسط سعید  | 

این چند خط را فقط برای اینکه دل علی و فرهاد را آب کنم می نویسم. هرچند که فکر نمی کنم سری بزنند و بخوانند.

عصری بود که خانم والده امر فرمودند واسه امشب که اولین شب جمعه ماه مبارکه حلوا درست کنیم. دست به کار شدیم. برای سفره افطار آماده شده بود. چه چیزی شد! حلوایی که رشک سوهان قم و باقلوای یزد و گز اصفهان و هرچی شیرینی تو دنیاست. خب چه کنیم ما اینیم دیگه. یاد خونه دانشجویی افتادم و اون حلواهایی که با کمک علی درست میکردیم و فرهاد نک خوب (دلم نمیاد مثل خودش بگم نکبت) مهلت نمی داد که چیزی به بقیه برسه. علی و فرهاد و پیروز و امیر و بهراد و حمید و هومن! جای همتون خالی. و دل همتون آب خیلی خوشمزه شده. شما هم بفرمایید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 22:21  توسط سعید  | 

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن    بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير     يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

 رمضانِ خجستهِ و فرخنده با تمام خوبی هایش و با آوای ملکوتی و روح افزای موذن زاده اردبیلی و شجریان و با خاطرات و حس و حال کودکی از راه رسید. کاش بهره ای ببریم و دست خالی به آخرش نرسانیم. خداکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 3:12  توسط سعید  | 

حکایت

آورده‌اند روزی پس از پایان مجلس وعظ، مولانا به قصد تمرین جستجو در عالم وب، مریدان را موضوع بداد تا اندر احوال آن، وب را کندوکاوی عظیم نمایند.

دیگر روز بازآمدند، نوت بوک به دست، نتایج آوردندی از بهر استاد. مریدی پیروز نام – که طبق معمول دیر برسیدی- بر استاد وارد گردید با حال شعف. استاد سبب آن شادی بپرسید. پاسخ گفت:"مولانا به سلامت باد، دوش در وب جد و جهدی عظیم بکردم و سیوتی بیافتم از بهر پایین‌‌بارآوری* فیلم به رایگان. و مرا چندان توفیق بودی که چون ADSL بداشتم آن فیلم خفن، که تازه بر پرده رفته، و اکنون به حال اکران است پایین‌بارآوردم.

استاد را زین سخن گریه در گرفت و مریدان را آن حال، احوال مکدر گشت. سرزنشها و ملامتها از هر سوی بر پیروز نگون بخت روا داشتی، هریک تیری بر وی روان بکردی که:

"آخر این چه سخن است مگر نمی‌دانی این فعل تو غیر فرهنگی است"

"تو خود معنی سرقت فرهنگی ندانی؟ چرا خاطر استاد مکدر می‌داری؟"

"مگر نمی‌دانی استاد از وارد آمدن خدشه به بر هنر و فرهنگ این مرز و بوم مکدر می‌شوند؟ تو چگونه مریدی هستی؟"

"مگر تو از استاد نیاموخته‌ای که به جهت حمایت از صنعت شریف و فرهنگی سینما باید فیلم ها را در سینما ببینی نه از وب؟"

"اگر سردار رادان تشریف بیاورند امنیتت را برقرار کنند، اجتماعی و هم تو و هم آن سیوت را فیلتر بفرمایند، رواست"

حالی، هریک از مریدان به تخفیف وی همت گماشتی تا استاد بفرمودشان با عتاب:"این اراجیف چیست که بر پیروز زبان بسته روا می‌دارید؟ سرقت فرهنگی کیلویی چنده بابا؟ حمایت از فرهنگ و هنر کدومه؟ ما را خاطر از آن روی مکدر گشت که چون با این سن و سال و ادعا در وب گردی نتوانستیم آن سیوت بیابیم و آن فیلم پایین‌بارآوریم، آنگاه پیروز که دو روز نیست به وب به در آمده بتواند. این خفت کجا بریم و با که بازگوییم."

حالی مریدان زین حالِ مولانا خونها از دیده بریختند و بانگها برآوردند و ...

 

 

 

* پایین‌بارآوری: لفظی که در قدیم به جای واژه بیگانه و منفور "دانلود" بکار می‌رفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 9:17  توسط سعید  | 

این چند روز تو را که می دیدم یاد "خواب سفید" می افتادم. فکر می کنم این فیلم را حمید جبلی با الهام از زندگی من ساخته. و فکر کن اگر بجای حمید جبلی من در نقش اول فیلم بازی می کردم، همچنان که حالا هم بازی می کنم ، چه محشری می شد.

تو آمدی و همان چند جمله را، بیشتر نگفتی و من همه اش دنبال چیزی بودم و بهانه ای تا جملاتت بیشتر شود. دنبال آن دستکش سفید، شاید. اما جا نماند، تو ماندی و من رفتم. و من در حیرت، که آن کلمات استعاره بود یا مجاز یا کلمه یا ... . می بینی، شجاعت کالایی است که ما را بهره ایش نیست.

در هر حال زندگی نمی میرد حتی اگر ما بمیریم، زندگی تا ابد زنده است. چه بی من چه با تو. حالا بگذار پیروز بخندد و شاد باشد، که ما بی تو هم زنده ایم.

 

نه ، من نمی میرم بی تو، باور کن

مدام بودن جریان این رود را تو باور کن


به یادگار ز تو گرچه مانده بر دل داغ

به یادگار ز من این شنو تو باور کن


 

که من تمام عمر نه،همین دوسال فقط

به  یاد لطف تو بودم تو  باور کن


 

نه آنکه قصه عشقت مکرراست و مدام

نه آنکه چون تو یکی در جهان، تو باور کن


 

هزار  چون   تو   و   من را خبر  فقط   از   تو

نگشته ام به جهان ورنه میدیدم،تو باور کن


 

تو فارغی و من عاشق، خیالِ عاشق نیست

تو را، مرا درد همین است، تو باور کن


 

نگفته بر ت و عیوبت  کسی  جز من

هرآنکه عیب تو گوید بود رفیق، تو باور کن


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم لیک

مرا رفیق چو پیروز شد، نشد ، تو باور کن


 

اگر شکسته، بی نظم، سست، بی قانون

به عمر باشد این اولین شعر من تو باور کن

 
+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 15:19  توسط سعید  | 

برای ارائه یک رفتار منطقی، لازم نیست که حتماً لیسانس فلسفه و منطق داشته باشیم. کافی چند لحظه قبل از هر سخنی یا عملی به عواقب آن فکر کنیم. همین.    
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 17:49  توسط سعید  | 

نه دوستان. اینطور نه. خواهش می کنم. نا امیدم نکنید. آخر روی شما خیلی حساب می کنم، توجه نداشته خودم را در شما می جویم.

لطفاً کمی دقت بفرمایید. هرچند ایراد از فرستنده است، قبول. اما دلیل نمیشود که شما کم توجهی خود را با این بهانه که انتخاب قالب توسط مدیر وبلاگ ایراد دارد توجیه بفرمایید. 

آخر اگر کمی ذهن مبارک را ، هنگامی که مرحمت فرموده عنایتی به این وبلاگ مینمایید، از فکر اقساط مدرسه بچه ها و قبض آب و برق و فرم اطلاعات اقتصادی خانوار و حذف میران از تیم ملی جودو و کمبود پوشک بچه و... رها کنید، حتماً خواهید دانست که این وبلاگ از بدو تاسیس، چهار نویسنده – که نامهای مبارکشان! را در سمت چپ صفحه ملاحظه می فرمایید- داشته است.

هرچند که دو نفر کم کار یا غیر فعال تشریف دارند، اما آن دو نفر دیگر یکی جناب پیروز است. رفیق دوران دانشگاهم و مدیر کنونی این وبلاگ. آن آخری هم حقیر گردن شکسته است که هیچ تناسبی ، چه خَلقاً و چه خُلقاً با جناب مدیر ندارد. اگر کم کاری جناب مدیر نبود و امکانات بصری وبلاگ یاری می کرد با درج دو عدد شمایل استاد پیروز و بنده در اینجا، این تفاوت بر همه آشکار می شد.

فقط من مانده ام با این همه اختلاف که ما داریم چطور است که ده سال از رفاقت ما می گذرد. باور کنید در رو دربایستی مانده ام و مجبورم تحملش کنم. ناگفته نماند آتو از من دارد و منتظر فرصت است تا پته من را بر آب اندازد. پس فعلا مجبورم دندان بر جگر پاره پاره گذارم که: "چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان / تو هر آن ستم که خواهی بکنی و پیروزی". بگذریم.

جان کلام اینکه: آقا جان شما را به خدا ما را با این پیروز و ایضاً این پیروز را با ما اشتباه نگیرید. آخر حیف مطالب نغز و شیوای! بنده نیست که به نام پیروز تمام شود؟ یا حیف نام من نیست که مطالب خنک و آبکی پیروز به آن چسبانده شود. آن هم در اثر بی توجهی شما؟

کافی است به اسامی ذیل هر مطلب یا کامنت توجه فرمایید.لطفاً. همین و ممنون.

 

کوچک همه شما دوستان گرامی

سعید

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 3:54  توسط سعید  | 

خدا خیر بدهد به هرچی آدم مشگل گشاست. نشسته بودیم به این ذهن خشکیده فشار می آوردیم تا قسمت جدیدی از طنز مجالس خمسه را از خود برون بتراود تا انبساط خاطر شما همراهان گرامی را موجب شود. هرچه فشار می آوردیم جملات آخر مطلب جور نمی شد.

در همین حال بودیم که بخش خبری چهارده رادیو چنان جمله نغز و شیوایی از وزیر محترم نیرو نقل کرد که حقیر بی ادعا در طنز که سهل است حتی اگر استاد زرویی و مولانا ابوالمجید هم پیش جناب فتاح لنگ بیاندازند رواست.

درنگ را جایز ندیده آتش بر همه مطالب طنز پیش و پس از این زدیم، که جایی که دریاست من کیستم. این جمله را بدون تفسیر و تاویل و فقط با ذکر تشکر از این وزیر محترم که موجب نشاط خاطر هم میهنان -بالاخص خوزستانی های عزیز که در هوای خنک این فصل سال به کولر و برق ابداَ نیاز ندارند- را فراهم آوردند، نقل میکنیم. بروید حالش را ببرید:


"با پایان فصل گرما مشکل خاموشی و بی برقی تا حد زیادی رفع خواهد شد"


پ.ن: 1-هرگونه برداشت سیاسی، حزبی، انتخاباتی و... از این جمله ممنوع است.

       2-جناب فتاح حتما با بزرگواری خود مشکل نقصان حافظه ما را می بخشند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 20:43  توسط سعید  | 


پیش نوشت: ذکر این نکته ضروری است که به تشخیص مولانا ابوالمجید و به دلیل اهمیت فوق العاده، مجلس سوم پیش از مجالس اول و دوم منتشر می شود.

 

مجلس سیُّم: کیفیت یافتن استاد مر وب را

روزی مولانا ابوالمجید حفظه الله در طارمه حیاط نشسته، مجلس میگفت. مریدی پیروز نام بر وی در آمدی و بگفتی:"یا مولانا! مرا از اسرار وب سری بازگو."

پرسیدش: " تو را آن اسرار به چه کار آید؟"

عرضه داشت: "مولانا به سلامت باد، مرا سری باید تا بدان فیلتر شکنم از سیوت* فیلتر شده و سیاحتی نمایم در فضای مجازی، بی فیلتر"

و در آن حال بود که به عجز و لابه افتادی، رحم و شفقت در استاد بر انگیختی. پس استاد درب سامسونت گشودی و پاکت درآوردی مهر و موم شده، به قطع A4. بدو داد و بفرمود: "بستان که در آن سری است عظیم. و تو را مباد آن دم که از آن چشم برداری. تا دیگر روز گویمت تا آن باز آری سالم و ناگشوده تا تو را بازگویم آنچه باید.

 

 دیگر روز بازگشت با حال غضب و چهره برفروخته استاد را به تخفیف بگفت: "ای استاد ما سری از اسرار وب از تو خواستیم و تو این نامه به ما داده ای! حال آنکه آن خاطرات دوران جوانیت است."

فرمود : "ما خاطره ای از خویش بر تو عرضه داشتیم تو را یارای پاس داشت نبود، پس چگونه اسرار وب بر تو عرضه داریم حال آنکه هرکه را آن اسرار بیاموختیم، مهر کردند و دهانش دوختند. برو و حال خوش دار و همان آپارتمانهایت را بفروش و سر خلق کلاه گذار، دولا پهنا. لیک آن خاطره بر خوان مر مریدان را تا تجربت زیادت گردد آنها را و خرد و هوش."

تا در این حال پیروز خود به گریستن درآمدی و عجزها بکرد و خونها از دیده بریخت و هیچش فایدت نبود. و در دم علی که مترصد فرصت بودی برگرفت تا نامه خواند از بهر پاجه خواری مولانا. و استاد اشارتش کرد که بخوان.

و آن نامه چنین بود: "و چون آیندگان را عزم باشد تا دانند که ما را چه عارض گشت تا به وب به درآمدیم، پس بدانند که ما را وقتی خوش بود که در ایام خدمت اجباری بوده و به دنبال کار نیمه وقت به جهت بعد از زمان پادگان. درویشی از مریدان ما را متصل نمود به مدیر پروژه فیبرنوری.

 از پس مصاحبت، مدیر ما را گفت: " تو را لیاقت به تمام است جهت خدمت در این پروژه که دانم کرامات تو همه عالم درنوردیده. پس من خویشتن به طهران رهسپار گردم و پروژه به تو واگذارم کلاً. از بهر اداره بهتر امور هیچ میل داری تا با هم در ارتباط باشیم؟"

این حقیر از همه جا بی خبر عرضه داشت:" بله میل مرا بسیار است بر این فقره."

گفت:"خوب یکی از آنها برگوی."

گفتم:"چه بر گویم."

گفت:"یکی از میلهایت."

گفتم: " حضرت مدیر به سلامت باد. عرض کردم مرا تمایل بسار است..."

هنوز این جمله به پایان نبرده، مدیر از آن مکان گریخت، صیحه کشان. و پس از آن مرا خبر آوردند که در آن حال پیوسته می دوید و هیچ توقف نکرد تا طهران و همچنان صیحه میکشید و نعره ها سر میداد از این سوتی که ما دادیم، تا خویش میل1 از میل2 باز نشناختیم.

حالی از آن خجالت که در این فقره مارا عارض گردید، در ما عزم پدیدار شد به شناخت وب و دنیای دیجیتال. تا به آنجا که امروز به راحتی میل بر مریدان ارسال داریم و میل را از میل باز شناسیم و نیز سایر اسرار عالم وب همه به غایت نیکو دانیم."

پس نامه چون به اینجا رسید، چی؟ بله، دیگر خودتان دانید، همان جریان مریدان و صیحه ها و یکصد و ده و...

 

* سیوت: جمع مکسر سایت. به معنی سایت ها

1) میل: رغبت

2)میل: mail

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 18:11  توسط سعید  | 

 

مجالس خمسه فی آثار الوب و پیرامونه

همانطور که می دانیم خاستگاه بسیاری از علوم کشور عزیزمان است و طبق اسناد تاریخی بسیار معتبر به دست آمده این فرضیه قابل اثبات است. به عنوان نمونه این بیت هاتف اصفهانی: "دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی" دلالت دارد براینکه شکافت اتم و بلکه هسته آن و تولید انرژی هسته ای –که حق مسلم ماست- از همان زمان در ایرن شناخته شده و مکشوف بوده.

 یا مثلاً وقتی در حفاری در تپه های باستانی شوش به هیچ گونه سیم یا کابل تلفن برخورد نکردیم، خوب چی؟ بله معلوم است دیگر، فهمیدیم مخترع دورگوی بیسیم که غربی ها آن را موبایل می نامند یک ایرانی بوده.
 
و اما در ادامه این کشفیات، به تازگی باستان شناسان کتابی تاریخی و کهن را که سراسر آن نشان دهنده پیشگامی ما در گستره علوم ارتباطی و اینترنت است، یافته اند. این کتاب نفیس و ارزشمند هم اکنون در پژوهشگاه آب روان (وابسته به همین وبلاگ) در دست مطالعه و بررسی است.
 
با مساعدت مدیر محترم این وبلاگ- که عمرش چون نوح نبی(ع) باد- مقرر گردید بخشهای قابل انتشار این گنجینه ارزشمند تاریخی، جهت آشنایی هم میهنان از پیشینه فرهنگی این مرز و بوم، توسط وبلاگ منتشر گردد. باشد تا موجبات تعالی فرهنگ و هنر نسل جوان را فراهم آورد –خیلی بی فرهنگ و بی ادب هستن ها این نسل سومی ها، جلو باباشون پاهاشون را دراز می کنن، ما جرات نداشتیم تو خونه پیژامه بپوشیم، همیشه با کت و شلوار بودیم ... (آقا اینا که تکراریه. بس کن وگرنه فیلتر میشی ها)* -
 

و اینک متن کتاب:

 

 دیباچه

 

اول دفتر را آغاز نام حق تعالی است و حمد و مدح بی حدش. چه بی نامش ابتر اوفتاد آنچه آغاز شد.

 پس چون آیندگان را عزم باشد تا سبب تقریر این جریده جویند، باید عرضه داشت: روزی پیر مراد ما آن قائد اعظم و آن درویش زاهد عابدِ به سرمنزل مقصود رسیده، که ذکرش در همین وبلاگ شریف پیش از این تقریر گشت (به پست چهارم همین وبلاگ رجوع شود)، مولانا ابولمعانی ابولمجید ابن مجید حمیداوی- حفظه الله- در میان مریدان درس همی گفت و اسرار هویدا می فرمود. چون آنتراکت داد مریدی از مریدان، پیروز نام، برخاست (یا برخواست. صد گل! لطفاً راهنمایی کنید) و پرسید: "مولانا! آیا بود خلق را در بلاد فارس خبر باشد از احوال خلق در بلا چین و ماچین به حالِ آن لاین؟
 

پیرما فرمودش:"هیچ معنی آن لاین که گفتی دانی"

 گفت: "مولانا به سلامت باد، نه."
 
فرمودش: "پس ای خنگ! از کجا آوردی این کلام را"
 
گفت: "از روی دست علی نگاه کردم"
 
بفرمودش تا علی برخاست (یا برخواست) و فرمود: "آیا تو معنی این کلام دانی؟"
 
علی که در این حال از خوف، رعشه بر اندام داشت و وقت بود که قالب تهی کند عرضه داشت: "غلط کردم استاد (این که لفظ "غلط کردم"، فحش است یا نه، تبدیل به چالشی بین من و سایر دوستان شده) هیچ ندانم معنی این کلام را. دنبال معنای آن بودم که یک ساعت وقت کم آوردم. اگر رخصت یابم و امرِ عالی باشد، خواهم یافتن."
 
فرمود: "خاک بر سرتان که نمی دانید "آن لاین" چیست. پس بی فوت وقت بروید و دفتر بیاورید صدبرگ، و قلمها بتراشید، و لامپهای اضافه را خاموش کنید که یک هموطن دیگر هم بتواند فوتبال ببیند (ظاهرا این مجلس وعظ استاد در زمان یورو2008 برقرار بوده) و در ضمن سر راهتان این فرم تحول اقتصادی را هم برایمان از دفاتر خدمات ارتباطی بستانید، و آنگاه بازگردید تا شما را اسرار وب و فضای مجازی عرضه دارم به حال خفن."
 
در دم شوری در حلقه مریدان پدیدار گشت و صیحه ها کشیدند متفقاً، از نای جان. و وقت بود قالب تهی دارند از این الطاف و کرامات مولانا. تا آنجا که ناظران را گمان حاصل گشت که جماعت مریدان و درویشان اکس ترکانده اند. پس یکصد و ده خبر بکردی، آمدند امنیت برقرار کنند، اجتماعی. لیک چون استاد بدیدند همه سوء تفاهم هرچه بود برطرف بگشتی اساسی.
 
القصه، در آن حال و از آن مجلس به پس، پیوسته در ملازمت مولانا بوده و به خدمت ایشان و عزم جزم کرده به ضبط مجالس درس ایشان حرفاً به حرف. تا خلق را از نشر آن فایدت زیادت آید و فراخی امور بدان حاصل.
 
پس قصور در کلام را از حقیر دانید، که بخشایش بر زیر دستان، سبب بزرگی ارباب معرفت است.
 
 
 
                                                                         مجید ابن ابوالمجید
                                                               سنه اربع و عشرون عاماً و اربع مئه
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 16:20  توسط سعید  | 

هروقت توی آینه صورت خودمو نگاه می کنم با خودم میگم: "خدایا چی آفریدی. به به. دستت درد نکنه. واقعاً که: فتبارک الله احسن الخالقین."



پی نوشت: یه نفر به داد پیروز برسه. از خنده داره روده بر میشه، میمیره ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 10:35  توسط سعید  | 

به نام خدا

پسرم مجید[…] سلام. می دانم این عمو پیروز اغفالت کرده. خیالی نیست. خودم ادبت میکنم.نامه بد خطت به دستم رسید. گفتم که اهل نصیحت کردن نیستم. به در تو گفتم که دیوار عمو پیروزت بفهمد. تو چرا به خودت گرفتی؟ هرچه باشد بچه خودمی، با دو تا کشیده و پس گردنی و اردنگی درست می شوی. نیاز به نصیحت نداری. که علمای قدیمه علم تربیت و روانشناسی کودک ( از جمله مرحوم پدر پدربزرگ پدرم) می فرمایند: " کمربند به دست را به نصیحت چه حاجت است". این از تو که حسابت باشد وقتی دیدمت رسیدگی می کنم. اما مادرت. غصه ایشان را نخور. اگر مادر بود که تو را این طور بار نمی آورد. همان بهتر که خانه پدرش بماند. بخواهد صبح تا شب اینترنت بازی کند، پنجاه سال هم بگذرد نمی گیرمش. حالا هی برای ما از تساوی حقوق زن و مرد حرف بزند. همین مادرها هستند که عاقبت بچه شان از طرح امنیت اجتماعی سر در می آورد. بچه ای که هنوز دنیا نیامده پروپرو تو روی پدرش بایستد، پس فردا معضل می شود برای سردار رادان – پیشاپیش بابت زحمات مجیدمان، از ایشان پوزش می خواهیم- .

خلاصه اینکه بچه، آدم شو. به ما نگاه کن. آخه ما سن سال تو بودیم تو خونه جلو بابامون با کت و شلوار می گشتیم. جرات نداشتیم پیژامه بپوشیم. جلوی بابامون پاهامون را دراز نمیکردیم، چهار زانو و دست به سینه می نشستیم و حتی به همین حالت می خوابیدیم. اصلا لیسانسه به دنیا اومدیم. اول ابتدایی کیف سامسونت دست می گرفتیم می رفتیم مدرسه. به کره خر می گفتیم الاغ. میگفتیم بینی نمی گفتیم دماغ. سوار اتوبوس که میشدیم بلیط ارائه میکردیم، بقیشم نمی گرفتیم به شوفره میگفتیم واسه خودت. موسیقی استاد بنان گوش میکردیم. برای تماشای فوتبال نمی رفتیم ورزشگاه مبادا حرف رکیک بشنویم. اگر هم می رفتیم وقتی همه تماشاگرنماها میگفتند […] ما دست میگذاشتیم روی گوشهامون. اون موقع که عمو پیروزت کدوی قلقله زن میخوند ما گلستان سعدی از بر می کردیم. با اون همه شخصیت عاقبت شدیم این، وای به حال بچه پررویی مثل تو که جواب باباش میده. اگه دم دستم بودی الان یه پس گردنی حوالت میکردم دلم خنک بشه. مگه دستم بهت نرسه. در هر حال از ما گفتن. حسابت از این پیروز سوا کن. وگرنه بد می بینی بچه.

 

باقی بقایت، جانم فدایت

پدر

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 17:14  توسط سعید  | 

به نام خدا

پسرم مجيد جان

سلام

دلبندم هرچند عهد كرده بودم جز به طنز برايت ننويسم و خاطرت را مكدر نسازم و اميد داشتم بتنوانم گل لبخند را حتي براي لحظاتي كه نامه هايم را ميخواني بر باغ چهره ات تصور كنم، اما چه كنم كه گاهي زبان قاصر است و قلم شكسته. مرا ببخش. هرگز نخواستم نقش يك پدر پند دهنده و واعظ را بازي كنم و خودم در خلوت آن كار ديگر كنم. پس حالا هم بهتر است خودم را افشا كنم. كه بعد نگويي پدر به آنچه مي گفت عمل نمي كرد. پس اول سوزن را به خودم ميزنم تا بعد نوبت جوالدوز عمو پيروز و عمو علي شود.

مجيد جان عزيز دل پدر، هرچند تو هنوز به دنيا نيامده اي – چون هنوز من كسي كه لياقت مادري تو را داشته باشد نيافته ام و تبعا با او هم ازدواج نكرده ام و... بماند تا بعد- اما بايد بداني در زندگي آزمونهاي زيادي پيش رو خواهي داشت. در هر آزمون كه پيروز شوي عيار انسانيت خود را نمايان تر كرده اي. جان پدر، يكي از آزمون هايي كه دير يا زود تو را در بر خواهد گرفت آزمون غيرت است.

 آدميان غيرت را – در آن روز كه من نيستم – به تو خواهند آموخت. به تو خواهند گفت: "غيرت، ميزان حساسيت يك مرد است در برابر حريم حرمت خانواده اش" يعني  مثلا اگر نامردي به خانواده تو ( مادرت، خواهرت يا همسرت ) كلامي دور از ادب گفت، تو برآشفته شوي. چهره ات برافروخته شود و مشخصاً رگ گردنت حسابي بر جهد. حساب آن نامرد را تصفيه كني و امانش ندهي.

يا غيرت را برايت دفاع در برابر دشمن متجاوز به مرزهاي كشورت معني خواهند كرد. مثل جواناني كه در تمامي جنگها و تجاوزات بيگانه از وجب به وجب اين خاك محافظت كردند.

يا شايد به تو بگويند غيرت ايستادن در مقابل زورگويي است كه مي خواهد با ناجوانمردي حقت را پايمال كند. بله مجيد عزيزم. از اين نمونه ها زياد به تو خواهند گفت. پسرم هرچند همه آنها معني غيرت است، اما همه غيرت اين نيست.همه را به تو نمي گويند. همه چيز در تجربه ديگران نيست. بعضي ها را خودت بايد بيآزمايي. همانطور كه پدر هم آزمود و آزموده شد. اين هم تجربه بابا است دلبندم كه برايت ميگويد. كه خودش در آن شكست خورد و آن را با تمام وجود درك كرد.

پسرم غيرت شايد اين باشد كه وقتي تو به خانه دوستت رفته اي و مي فهمي كه كولرش خراب است و براي تعميرش نياز به كمك دارد و دست تنهاست و در آن گرماي 50 درجه هوا خانواده اش عرق مي ريزند، راهت را نگيري و بروي. هرچند از دندانپزشكي برگشته باشي و دندانت درد كند. بايستي و كمكش كني. و بداني اگر تو بروي باز هم كار او انجام مي شود. كارش زمين نمي ماند.دنيا معطل تو نمي ماند. فقط تو اين وسط  باخته اي. همين.

اين را پدر به تو ميگويد و از تو ميخواهد اگر روزي به خانه دوستت رفتي، مواظب باشي كه كلاه سرت نرود و در بازي غيرت شكست نخوري.

باقي بقايت جانم فدايت.

دوست دار تو- پدر

29/4/1387 هجري شمسي

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 1:32  توسط سعید  | 

مژده به همه نویسندگان و بازدید کنندگان این وبلاگ
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 2:42  توسط سعید  | 

 براي خودم، براي دلم، گاهي كه حسي باش چند كلمه اي مي گويم. اگر خوانديد و نضر نداديد ديگر شعرهايم را براي خودم نگاه ميدارم-همچون هميشه- تا تنهايي امتداد دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 15:12  توسط سعید  | 

این مکان پیش از این، محل درج یک شوخی با دوست عزیز آقای ع.ل.ی (که به دلیل رعایت مسایل امنیتی از ذکر نام ایشان معذوریم) بود. از آنجا که ایشان کمی (شاید هم خیلی) از این شوخی دلگیر شده اند، با پوزش خواهی از ایشان وسایر دوستان، معاون مدیر عامل وبلاگ و رییس حراست سایت ضمن حذف این مطلب با قرار بازداشت موقت، نویسنده آن را تحت پیگرد قرار داده اند. از کسانی که از نویسنده معلوم الحال آن مطلب اطلاعی در دست دارند خواهشمند است دستشون رو محکم ببندند که اطلاع از دستشون نپره.

 

   رییس حراست وبلاگ و معاون مدیر عامل و رییس کمیسیون فرهنگی و مدیر اردوها و...

س.ع.ی.د

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 21:57  توسط سعید  | 

بيانيه

ما جمعي از معلوم الحالهاي ساكن مركز وحومه، مراتب تقدير و تشكر، تشكر وتقدير،سپاس فراوان و شكر بي پايان خود را از مدير محترم سايت اعلام می داریم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 2:55  توسط سعید  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اول و آخر تویی ما در میان               هیچ هیچی که نیاید در بیان

سلام. آمده ایم بمانیم. بنویسیم. از خاطرات خوش گذشته، روزهای شیرین آینده و دل مشغولیهایمان. بیشتر طنز و گاهی جدی اما نه جدی تر از طنز.از خدا قوتی تا بر سر آن عهد که بستیم  تا هستیم بمانیم.انشاءالله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 0:31  توسط سعید  |