تبليغاتX
بهتر از آب روان
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان

اشتباه نكنيد!  نه قصد افشا و نشر اكازيب و تشويش اذهان عمومي را دارم و نه اينكه پته پيروز خان قراره روي آب ريخته بشه.  يلدا خانمي در كار نيست.  البته تا آنجا كه ما خبر داريم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبهاي يلداي دوران دانشجويي ما گره خورده‌بود با شب ميلاد اين آقا پيروز( مدير محترم وبلاگ ) و هر ساله در اوج سنگيني درسها شب خاطره‌انگيزي داشتيم.

 انار و هندوانه شب يلدا و كيك تولد پيروز و اون كادوي بزرگي كه مي‌بينيد هم يك سوپر چيپس بود. هندوانه توي تصوير مشخص نيست اما انار و موز را كه با چنگال نمي‌خورند! مي‌خورند؟

خوان يلداي دانشجويي خيلي ساده و جمع و جور بود. يادش بخير.

اما ساده‌تر از اون شب يلداي سربازهايي‌است كه شايد با يك مشت تخمه آفتابگردون اونم يواشكي و سر پست نگهباني و با جمعهاي سه- چهار نفري  روي تختهاي دو طبقه آسايشگاه پادگان به صبح مي‌رسه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 19:54  توسط علی  | 

برگي از دفتر خاطرات

اين روزها كه دوستان حسابي گرفتار امور يوميه هستند، بد نديدم براي خالي نبودن عريضه هم كه شده از دفتر يادداشتهاي روزانه دوران دانشجويي چند خطي را اينجا بياورم.

1-    جمعه 25/9/79

ديروز صبح با استاد  ---  كلاس مقاومت مصالح داشتيم. آنقدر كلاس كسل كننده‌اي بود كه حوصله رفتن سر كلاس ديناميك را هم از من گرفت ... امشب هم افطاري قراره سعيد بياد خونه‌ي ما ( خونه دانشجويي ) . منم براي اولين بار مي‌خوام زرشك پلو با مرغ درست كنم ...

2-   دوشنبه 28/9/79

... ديشب شب قدر بود و با امير تا آخراي شب دعا خونديم و بعد از خوردن سحري خوابيديم. ( اين قسمت را لازم بود از باب ريا اينجا بيارم. )

امروز صبح هم بالاخره كتاب سينوهه تمام شد. اين پيروز هم گاهي اوقات كتابهاي خوبي معرفي مي‌كنه. خودش مثلاً مي‌خواست يك بار ديگه مقدمه كتاب رو بخونه. فكر كنم دو باره تا آخر اين كتاب دو جلدي رو خوند.

3-  بهمن و اسفند 79 ( تاريخ دقيق را ننوشتم. )

به طور غير منتظره‌اي ساعت 2 ظهر بود كه حاج‌آقا ... ، سعيد يا پيروز را ديد و گفت: « اردوي قم مي‌رويد؟ » حالا حركت كي بود؟ 5 بعد از ظهر. –  رفتيم.

سعيد، پيروز، امير، من، محمد ( با اون لهجه شيرين كردي ) و هادي كه روز رفتن به اردو باهاش آشنا شديم. از چند تا دانشگاه توي اون اردو بودند ولي برعكس همه دانشگاهها، دانشگاه ما فقط دانشجوي پسر، اونم تنها 6 نفر فرستاده‌بود. باند معروفي شديم توي اردو كه نگو و نپرس. زيارت حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها)، دعاي عرفه در مدرسه فيضيه، باغ فين كاشان، ديدن آقاي بهجت و آقاي جوادي آملي، بودن با دانشجوهايي با خطوط فكري مختلف، برف بازي توي راه توي كوهستان و ... يك هفته تموم.

(ادعاي تاريخي سعيد هم كه با ماهي سي‌هزار تومن هم مي‌تونه يك زندگي متأهلي رو بچرخونه توي اين سفر مطرح شد.)

4-  يكشنبه 30/2/80

... امروز به همراه بچه‌هاي گروه علمي با رئيس دانشگاه جلسه داشتيم. خيلي مشتاق نشون مي‌داد اما از كمبود امكانات و نبود فضاي كافي مي‌گفت ... ... اين روز ها همه امكانات دانشگاه رو بسيج كردند كه براي جاسبي كانديداي رياست جمهوري تبليغ كنند !!!

... سعيد هم همچنان پيگير مجوز انجمنه كه دو سالي هست معطل مونده.( بالا خره هم گرفت.)

5-  پنجشنبه 10/3/80

... سري به دفتر مجمع زدم و چند پوستر تبليغات آقاي خاتمي را گرفتم و به بعضي از مغازه‌ها دادم ... ( خاتمي براي بار دوم رئيس جمهور شد. )

[ جداًً اگه من اون پوستر ها رو توزيع نمي‌كردم خاتمي انتخاب نمي‌شد. نه؟! ]

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 18:29  توسط علی  | 

 

ذكر"حاج شيخ پيروز " حفظه الله

آن گرد آورنده اهل وفا، آن مظهر مهر و صفا ، آن كمان ابروي اهل قلم، آن دوستدار ترشي كلم، آن پير فلسفه و عرفان، آن شيخ هميشه خندان ، از رجال بنام بود و استاد نطق و كلام بود.

گويند در كلاس معارف پيوسته طي طريق ‌نمودي گويي كه قيلوله همي‌كرد.

در دوران تحصيل در دار الفنون نشريه‌اي را سردبير بود و پيوسته با دفتر فرهنگ گير بود. ماهها منتظر بماندي تا اذن مدير مسؤوليش دهند و ندادند. سالها بعد بگفت : فوتينا ! وبلاگ مي‌زنيم!

مولانا "بهراد" گويد: سيصد سفر با او برفتم و كرامت‏ها از او بديدم. يكي آن كه در بلاد "افريقيه" در او نظر كردم؛ از همه سپيدروتر بود و من به تعجب مي‏نگريستم. گفت:" يا بهراد!  اين كرامت ما با كسي مگوى." گفتم: چشم !

نقل است روزي شيخ‌الافراط و التفريط "فرهاد" مجلس بستني چوبي خوراني برقرار‌همي‌كرد و چنان كه شيخ پيروز مشغول به تناول همي‌گرديد، جماعت را از خنده هوش از سر برفت. مولانا پيروز نگاهي ژرف بنمود و گفت: " اي فرهاد دهنت سرويس !"

گويند همواره از آمپول گريزان بودي. روزي والده محترمه‌اش بدو گفت: فرزندم همسري اختيار كن. چون طفره برفت، مادر بدو گفت: آمپولت مي‌زنما ! شيخ گفت: مي‌گيريم !

از علاقه وافرش به مطالعه نقل است: چنان كتاب را در هوا همي زد كه قورباغه مگسان را.

نقل است : روزي به خواستگاري دوشيزه‌اي رفتي  سبيلو!  شيخ بي‌پرده همي‌پرسيد: از چه روي شما را سبيل است؟!  چون دوشيزه از خجالت بگريست. شيخ از بهر دلداري بگفت: اي واي! مرد كه گريه نمي‌كند!!!

پيوسته راست مي‌گفت و چپ مي‌رفت و با سيدنا سعيد در كل‌كل بودي تا بدانجا كه هر دو بگفتند كه ديگري را در جوي بيافتي . خداي عزوجل هر دويشان را حفظ كناد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 19:25  توسط علی  | 

 

ذكر سيد محمد سعيد امام حفظه الله

 

آ ن چراغ بیت عتیقه، آن تحجرگرای خوش سلیقه، آن شایسته‌ی مقام سلطانی، آن صاحب جمال روحانی، آن پدر خوانده خوش‌کلام ، سیدالرفقا « محمد سعید امام » از یاران شفیق و از بازماندگان عهد عتیق بود.

گویند: ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 2:27  توسط علی  |