تبليغاتX
بهتر از آب روان
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان
تو این چند روز اخیر به هر وبلاگی که سر زدم همه جا حرف از عشق بود و دوست داشتن بجز

وبلاگه ما

 

گفتم پیش خودم درسته که من یه نفر تک افتادم بزار حالا که احساساتم لطیف تره به

گفته خیلی از صاحب نظرها من پیشدستی کنم البته با اجازه بقیه دوستان

آرزویم این است:

نتراود اشک در چشم تو هرگز .....

مگر از شوق زیاد

وبه اندازه هرروز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد .......

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تورا دوست بدارد

به همان اندازه که دلت می خواهد ........

 

پی نوشت:البته من همیشه معتقد هستم که عشق انسان را به کمال نمی رساندو فقط

دوست داشتن است که انسان را...............

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 8:22  توسط مرجان  | 

اشتباه نكنيد!  نه قصد افشا و نشر اكازيب و تشويش اذهان عمومي را دارم و نه اينكه پته پيروز خان قراره روي آب ريخته بشه.  يلدا خانمي در كار نيست.  البته تا آنجا كه ما خبر داريم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبهاي يلداي دوران دانشجويي ما گره خورده‌بود با شب ميلاد اين آقا پيروز( مدير محترم وبلاگ ) و هر ساله در اوج سنگيني درسها شب خاطره‌انگيزي داشتيم.

 انار و هندوانه شب يلدا و كيك تولد پيروز و اون كادوي بزرگي كه مي‌بينيد هم يك سوپر چيپس بود. هندوانه توي تصوير مشخص نيست اما انار و موز را كه با چنگال نمي‌خورند! مي‌خورند؟

خوان يلداي دانشجويي خيلي ساده و جمع و جور بود. يادش بخير.

اما ساده‌تر از اون شب يلداي سربازهايي‌است كه شايد با يك مشت تخمه آفتابگردون اونم يواشكي و سر پست نگهباني و با جمعهاي سه- چهار نفري  روي تختهاي دو طبقه آسايشگاه پادگان به صبح مي‌رسه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 19:54  توسط علی  | 

پیش درآمد:

این مطلب کاملا خصوصی است و اگر کسی غیر از مراجعین به این وبلاگ آن را بخواند، خب ...خب ... ایشاله به آخرش نرسیده، کارت سوختش باطل بشه.

 

درآمد:

  "مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز / ورنه در حلقه رندان خبری نیست که نیست"

هرچند این بیت ارتباطی به اصل مطلب نداشت اما همین اول کاری بگوییم که ما با خودمان هم شوخی نداریم، و حتی اگر مصلحت باشد، خودمان را هم افشا می کنیم و لذا در همین راستا (راستای خود افشایی مفرط) و از همین رو و به همین دلیل باید گفت حقیقتا این بیت را آوردیم تا شما بدانید که اینطور نیست که ما همان یک بیت "آن یکی خر داشت پالانش نبود/یافت پالان گرگ خر را در ربود" را فقط بلد باشیم، نه یک بیت جدید هم یاد گرفته ایم. همین.

با توجه به افشاگری های اخیر دوستان این وبلاگ علیه یکدیگر، ما هم برآن شدیم تا اندکی (بله فقط اندکی و نه بیشتر) از اسرار را از پرده برون اندازیم تا همه ماست ها را کیسه نموده حساب کار خود را بنمایند. و اما اصل "برون اندازی از پرده":

1- در راستای افشای چهره مرموز و گاهاً موزمار این "علی" همین بس که این بچه از همان ابتدا (به کسی نگویید، تا حالاش هم همینطوره) در تشخیص رنگ مشکل داشت. من همینجا با مشت های گره کرده و از ته ته ته دل فریاد می زنم : "آقا علی اگر کت شما خردلی نبود پس لابد کرمی بود؟ نه بابا فوتینا ما را با این حرفها نمی توانی خام کنی. ای "علی"، ای عامل استکبار داخلی و خارجی، ای بوق چی مهاجرانی، ای فریب خورده جبهه اصلاحات، برو همان طرفدارهای اصلاح طلب مهاجرانی را با رنگ "کرمی" رنگ کن، با ما چرا؟"

حالا پس از گذشت قریب به هفت سال از آن روزهای خون و حماسه و انتشار اسناد لانه، همه می داند که آن کت "خردلی" بوده و با همان کت که از طرف دفتر فرهنگ و از طریق رابطی که با آنجا داشتی (طبق همان اسناد بدست آمده این رابط کسی نیست جز پیروز که تا مدتها با نام مستعار "امین سقاییان" در دانشگاه تردد می کرد) به تو هدیه شده توانستی آن کودتای معروف به "خردلی" را علیه من انجام دهی و من را از دبیری انجمن ساقط کنی. بله همانطور که حامیان مستکبر و سرمایه دار غربی تو، علیه هم سنگران ما اصولگرایان، در گرجستان کودتای "مخملی" به را انداختند و "ادوارد" را سرنگون کردند. اما علی آگاه باش که بازی خوردی و حسابی باختی، چرا که همان ها که به پشت گرمیشان علیه من کودتا به راه انداختی طرح "کودتای زرد" را با عاملیت دیگر فریبخورده کور دل، "امیر" و با اهدای یک لباس "زرد" به او قصد اجرا داشتند که البته بنا به دلایلی از انجام آن منصرف شدند.

2- طبق آخرین اسناد به دست آمده و اطلاعاتی که البته هنوز به دست ما نیامده، مشخص  شد که عومل استکبار بیکار نبوده در همان مدتی که در حال طرح کودتا علیه بنده از طریق آدم خشک و عبوسی و مخوفی چون علی بودند، با اهدای یک سامسونت مشکی رنگ پر از پول (و البته که از همان پولهای نفتی که قرار بود سر سفره ما بیاید) به او و یک پیکان استیشن "گوجه ای" رنگ مدل 1342 به یار غار و همراهش "پیروز"، قصد تجهیز کودتاچیان را داشتند که البته، موفق هم شدند. هی دنیای بی وفا، هی.

3- هیچ می دانستید، پیروز، این عامل فرعی کودتای "خردلی"، و مستکبر سرمایه دار غرب گرای تکنوکرات پول دوست پول پرست، در انتخابات گذشته ریاست جمهوری گذشته از کرروبی حمایت کرد؟ اما چرا؟ خوب دلیلش خیلی روشن است. پیروز این جمله تاریخی "اگر من ماهی پنجاه هزار تومن درآمد داشتم ازدواج می کردم" را که از من شنید، با خودش گفت: "چه ایده جالبی" (فایل صوتی این بخش از مکالمه پیروز با خودش توسط سربازان گم نام به دست آمده و در مکان امنی نگهداری می شود علاقه مندان به این فایل با ما تماس بگیرند) و از همان ساعت به فکر سرقت این ایده از من افتاد و البته مترصد این فرصت بود، که با کاندید شدن جناب کروبی و آن وعده ماهی پنجاه تومن به هر ایرانی به خیال خودش داشت به کعبه آمالش میرسید که دست اجل خوشبختانه خیلی مهلتش نداد. البته در همین راستا "علی" هم به صرافت طرفداری از جناب کروبی افتاد که البته دیر شده و کار از کار گدشته بود.

4- بقیه اش را هم اگر حال بود بعدا افشا می کنم.

 

پس درآمد:

1- یک نکته به یاد ماندنی: زندگی آنقدر با ارزش هست، که حیف است آن را صرف کار عبثی چون دوستی با دیگران و یادآوری خاطرات خوش گذشته کنیم.!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 0:38  توسط سعید  | 

 

شايد كم لطفي بود بعد از آن همه نوشتهاي بسيار زيبا من در جواب چيزي ننويسم ولي چرا اين قدر دير چرا؟

من مثل شما بلد نيستم به آن زبان خاص بنويسم تر جيح دادم روان و ساده بنويسم كه همه به راحتي درك كنند ......................................؟؟؟؟

هميشه وقتي اسم و فاميل شما در ذهنم تداعي مي شود ياد آن كت خردلي رنگتان مي افتم ....اولين باري كه بين فاز 1 و2 دانشگاه شما را ديدم از ترس داشتم سكته مي كردم

آخه اين همه اخم و بد اخلاق بودن چه معنايي داشت يعني مي خواستيد جذبه معروف بودن و رئيس بودن خود رابه رخ ما تازه واردها بكشيد يا؟؟واقعا اين مدلي هستيد جواب بديد؟؟؟؟

من خواسته يا نا خواسته به گروهي علمي و فر هنگي معرفي شده بودم كه خيلي دوست داشتم بدانم اين همه محبوبيت و اين همه جارو جنجال براي چيست و از آن چه كساني است؟

تصميم گرفتم با آنكه در آن زمان رياست از آن شما بود و من همچنان تر س از شما در وجودم بود ولي آمدم و شروع كردم ولي سعي مي كردم با شما رابطه پرنگي نداشته باشم هر جا

شما هستيد من نباشم و هر چي شما طرفدار آن ميشويد من بر خلاف آن باشم آنقدر با بقيه جور بوديد كه نظر كسان تازه واردي مثل من رو حتي گوش نمي كرديد و هميشه فقط با قديمي ها

بوديد در كل من در آن گروه هيچگاه ديده نمي شدم حداقل تا وقتي كه بقيه بودند من نبودم ولي هيچ كس نميدانست من با چه ذوقي از دانشگاه با خستگي هر چه تمام تر از كلاسهاي روزانه به سمت

دكه روزنامه فروشي ميرفتم و تا پا سي از شب به خواندن و بردن جرايد مشغول بودم و هم درس مي خواندم ولي همه اينها از چشمان شما و خيلي از دوستان پنهان ماند و ناديده گر فته شد

حتي همين آقا سعيد روز آخري كه در دانشگاه بود از هريك از بچه هاي گروه تعبيري نوشت و تنها تعبير ايشان از من عروسك(وسيله سرگرمي كودكان ) بود چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اآن روزها خنديدم من هميشه مي خنديدم ولي الان ديگه نمي خندم احساس ميكنم اگر آن زمان هم نمي خنديدم شايد بيشتر به چشم مي آمدم ؟؟؟؟؟؟؟

علي آقا ديگه واسه اين همه تعريف و تمجيد از من كمي ديره نه؟؟؟

اين چرا سالهاستتتتتتتت در ذهن من است چرا هيچگاه من نظري ندادم كه بقيه مطيع آن باشند چرا هميشه شنونده بودم چرا چرا چرا؟

 

علي آقا من جواب تك تك اين چراهارو مي خوام بدونم

دلم ميخواد بدوني كه من سرد و بي احساس نبودم از اول تو گروه ولي شدم ...................

كاش من اين حرفارو همون موقع جرات مي كردم و ميگفتم ولي شما اونقدر كم لطقف بودي كه هيچگاه مجال ابراز وجود براي من پيش نيامد افسوسسسسسس

 

من همينجا ازت تشكر ميكنم كه باني خير شدي و من رو به اون سفر ملكوتي فرستادي واين دليل نميشه كه جواب تمام چراهاي من رو ندي

منتظرم

منتظرم

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 20:16  توسط مرجان  | 

 

مدرسه که می رفتیم، هر گاه یکی از معلمان مساله ای را به اشتباه حل می کرد یا مطلبی را نا صحیح بیان می کرد و با تذکر شاگردی متوجه آن اشتباه می شد و در تنگنا قرار می گرفت بین پذیرفتن حرف صحیح و اعتراف به اشتباه یا اصرار بر آن، معمولا خود را جمع می کرد و از سادگی ما و قداست جایگاه خود استفاده می کرد و می گفت این که شما گفتید صحیح است و من خواستم امتحانتان کنم که چقدر حواستان جمع است و گوش و هوشتان با کلاس است یا در عوالم دیگر سیر می کنید.
این عادت شد برای ما و هر گاه بزرگی اشتباهی مرتکب می شود، متحیر می مانیم که چه قصدی از این حرف داشته و خواسته امتحانمان کند یا شوخی بوده و به نیت دمیدن روح نشاط و شادابی در جامعه!
منجمله سردار رویانیان (نمی دانم چرا هر چند سال یکبار یکی از این سرداران خودش را رو می کند!! و زیاد حرف می زند و زیاد حرفهایش پخش می شود و بعد احساس می شود سرداری برای ایشان کافی نیست و باید سروری کنند و می روند کنار سرورانمان طلایی و قالیباف و ...) که جدیدا فرموده اند شیشه های ماشینتان نباید بیش از 40 درصد دودی باشد و بیش از این میزان تنها مختص سران سه قوه است.
ما عمیقا در فکر فرو رفتیم که دودی کردن به چه کار می آید؟
دودی می کنیم که از تابش آفتاب در امان باشیم یا می خواهیم ما را نبینند و نشناسند، قیافه مان زیبا نیست یا بدهکاریم و فراری و یا خلافکاریم یا هر بهانه دیگری که داریم نمی خواهیم شناخته شویم و اینها اصلا برای کسی مهم نیست، اما اگر به دلایل امنیتی باشد قضیه فرق دارد، ما که کاره ای نیستیم و فقط حضرات باید در امنیت باشند و کسی نداند آن کس که پشت آن شیشه های دودی نشسته کیست و چه کاره است.
حال فکرش را بکنید یکی از آقایان مخفی شده پشت شیشه های دودی از جلوی ما عبور کند! ما که عمرا حرفی یا حدسی خلاف امنیت ملی بزنیم، فقط نمی دانیم ما را زیر این آفتاب سر کار گذاشته اند یا با روسای خوش خیال شوخی داشته اند این جناب سردار!!!

*******

دوستی، پریرویی، زیبا چهره ای، برای ما پیامی فرستاده، پیام که نه، استعفا نامه است و آورده که:

ای خداوند! (از اول هم می دانستیم شانس نداریم که اینان برایمان پیامی بدهند و حرفش به دیگری بوده و بر حسب تصادف برای ما آمده و ما هم که عادت نداریم به نامه های دیگران سرک بکشیم اما این بار طاقتمان نیامد و ادامه اش را هم خواندیم) : ای خداوند! مرا انسان آفریدی و پاک و دانا و شایسته و برتر که سروری کنم در زمین و نماینده ات باشم در اینجا لیکن این بار امانت بردوش نکشیدم و در خفا پلیدی و ناپاکی کردم و گستاخ شدم تا آنجا که اشکارا هم ظلم و جور و فساد نمودم و این بدیها را گسترش دادم و به همنوع و غیر همنوع، هیچ شفقتی ندارم و همه را آزرده ام و از هیچ گناهی پرهیز نکرده ام و همواره به دنبال آزادی از تمام قید و بندها رفته ام تا آنجا که می خواهم از این نام انسان هم آزاد گردم و آن را به خودتان باز پس می دهم. رهایم کنید تا بیش از این خجلتزده انسانیتم نگردم و چه و چه و چه ...

لحظه ای فکر کردیم، اطراف را نگاهی کردیم، دیدیم فرصت مهیاست و فکرمان هم بد فکری نیست. در اتاق ما کسی نبود، در مملکت هم که کسی حواسش به کسی نیست. ای آقا! طرف نصف ما هم نیست، از راه نرسیده می شود رئیس جمهور، ما باید خودمان، خودمان را تحویل بگیریم. مگر چه کم داریم که ادعای خدایی نکنیم؟
نشستیم و پاسخش را نوشتیم که: ای بنده! هیچ نبودی و ما به اینجا رساندیمت، روی خط تولیدمان قرارت دادیم و با آپشن های فراوان و آخرین مدلهای روز خلقت نمودیم، حال این است جواب ما؟!! ما که چشم بر گناه شمایان بسته بودیم و حواسمان نبود که چه می کنید و چه می گویید و با که آمد و شد دارید، حال می گویید در لجنزارید؟  چه باید می کردیم برایتان؟ کسانی چون کلاسور و سعید و دیگران را از شما دور گرداندیم و بنده ای چون پیروز را که 100 یوزارسیف می ارزد کنارتان قرار دادیم، آنگاه معلوم نیست رفته اید کجا ناپاکی کرده اید! حیف گل!! (زهی خیال باطل اگر گمان کرده اید به ضم گاف بوده است)
میلیونها سال است که انسانها برای ما توبه نامه می نویسند و طلب بخشش می کنند و انسانیت شان را مجددا از ما می خواهند، آنوقت نمی دانیم چرا مردمان این عصر اینقدر نادان شده اند و چنین ابتکارات احمقانه ای دارند که بالکل استعفا می دهند و هر چه داده ایم را می خواهند پس بدهند و نمی دانند اگر پس بگیریم چه خواهد شد!
حال برو و دفعه بعد با توبه نامه و رضایت نامه کتبی بیا و بدان که ما از حق خود می گذریم اما محال است از حق بندگانمان بگذریم پس پیروز را فراموش نکن و دلش را شاد گردان و...
دیگر خود دانی ...

*******

در خبر آمده بود که کلاغهای تهران به دبیرستان دخترانه ای هجوم برده اند تا جایی که مدرسه به تعطیلی کشیده شده و نیروهای امداد وارد عمل شده اند.
دیدیم مدرسه دخترانه است، گفتیم حالا چه شده و فکر کردیم برای ادب کردن کلاغهای بی ناموس خوب بود سردار رادان را خبر می کردند نه نیروهای امداد. اما نویسنده خبر که می خواسته ما را امتحان کند و ببیند فکرمان به کجاها میرود، در آخر خبرش آورده بود که علت حمله، دفاع از بچه کلاغی بوده که در گوشه ای از مدرسه گرفتار یک گربه بیرحم شده بود!!!
فکر کردیم که کلاغها هم دارند جلو می زنند از ما، در نوعدوستی و انسانیت!!!

پی نوشت: خواستیم یک نشانه ای، مهری، نمادی اختراع کنیم بالای نوشته ها بزنیم که از همان اول بفهمید اینها را که نوشته و طرف حسابتان کیست و بیش از این گیج نشوید. نیافتیم. فعلا اسممان را بالا هم می نویسیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 15:55  توسط پیروز  | 

برگي از دفتر خاطرات

اين روزها كه دوستان حسابي گرفتار امور يوميه هستند، بد نديدم براي خالي نبودن عريضه هم كه شده از دفتر يادداشتهاي روزانه دوران دانشجويي چند خطي را اينجا بياورم.

1-    جمعه 25/9/79

ديروز صبح با استاد  ---  كلاس مقاومت مصالح داشتيم. آنقدر كلاس كسل كننده‌اي بود كه حوصله رفتن سر كلاس ديناميك را هم از من گرفت ... امشب هم افطاري قراره سعيد بياد خونه‌ي ما ( خونه دانشجويي ) . منم براي اولين بار مي‌خوام زرشك پلو با مرغ درست كنم ...

2-   دوشنبه 28/9/79

... ديشب شب قدر بود و با امير تا آخراي شب دعا خونديم و بعد از خوردن سحري خوابيديم. ( اين قسمت را لازم بود از باب ريا اينجا بيارم. )

امروز صبح هم بالاخره كتاب سينوهه تمام شد. اين پيروز هم گاهي اوقات كتابهاي خوبي معرفي مي‌كنه. خودش مثلاً مي‌خواست يك بار ديگه مقدمه كتاب رو بخونه. فكر كنم دو باره تا آخر اين كتاب دو جلدي رو خوند.

3-  بهمن و اسفند 79 ( تاريخ دقيق را ننوشتم. )

به طور غير منتظره‌اي ساعت 2 ظهر بود كه حاج‌آقا ... ، سعيد يا پيروز را ديد و گفت: « اردوي قم مي‌رويد؟ » حالا حركت كي بود؟ 5 بعد از ظهر. –  رفتيم.

سعيد، پيروز، امير، من، محمد ( با اون لهجه شيرين كردي ) و هادي كه روز رفتن به اردو باهاش آشنا شديم. از چند تا دانشگاه توي اون اردو بودند ولي برعكس همه دانشگاهها، دانشگاه ما فقط دانشجوي پسر، اونم تنها 6 نفر فرستاده‌بود. باند معروفي شديم توي اردو كه نگو و نپرس. زيارت حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها)، دعاي عرفه در مدرسه فيضيه، باغ فين كاشان، ديدن آقاي بهجت و آقاي جوادي آملي، بودن با دانشجوهايي با خطوط فكري مختلف، برف بازي توي راه توي كوهستان و ... يك هفته تموم.

(ادعاي تاريخي سعيد هم كه با ماهي سي‌هزار تومن هم مي‌تونه يك زندگي متأهلي رو بچرخونه توي اين سفر مطرح شد.)

4-  يكشنبه 30/2/80

... امروز به همراه بچه‌هاي گروه علمي با رئيس دانشگاه جلسه داشتيم. خيلي مشتاق نشون مي‌داد اما از كمبود امكانات و نبود فضاي كافي مي‌گفت ... ... اين روز ها همه امكانات دانشگاه رو بسيج كردند كه براي جاسبي كانديداي رياست جمهوري تبليغ كنند !!!

... سعيد هم همچنان پيگير مجوز انجمنه كه دو سالي هست معطل مونده.( بالا خره هم گرفت.)

5-  پنجشنبه 10/3/80

... سري به دفتر مجمع زدم و چند پوستر تبليغات آقاي خاتمي را گرفتم و به بعضي از مغازه‌ها دادم ... ( خاتمي براي بار دوم رئيس جمهور شد. )

[ جداًً اگه من اون پوستر ها رو توزيع نمي‌كردم خاتمي انتخاب نمي‌شد. نه؟! ]

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 18:29  توسط علی  | 

تذکره الرفقا {۳}

ذكر مرجان حفظها الله

آن اسوه لطف و صفا، آن صاحب‌جمال اهل وفا .  آن شايسته مدح و ثنا، آن شيك پوش اهل غنا (1)   مريدان را همه جسم و جان بود و نامش بي‌بي مرجان بود.

نقل است در عنفوان جواني سريالي در جعبه رنگين جادويي بديد و بسي متأثر گشت و علوم زيستي بنهاد و به علم الاجتماع گرويد.

سالها در آژانس مسافرتي رواديد به‌در آوردي و گردشگر به تور(3) انداختي. در خبر است كه مسافر بسيار به آنتاليا گسيل نمودي تا بدانجا كه حاكم عثماني در مدح وی بسرود:

اين نيمه شبان كيست چو مهتاب رسيده؟        پيغمبر عشق است و ز محراب رسيده

 اين كيست چنين غلغله در شهر فكنده؟          بر خرمن درويش چوسيلاب رسيده

 يك دسته بليط است به زير بغل او                  از بهر گشاييدن ابواب رسيده (2)

روزي بر سي و سه پل او را بديدند كه بساط بليط دبي و عينك آفتابي پهن نمودي و بدينسان كاروان بسيار به دبي فرستادي و خود هيچ به سفر نرفت مگر سفري كه برفت و حاجيه شد.

در ديار سپاهان چونانكه روحش فربه مي‌شد، جسمش كوچك مي‌گشت تا آنكه به پايتخت رهسپار شد و همانجا سكني گزيد وآنجا هم دختركي بليط فروش گشت همچنان تور(3) ببافتي و آب طهران جسمش ظريفتر ساخت و روحش لطيف‌تر. در بلاد  طهران روزي سرگشته بوديم و بي بليط. پس هفت شبانه روز مويه كرديم و بر سر و سينه كوفتيم تا بر بال طياره نشاندمان و پريديم. خداي تعالي حاجتش روا سازد. مرامش پاينده باد.

گويند در دارالعلوم بسيار از اين سو به آن سو دويدي و همايش برگزار نمودي و  سياسي گشتي آنسان كه مريدان هر آنچه جامه از تن بدريدند و شيون بكردند مگر او نظري بيفكند؛  نيفكند !   نقل است كه جرايد مي‌بريد و به تابلو مي‌زد و آتش ميان چپ و راست بر مي‌انگيخت.   همواره در اقليت بودي و دادخواهي مظلومان مي‌نمود.   پيشنهاد كارساز بسيار بدادي، يكي آنكه :« در روز ميلاد مولا علي(عليه‌السلام) به كساني كه نامشان ميلاد است هديه دهيد.» و مريدان بدادند.

از بزرگان عهد خويش بود و در علم نجوم و سعد و نحس ايام از ديگران پيش بود، آنسان كه مي‌شناخت پيش از آنكه ببيند.

مولانا مرجان را تواضع بسيار بودي؛ چونانكه از وي پرسيدند از خود متواضع‌تر و  خوشروي‌تر ديده‌اي؟ گفت: نه !   و هم او را هزار حسن بداشتي يك عيب و آن اينكه هزار حسن بداشتي.

خداي عزوجل حفظش كناد.

نوشته شده توسط علی---------------------------------------------------------------------------

۱):غنا: نه كشور غنا و نه موسيقي از آن نوعش. منظور نگارنده ملك و ثروت است و مقصود اصلي قافيه بود.

۲): گشت. نه آن تور

۳): برخي شاعر اين ابيات را امير دبي مي‌دانند.

{به دلیل پاره ای مشکلات فنی این پست را از فرستنده سعید فرستادیم}

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 23:1  توسط سعید  | 

آگهی بازرگانی پیش از برنامه:

به زودی در این وبلاگ منتشر خواهد شد


"سفر به سرزمین بی سو"

خاطرات سفر سعید به تهران

اصل مطلب:

"آن یکی خر داشت پالانش نبود     یافت پالان گرگ خر را درربود"

زندگی ما این روزها شده عینیت همین بیت جناب مولانا. نه اینکه فکر کنید ما در کار پرورش چارپای دراز گوشیم و دنبال مجوز واردات پالانش بوده ایم که گرگ، گله خرها را دریده، نه بابا شما که اینقدر ظاهر بین نبودید، آخر خوب است که فرموده اند:

"هست اندر صورت هر قصه ای    تیز هوشان راز معنی پسته ای"

نه، خوب درست است که ما یک زمانی دنبال پرورش شتر مرغ بودیم و نشد، اما مطمئن باشید دنبال خر نبوده ایم. آخر یک کمی هم به کنه مطلب فکر کنید. بله قضیه همان است که عرض شد و جناب مولانا فرموده اند، همان که:

"کوزه بودش آب می نامد به دست      آب را چون یافت خود کوزه شکست"

یک روز که حال نوشتن داریم، وقتش را نداریم. روز دیگر که وقت داریم سوژه نداریم. روز بعد که هم سوژه بکر و مناسب داریم و هم وقت، حال تایپ کردن را نداریم. (این را هم بگویکم که سخت تر از تایپ کردن برای ما آدم های تنبل کاری نیست. البته که من آنقدر تنبل هستم که این نرم افزاری که عزیزان برنامه نویس درآورده اند و کارش تبدیل کلام و صوت است به نوشته، هم افاقه ام نمی کند. کم کم دوستان باید دست به کار شوند بر نامه ای از خود درکنند که افکار انسان را تایپ کند نه کلام را، چرا که ما همین که هنر می کنیم و فکر می کنیم خودش جای هزار احسنت و آفرین و لوح سپاس دارد دیگر حس و حال به زبان آوردن آن افکار مشعشع را که نداریم)

کجا بودیم؟ ها داشتیم می گفتیم خلاصه اینکه، یک روز دیگر که هم حال هست و هم سوژه و هم وقت، کامپیوتر نیست. نمونه اش همین سفر اخیر به تهران، کامپیوتر که سهل است حتی یک ورق پاره هم پیدا نمی شد که رویش دو خط بنویسیم و خلایق را از این خاطرات شمال محاله یادم... (ببخشید مثل اینکه اشتباه شده، به ادامه همکارم توجه بفرمایید). خلاصه اینکه همیشه یک جای کار لنگ است. اگر عمری باقی بود و همه چیز جفت و جور شد حتما خاطرات سفر به تهران را خواهیم نوشت.

 

پی نوشت(واسه گل روی ماه کرگدن): این است فوتبال جنوب. زنده باد فولاد زنده باد آبی اهواز و زنده باد نفت آبادان.


+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 0:55  توسط سعید  | 

به زودی در این وبلاگ منشر خواهد شد

"سفر به سرزمین بی سو"

خاطرات سفر سعید به تهران

پی نوشت: اما خداییش این چند روز غیبت و سفر اجباری حداقل یه حسن داشت، اونم اینکه فهمیدم حتی اینجا هم نبودنم احساس نمیشه، هم چنان که بودنم. بازهم شکر، بود و نبودم یکی شده و حداقل طوری نیست که وقتی رفتم مردم بگن "آخیش خدا را شکر که رفت"
+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 18:8  توسط سعید  |