تبليغاتX
بهتر از آب روان
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان
 

- ببین پیروز! من ۱۴ سال از زندگیم رو کرج بودم، ۸ سالشم تهران بودم!!!

- بقیشو کجا بودی؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 0:8  توسط پیروز  | 


مقدمه
راستش را اگر بخواهید آن مطلب قبلی که در آن ماجرای شکر و الطاف برادر جاسبی راتعریف نموده ایم و بخشی از دین سنگین مان را به او ادا کرده ایم، هیچ ادامه ای نداشت و اگر ته آن آورده بودیم که "ادامه دارد" به جهت پیگیری اهدافی بود.

نخست آنکه می خواستیم یک جوری رشته سخن را از یکی از دوستان [ که به دلایل احتمالا امنیتی از ذکر نامش خودداری می کنیم و تنها برای جلوگیری از سوتفاهم عرض می کنیم اول اسمش "س" است و برای محکم کاری می گوییم آخرش هم "د" است و برای آنکه خیالمان راحت شود که فردا کسی شاکی نمی شود و به خودش نمی گیرد فقط همین را می گوییم که یک "ع" و "ی" هم وسطش دارد و 4حرفی است و افقی است و عمودی اش هم هنوز در نیامده!] بگیریم و بفهمانیم که آقا جان مطلب ما ادامه دارد و خودت دقت (نگفتیم شعور ها، فقط گفتم دقت) داشته باش که نمی شود وسط یک نوشته دنباله دار بسیار مهم پارازیت بیایی! و به این بهانه هم که شده چند صباحی مطلب قبلی سر در وبلاگ بماند و خلایق بهره مند شوند، ان شا ا...

و دوم آنکه شما را یک امتحانی کرده باشیم که اصلا کسی از شما خواهد آمد و خواهد گفت که چه شد ادامه مطلب و منتظر باقی نوشته و تشنه شنیدن ادامه سخنتان هستیم یا هر کی به هر کی خواهد شد و یک چیز بی ربط خواهیم نوشت و کسی نخواهد فهمید چه بود و چه نبود. ( دارید هوش و فراست و زرنگی من را که چطور شما را زیر ذره بین گذاشته ام؟!!!) که دیدیم چشمتان روز بد نبیند، سیل کامنتهای عمومی و اکثرا خصوصی بود که جاری شد به سمت ما که پس چه شد این ادامه و به همین جا هم ختم نشد و ایمیل و تلفن و اس ام اس زدند و در یاهو 360 و اورکات گور به گور شده و هر سایت رسمی و غیر رسمی که عضو بویدم گیرمان آوردند و کار داشت به کتک کاری می کشید که یا ادامه اش را بگو یا بیا قسمت اول را هم بگیر و پول شارژ اینترنتمان را بده!

یاد یکی از مسئولین وزارت بهداشت افتادم (نمی دانم شاید هم یک وزارتخانه دیگر بود) که وعده داده بود تا مدت فلان روز دیگر دستگاه های خودپرداز سرنگ! برای معتادین عزیز نصب خواهد شد که یک جوری از گسترش بیماری ایدز بین این قشر جلوگیری کرده باشد. آن مدت تمام شد و خبری از دستگاه ها نشد و یک خبرنگار سمج ناغافل یقه طرف را می چسبد که "وقت تمام، دستگاه ها چه شد؟" بیچاره هاج و واج و مبهوت ماند و نتوانست تعجب خودش را پنهان کند و نگوید که آقا جان بعد از این همه مدت شما چطور حرف من یادتان مانده؟ و احتمالا در دل به بخت خودش لعنت فرستاده که بین این حجم وعده های مسئولین که فراموش می شود چرا فقط او را بازخواست کنند!؟

این شد که ما هم خطر را پشت گوش احساس کردیم و گفتیم مبادا وبلاگ نویسان استیضاحمان کنند و مثلا مدرک تحصیلی مان را بهانه کنند و جاسبی هم که تف کف دست ما نمی اندازد چه رسد به آنکه مدرکمان را تایید کند و قطعا همین یک صفحه سهم ما از دنیای مجازی را خواهند گرفت و چاره را در نوشتن باقی قضایا دیدم.

و اینک ادامه ماجرا:
اگر چه آن شکرها به شدت به ما چسبید و و گوشت تنمان شد، اما از آن به بعد شکرزده شدیم. نسبت به شکر حساسیت پیدا کردیم و این بیماری تا آنجا پیش رفت که نه فقط به شکر که به هر کلمه سه حرفی که آخرش "ر" داشته باشد حساس شدیم و وقتی خواهر و برادرمان بن های 55 هزار تومانی کتابشان را به ما دادند که داداش بریم نمایشگاه، کتاب بخریم، تنمان لرزید زیرا که روی بنها دو بار کلمه "مهر" تکرار شده بود:
                                طرح مهر، دولت مهر!

اگر خیال کردید که با دیدن این عنوان و عود کردن حساسیتمان عطای کتابها را به لقای دیدن این طرح و مجریان آن بخشیدیم، در اشتباهید. ما که علیرغم شکم پرور نبودن، با وزنی معادل یک کیسه سیمان و حداکثر دو بیل اضافه از 4 کیلو شکر نگذشتیم، در حالی که خوره کتاب بوده ایم و(اگر فرصتی برایمان بماند) هستیم، از110 هزار تومان کتاب خواهیم گذشت؟ زهی خیال باطل!

شنبه روز اول نمایشگاه بود. خرم و خندان، پاکت بنها به دست، رفتیم آنجا که گفتند امروز تازه قرار بود روز اول باشد اما حسش نبود، هنوز ده روز است ماه رمضان تمام شده و هنوز انرژی ما برنگشته و باشد فردا.
فردا رفتیم که گفتند چقدر عجله دارید، فردا هم روز خداست، کتابها که جایی نمی روند، بیایید فردا ببرید.
باز هم فردا رفتیم، این بار گفتند امروز فلان مدیر کل آمده و افتتاحیه داریم و مراسمی هست و همینطوری که نمی شود کار را شروع کرد اما فردا حتما شروع می کنیم.
ما هم که در پوست کلفتی و کنه بودن نظیر نداریم، باز هم رفتیم آنجا و چشمتان روز بد نبیند، جمعیتی آنجا دیدیم که بخشی داخل نمایشگاه بودند، بخشی بیرون و عده ای هم لای در گیر کرده بودند!
ما هم برای اثبات پوست کلفتی مان به هر ضرب و زوری بود خودمان را وارد کردیم، اما چه سود که آنجا جنگل آدم بود و برهوت کتاب!

ماندیم چه کنیم بین این همه کتاب الفبا و آموزش نقاشی و رنگ آمیزی و کتاب تست کنکور و روانشناسی و "چگونه ثروتمند شویم" و" چگونه خوشبخت شویم" و" چگونه زیبا شویم" و چگونه ...
باز هم خدا شعرای قدیم را بیامرزد که همیشه در این تنگناها راهی برای ما می گذارند و تا توانستیم شاهنامه و اسکندرنامه و نوروزنامه و چند داستان و شعر دیگر خریدیم که دست خالی برنگشته باشیم و چه بهتر که همینها را بخوانیم و کله مان بوی قرمه سبزی نگیرد و آرام و بی خطر زندگی کنیم.

اصلا به ما چه که بیت المال را می دهند به ما که چه کتابهایی با آن بخریم و بخوانیم، به ما چه که وزیر ارشاد کیست و چه می کند و چه کتابی چاپ می کند یا نمی کند، به ما چه که هر کسی در تبلیغات انتخابات از چه وسیله استفاده می کند، چه امتیازاتی به چه کسانی می دهد، کی چه پولی از کجا می آورد!
اصلا مگر ما گفتیم 100 میلیون مجلسی ها از کجا آمد و چرا آمد که بگوییم n میلیون های دیگران از کجا می آید؟
به ما هیچ ربطی ندارد و نمی خواهیم ربطی داشته باشد و خودمان را درگیر این حرفها بکنیم. فردوسی هم اگر حرف زیادی نزده بود شترهای بار زر گیرش آمده بود و حسرت به دلش نمی ماند. ما چرا درس عبرت نگیریم.

نتیجه گیری:
به ما هیچ ربطی ندارد اما اگر خواستید کاندید شوید، وام ازدواج هم ابزار بدی نیست، معمولا جواب داده و 4 سال ریاست جمهوری به خرج و دردسرش می ارزد. از ما گفتن بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 22:12  توسط پیروز  | 

 

سال انتخابات ریاست جمهوری یا هر انتخابات دیگری و همین طور ماه های قبل از آن همیشه سالها و ماههای پربرکت و احیانا پرملاتی بوده و هست برای ما.

یکی از این سالها سال 80 بود و افتخار داشتم که در آن سال دانشجوی دانشگاه آزاد باشم و افتخار بزرگتر اینکه آن سال، باز هم جاسبی کاندید ریاست جمهوری شده بود و البته عجیب هم نبود و می گفتند "مادام العمر" در همه حال صفت اوست، چه در ریاست دانشگاه آزاد و چه در کاندیداتوری ریاست جمهوری!

آخ که چقدر نوستالژی ام درد گرفت تا یاد آن سال افتادم، چه سال شیرینی بود و حلاوتش بیشتر شد وقتی به هر کداممان 4 کیلو شکر دادند در قبال نشان دادن کارت بی مصرف دانشجویی که در آن 4 سال تنها برای گرفتن 4 کیلو شکر به کارمان آمد و لاغیر!

ما هم که در خانه دانشجویی مان 5 نفر بودیم و 50 نفر هم همیشه دور و برمان پلاس بودند وتا اینجا، 55 ضربدر 4 کیلو می شود به عبارت 220 کیلوگرم، شکر عایدمان شده بود و یک عده هم بودند که ضر زیادی می زدند که اینها حق ماست و جاسبی سربراه شده و می خواهد منبعد خوار و بارمان را بدهد و هول برتان ندارد و سر صبر سهمیه تان را بگیرید که از این به بعد اوضاع به همین شکل خواهد بود که گفتیم نقدا این سهمیه را هول می زنیم و مال خودمان و شما را می گیریم و دفعات بعد تا همیشه سهمیه و کارت دانشجویی و کلا هر چی که دارم مال تو!

این شد که شکرمان به چند تن رسید و یکی از اتاقها را کردیم سیلوی شکر تا مشکل انبار کردن حل شود و حال مانده بودیم با این همه شکر چه کنیم و چند لیوان چای بخوریم تا این شکرها مصرف شوند و روی دستمان نمانند!

خلاصه اینکه نمی دانم کدام عقل کل بود از آن جمع که چاره را یافت و فریاد کشید "یافتم"، "یافتم" و همانطور با پیژامه تا سر کوچه دوید و با دستانی پر ازشیشه های  آبلیمو برگشت و از آن روز تا مدتها صبحانه و ناهار و شاممان نان بود و شربت آبلیمو! (چی شد آقا؟ چرا می خندید؟ اگر کارگرانمان را ببینید که تلیت نان و نوشابه می خورند چه خواهید گفت؟) و چه می چسبید شربت آبلیموی خنک در آن گرما و چقدر به  پدر و خواهر و مادر جاسبی و دانشگاه آزاد و انتخابات و هر کس که همه اینها را تولید کرد، درود فرستادیم.

 ادامه دارد...

چی شد؟ باز ترش کردید که!!! حال ندارید مطلب دنباله دار بخونید؟ چطور می نشستید اوشین رو دویست قسمت نگاه می کردین، این آشپزه اسمش چی بود؟ آهان، یانگوم رو چند سال می دیدید، سریالهای آبکی رو با آب و تاب برای هم تعریف می کنید که کسی جا نمونه حالا تحمل دو قسمت نوشته من رو ندارید؟؟؟ من دیگه اینقدر به سریال عادت کردم که فیلم سینمایی رو هم تو چند قسمت نگاه می کنم، نصفش رو که دیدم می خوابم، فردا شب باقی ش رو نگاه می کنم!

به هر حال من تصمیمم رو گرفتم، چند قسمتی می نویسم که هم جا برای سعید تنگ شده، هم شما مجبور بشید همه قسمتها رو دنبال کنید و وای به حال کسی که تو هر قسمت نیاد و حاضری نزنه. دیگه خود دانید.

پی نوشت: حالا که همه جا کرگدنی شده، این را هم بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 1:58  توسط پیروز  | 

چند روز پیش رفته بودیم منزل یکی از دوستان که تازه از کانادا برگشته. ا زهمه اشیایی که به عنوان یادگاری همراهش آورده بود و با آب و تاب داشت راجع به شان توضیح می داد که بله فلانی در ونکور از من خیلی خوشش آمد، این را هدیه داد و آن یکی را از اوتاوا خریدم و ...، یک تابلو بود که خیلی نظرم را به خودش جلب کرد. تابلو تکه چوبی بود از فلان درخت و به شکل بیضی بریده شده بی هیچ رنگی و تزیینی. و فقط روش یک جمله به انگلیسی حکاکی شده بود. آویزانش کرده بود به ستونی که دقیقا مقابل درب ورودی  پذیرایی است. ما که با این دو کلاس اکابر سواد همان فارسی را هم نمی فهمیم چه رسد به انگلیسی. گفتیم اینجا بنویسیم بلکه کسی از دوستان لطف کرد و ترجمش را برایمان گفت. تا یادم نرفته این را هم بگویم این دوستمان تا حالا دوبار ازدواج کرده. و در شُرف سومی است.
                      
                          "A silent woman is a gift of GOD"


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 14:43  توسط سعید  | 

ما شکست خورده‌ایم. این واقعیتی است که در یک نقد منصفانه قابل درک است.  - در هر ارزیابی نظام مند، آگاهانه و البته مبتنی بر سنجه های غیر مغرضانه و دانش سو، از کارایی، عملکرد و حرکت یک سازمان، توجه به هدف یا اهداف از سویی و  راهبرد از سوی دیگر -به عنوان دو رکن رکین فرا رو-، شاید مهم‌ترین ابزار اولیه در دست هر منتقد باشد. اکنون چنانچه تنها به اولین رکن بپردازیم راستی ادعای اول این نوشته بیشتر رخ می‌نماید.

***

امروز شانزدهم مهر ماه است. سه ماه پیش دوست و برادر ارجمند، فرهیخته، دانش مدار، اخلاق گرا، نو اندیش و هم سنگرم جناب "پیروز" (آنچه ما را از بیان نام خانوادگی ایشان باز می دارد، ابرام خود ایشان است، و بی شک فروتنی نهادینه در جانشان، وادارنده آن) با درج اولین نوشته در اینجا، پایه گذار نویدی نوین در جان ما در راستای پیوستن دوستان گسسته بودند. هرچند این گسست نه از روی بی‌وفایی یا تیرگی دلها از یکدیگر یا دشمنی دوستان و یاران گذشته بود، که چرخ روزگار از این بازیچه ‌ها بسیار دارد.

 نزدیک به چهار سال از روزگار جوانی‌مان را در کنار یکدیگر در خوشی و ناخوشی سپری نمودیم که روزگاری بود. هریک به امیدی و به ترک دیار. آقا حمید (پدر خانواده و به قول بچه ها – استغفرالله- هم سن خدا) با آن لهجه شیرین کردی از ایوان، امیر چشم سبز و […] زرد (این رنگها هریک داستانی دارد که نه بنده و نه شما را یارای نوشتن و خواندنش نیست) از شیراز، فرهاد نکبت از ماهشهر، بهراد کنجکاو فضول از تهران (یا کرج یا فرانسه یا انگلیس؟) محمد با آن لهجه نچسبش از تپه‌های شوش، هومن کوچولو متولد سال شصت و چند (که هنوز احساس پدری نسبت به او دارم) و علی و پیروز از آبادان و جملگی،  آبادانی این مرز و بوم  و دستیابی به دانش ساخت یکی از مهم ترین نیازهای اولیه بشر،کاشانه، آرمان درسی‌مان. جمعی شش هفت نفره بودیم که به همه چیز سرک کشیده، انگشت در هر سوراخی می نهادیم. از راه اندازی اولین تشکل سیاسی و نیز اولین بنیاد علمی دانشجویی تا تلاش نافرجام جهت راه اندازی نشریه دانشجویی. که هر یک سبب ایجاد پیوندهایی با دانشجویان سایر رشته ها و از جمله دانشجویان رشته تاریخ و علوم اجتماعی (که نام مبارک یکی‌شان را، سرکار خانم مرجان، در بین نویسندگان این وبلاگ می‌ینید) گردید. اما در اندک زمانی آن جمع از هم پاشید. دوستان که امروز هریک در دیار خود مهندسی است دارای جایگاه والا و به مدیریت شرکتی در امر ساخت و ساز و یا در جایگاه تدریس و استادی دانشگاه و یا در پی ادامه درس و افزایش مدارج دانشی خویش، و هریک گرفتار هزاران مشکل و مساله و درگیر با بنا و عمله و کارفرما و ناظر و مشاور و استاد و پایان نامه و...، دیگر مجال پرسش حال یکدیگر را ندارند چه رسد به تازه شدن دیدارها. از این روی نزدیک به سه ماه پیش و با هدف پیوستن دوباره دوستان و آگاهی مداوم از دیگر یاران خود با پیروز قرار راه اندازی این وبلاگ را گذاشتیم. بنا بود هریک از دوستان با نوشتن همراهیمان کند. هم یاران را از خویش باخبر سازد و هم اسباب نشاط و شادی دل دوستان را با شوخی و مطایبه فراهم آورد.

***

 دوباره باز گردیم به ابتدای همین نوشته. ما در دست یابی به هدف – و هدف همان گرد هم آوری دوستان گذشته- نا کام بوده‌ایم. جدا از اینکه راهبرد ما در این ارزیابی دچار کمبود و اشتباه بوده یا اساسا رویکردمان از آغاز نا مناسب برآورد گردد، باید گفت چنانچه تنها رسیدن به هدف مد نظر باشد "ما شکست خورده‌ایم". چرا که نه تنها از آنهمه دوستان حتی از یکی خبری نشد و ما را در این مهم یاری نکردند بلکه همان‌ها هم که از ابتدا بودند باز هم جدا شدند. برادر عزیزم علی که در آغاز قوی و با نوشتن دو تذکره بنده و جناب پیروز، با لطف قلم و طبع ما را امیدوار کرد و سپس این نوشتن‌ها جایش را به سرک کشیدن‌های پراکنده  و ارسال چند دیدگاه داد و اکنون هم که بیش از دو ماه است که رخ در نقاب کشیده. خواهرم (و چقدر دوست دارم بگویم دخترم، اگر ناراحت نمی شوند، که ایشان هم دهه شصتی هستند اگر اشتباه نکرده باشم)، سرکار خانم مرجان، هم که پس از شنیدن یک دو انتقاد این حقیر رخت از این دیر خراب آلوده بر بستند به دیار امن و سلامت و امیدوارم رنجشی از این کمترین در دل نداشته باشند. همان جناب مدیر، استاد فرزانه پیروز هم نمانده اند برای ما. می‌بینید که نزدیک ده روز است اثری از او نیست یا نشانی. اکنون که خوب نگاه می کنیم به پشت سر می‌بینیم حکم جناب حضرت مسلم را داریم –بی قصد تشبیه- که به هنگام تکبیرﺓ الاحرام جماعت نماز گذار پشت سرش در مسجد جای نبود و با سلام نماز جز خودش کسی نمانده بود. البته نه در مثل مناقشه هست و نه ما را ادعای امامت این قوم.

***

سه ماه، یک فصل، از آغاز به کار این وبلاگ گذشت. اگر ارزیابی‌های نظام‌مند را کنار بگذاریم و بپذیریم که می تواند در پس هر شکستی یک پیروزی نهفته باشد، خوب وظیفه داریم جهت جلوگیری از زیان بیشتر، با یک چرخش و تغییر رویکرد و هدف‌گذاری به یافتن مناسب ترین راهبرد در دستیابی  به آن، همچون یک سازمان پیشرو و آینده نگر و منعطف، بپردازیم.

اکنون بی انصافی است اگر از پیروزی ارزشمندی که در گسترش پیوندها‌مان به فرخندگی آشناییمان با دوستانی ارزشمند و ارجمند، چون: تپه های گل بابونه، صدگل، کرگدن، مکث، کلاسور، دختر آبان، آخر دنیا، زابیل، شیخ حقگو، اینموریکس، قدغن، دانشگاه با طعم باران، کپو، عباس ترکان، حوض ماهی و... که بدست آورده‌ایم یادی نکنیم. شاید این پیروزی داغ آن شکست را در آینده ای نه چندان دور سرد کند. و نباید از فراوان دستآوردهای آن گذشت که در آینده همه را یک به یک برخواهیم شمرد. خوب با این نگرش باید گفت "نه، ما شکست نخورده‌ایم". عزت همه شما دوستان نادیده جدید پاینده باد و دوستی هاتان کهنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 5:0  توسط سعید  | 

 

              "که در این خشک نمانید که دریایی هست"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 2:33  توسط سعید  | 

یک- دیشب داشتیم داستان یک پدر بزرگ را تایپ می کردیم. قرار گذاشته بودیم با پیروز هرکدام زودتر مطلبمان آماده شد، گلاب به روتان، روم به دیوار، به قول دوستان بلاگستانی "آپ کنیم" (حقیقتا این اصطلاح "آپ کردن" در ذهنم تداعی کلمات بی تربیتی  را می کند که نمی توانم اینجا به زبان بیاورم). خوب پیروز زرنگی که نه رندی به خرج داد آن بلا که دیدید سر ما آورد. البته در آن نصف شبی احتمالا شما هم مثل همه خلق الله در خواب ناز تشریف داشته اید، پس از ترفند رندانه پیروز هم خیلی اطلاع ندارید. بنده هم نمی توانم آنچه پیروز با ما کرده اینجا بازگو کنم که. بالاخره اینجا خانواده و کوچک و بزرگ رفت و آمد دارند، بالاخص بچه های دهه شصتی، خوب بدآموزی دارد. ولی هرچه کرد گذشت. اما همه آن داستان را که تا اواخرش با این دستهای خسته از کار روزانه و بوی ریکا و پودر رختشویی گرفته و زحمت کشیده تایپ کرده بودیم پاک کردیم. باشد بهترش را می نویسیم سر فرصت مناسب می چاپانیم تا حالش را ببرید شما و ما هم روی این پیروز نازنین را کم کنیم.

دو-  سر پست قبلی که نوشتم فهمیدم بیچاره مولانای رومی (یا ترکی یا شاید هم افغانی یا آمریکایی یا تاجیکی یا...) چه دل پری داشته از مردمی که اندکی به فرمایشاتش توجه نمی فرموده اند. زبان بسته بیخود نبوده که گفته: "هرکسی از ظن خود شد یار من". حالا حکایت ماست (ماست نه ها، ما است). البته در مثل مناقشه نیست، که ما و مولانا؟ حاشا. حکایت این است که عزیزان! بنده از یک تعارض شخصی یا دغدغه درونی خودم در مورد میزان وفاداری و صداقت به عشق در عمل و در شرایط سخت سخن عرضه داشتم.  آخر این چه ارتباطی داشت به […] (ببخشید از اینجا به بعد مطلب مورد لطف تیغ تیز خود ممیزی قرار گرفت). بابا نمیشود که همش از ظن خودتان خوب یک کمی هم از ظن ما یار ما باشید، لطفا. خوب است که ما که نگفتیم اسرار از درونمان بجویید که.

سه- جناب پدر بزرگ همیشه –در هرسه داغی که دیده و خودم از نزدیک دوتاش را شاهد بوده ام- فرموده اند: "تا نباشد امر حق، برگی نیافتد از درخت" و بعدش هم: "بُوَم هِنُو کُل قِصِن، عُمرِت وا به دنیا بو، اَینا به سن و سال نی. شَما هرچه مَخید گویید". حدودا دو ، سه ماه پیش از تلویزیون گزارشی دیدم که سراسر فرمایشات پدر بزرگ را تایید می کرد. لابلای تصاویر تکراری که درباره دفاع مقدس از تلویزیون هرساله پخش می شود، حتما شما هم تصویر آن جوان آر-پی-جی زن را دیده اید که از پشت خاک ریز بلند می شود، شلیک می کند و در کمتر از ثانیه ای پس از چکاندن ماشه و رها شدن خمپاره،گلوله ای به پیشانی اش اصابت میکند و نقش بر زمین می شود. بلافاصله دوربینی هم که دارد این لحظه را شکار میکند به زمین می افتد و به بیننده تصاویری در هم از اتصال زمین و آسمان تحویل می دهد و تمام. یادم نیست اولین بار چند ساله بودم که دیدمش. اما تا همین دو ماه پیش همیشه فکر می کردم خوب آن آر-پی-جی زن حتما شهید شده تا اینکه آن گزارش تلویزیونی را دیدم و در کمال تعجب همان جوان دیروز و مرد میانسال امروز قبراق و سرحال از متلاش شدن استخوان های جمجمه اش و سالم ماندن مغزش تعریف می کرد و اینکه چند تا بچه دارد و چه کار می کند. خیلی تعجب برانگیز بود حتما باید آن تصاویر را دیده باشید تا احساسم را دریابید. (البته چند روز پیش هم این بنده خدا را دوباره در تلویزیون دیدم که مهمان یکی از برنامه ها بود.) بازهم به حرفهای پدر بزرگ برگشتم و فکر مرگ و اینکه نوبت من کی میرسد. و چطوری؟

چهار- پریروز دنبال یکی از نامه های اداری تایپ شده می گشتم که خیلی اتفاقی به یکی از فایلهای شعری که دارم برخوردم. بازش که کردم دیدم شعر "دست" استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد است. دو روز است که دارم مرتبا می خوانمش. حض واقعی و احساسی که یک اثر هنری باید به مخاطب منتقل کند در سراسر ابیاتش نهفته است. اصلا حرف زدن درموردش جایز نیست. باید بخوانید تا متوجه شوید چه می گویم. هرچند همه شعرهای استاد لطیف و نغز است اما "دست" چیز دیگری است. هم شعر طولانی است هم احتمالا مناسبتی ندارد (برای ما که عادت کرده ایم حتما با مناسبت تقویمی زندگی مان را تنظیم کنیم) که کلش را اینجا ذکر کنم. پیشنهاد می کنم اگر تا حالا نخوانده اید پیدایش کنید و از دستش ندهید. اگر هم خوانده ایدش خوب حتما دوباره و ده باره خواندنش خال از لطف نیست. آغاز و انجامش این سه بیت است:

شراره  مي‌کشدم   آتش از  قلم  در  دست     بگو چگون توان برد  سوی دفتر دست

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است     که با نوشتن نامت  شود معطر دست

                                                           ***

به  دوست  هرچه دهد  اهل  دل نگیرد باز      حریف عشق چنین می دهد به دلبر دست

                                                           ******

پنج-   مدتی است دوستانِ مراجعِ به این وبلاگ، از طریق کامنت و ایمیل و پیامک و نامه و چاپار و رقص نور و کتیبه نویسی و دود و خلاصه هر وسیله ارتباط جمعی و فردی که دم دست دارند، به بنده اعتراض ها گسیل داشته اند که: "آخر این چه قالبی است که وبلاگتان دارد؟ هیچ قالب بهتری نبود؟" جهت پاسخ به این دوستان، دوش تفالی زدیم به دفتر هفتم مثنوی مولانا که این بیت آمد:

       "حاجی پیروز اگر اذن به من فرمایی        بالله این قالب وبلاگ به هم درشکنم"

که دیدم بیچاره مولانا هم دل خونی از دست این پیروز ما و این قالب نچسب و بی مزه و بد رنگ ما دارد. خدا پیروز را سر راه خیر بیاورد.

شش- این شماره گذاری مطالب را تهمت نزنید که از کرگدن گرفته ایم ها. نه داداش

             "وبِ سعید در زمان آدم اندر باغ خلد / همه مطالبش شماره داشت"

 بله آن روزگاران که ما خانه ای داشتیم و آواره این آب روان نبودیم و هنوز کرگدنی پا به عرصه همسایگی ما نگذاشته بود ما از این قرتی بازی ها و گنده لاتی ها داشتیه ایم. این را گفتیم که پس فردا جناب کرگدنِ با پیروز دست در یک کاسه، ادعای کپی رایت نفرمابند.

هفت- خیلی حرف دیگر داشتیم (البته خودمان که اصلا حرف نداریم) ، تقریبا اندازه یک سینه سخن، اما تا همین جا هم که پرگویی کرده ایم، قردا باید به پیروز حساب پس بدهیم. حلال کنید. شاید همین فردا، پیروز آگهی ترحیم مان را به عنوان اولین عکس وبلاگ اینجا درج کرد. کسی چه می داند. پس حلال کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 4:37  توسط سعید  | 


می گویند روزه بی ریا ترین عبادتست، از آنجا که در هر عبادت باید عملی را انجام دهیم که لااقل در حین انجام آن ممکن است دیده شویم یا خود را در معرض دید دیگران بگذاریم که بدانند عابدیم و پاکدامن!
لیکن در روزه داری کارهایی را نباید انجام دهیم و ما روزه داریم، از صبح تا شب، و دیگران نمی دانند که مشغول عبادتیم، یا نیستیم.

اما در رمضان امسال که روزها بلند است و گرم، چنان رنگ ما زرد شده و لبهایمان کبود گردیده و با این همه کار و گرفتاری که داریم وسط روز دیگر نای حرف زدنمان نیست و هر کس از دور ما را ببیند خواهد فهمید چه عابد زاهدی هستیم!
بماند که دوستی به صراحت خرمان خواند که "اگر خر نبودی این غذا را می خوردی و این آب را می نوشیدی تا قوت بگیری و به کارهایت برسی و اینها هست که تو بخوری اما نمی فهمی."

یک وجه را درست می گفت (نه آن خر بودن ما را) اینکه روزه بگیریم و خلل در کارمان باشد، اگر کارمندیم، مردم را پشت در معطل بگذاریم که دیشب تا صبح عبادت کرده ایم و خسته ایم، اگر مهندسیم پروژه هایمان متوقف شود که حوصله کار نداریم، اگر دکتریم، بیمار را با بدخلقی معاینه کنیم که توان لبخند زدن در ما نیست و …
خیری که نرسانده ایم به خودمان هیچ، شری هم شده ایم برای خلق ا…

اما این وجه که "چون هست باید بخوری" را درست نمی دانیم.
همیشه لذت در این نیست که چیزی را به چنگ آوریم و از آن بهره ببریم، گاه لذت در رها کردن است، گاه در گذشتن است از آنچه تحت احاطه و قدرت ماست.
گاهی دلمان می خواهد قبل از آنکه چیزی را از ما بگیرند، خودمان از آن بگذریم، قبل از آنکه دیگر مجالی برای خوردن و نوشیدن نیابیم، خود نخوریم و نیاشامیم و بر گرسنگی و تشنگی اش کمی صبر کنیم.
اینها بخشی از دلایل ما بود، باقی برای خودمان.

پی نوشت ۱: نگفتیم روزه نگیرید و وبگردی کنید، اینها را گفتیم که بهانه ای باشد برای حضور کمرنگ این روزهای ما در وبلاگستان و قول می دهیم دفعه بعد بهانه بهتر و قابل قبول تری ارائه کنیم.
فعلا از ما بپذیرید و حذفمان نکنید تا بعد.

پی نوشت۲: می خواستیم "در باب ازدواج" را هم بنویسیم که هم جوابی باشد به نوشته سعید و هم درد دل خودمان اما ننوشتیم به دلایل زیر:
۱- ما که خاک پای دوستانیم، گله کردند که طولانی می نویسیم ما هم کوتاهش کردیم.
۲- دفعه بعد هم باید حرف داشته باشیم بزنیم.
۳- این خطر احساس میشد که سعید نصفه شبی بیاید و به روز کند و نوشته مان روی دستمان بماند و بیات شود.
۴- مگر آدم قحطیه که جواب سعید را بدهیم؟!!!
۵- خوابمان می آمد
۶- حوصله نداشتیم
۷- ما روده دراز تر از آنیم که کوتاه بیاییم. خودتان بیخیال شوید و بروید.
۸- ...
۹- اگر هنوز نرفته اید  حتما "در باب ازدواج" را برایتان می نویسیم.
۱۰- چه تبلیغی می کنیم برای خودمان.
۱۱- از رو رفتیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 3:25  توسط پیروز  | 

چند وقتی است دوستان دلسوز ما شده اند و از در خیرخواهی درآمده اند که چرا زن نمی گیری؟ بگذریم از آن روز که ما یک شکری خوردیم که: "اگر درآمدم ماهی پنجا هزار تومان بود زن می گرفتم" و همه شان فقط خندیدند. و حالا در این وانفسا که بوی الرحمن ما به مشام میرسد و منادی حق آهنگ رحیل سر می دهد برای ما هر روز، همه یادشان آمده که چرا زن نمی گیری؟ ای وای دیر شد. آخر یکی نیست بگوید بندگان خدا چرا آن روز که ما پی بهانه می گشتیم برای ازدواج و هزار و یک دلیل منطقی، عقلی، عرفی و شرعی می آوردیم به هیچمان حساب نمی کردید؟ حالا هم که برای ما از در و دیوار بهانه می بارد تا از مسولیت همسر داری شانه خالی کنیم یاد شفقت های خرج نشده تان افتاده اید و فکر کرده اید که مثل سهمیه بنزین باید مصرفش کنید و گرنه می سوزد؟ نه داداش نمی سوزد خیالتان راحت به ماه بعد و سالهای بعد هم منتقل می شود. الغرض، در خیر خواهی تان شکی نیست و قصد گلایه ای هم نبود، که مقدمه چینی بود تا برویم سر اصل مطلب.

و اما اصل مطلب همان بهانه های فرار از ازدواج است. احتمالا شما هم سریالهای ماه رمضان امسال را دیده اید. اشتباه نکنید من هم بجز یکی دو قسمت از هرکدام و آن هم پراکنده و نامنظم، ندیده ام. قصد تایید یا رد و یا نقد هیچکدام را هم ندارم. اما با دیدن دو قسمت از روز حسرت از همان شبهای اول ما مبارک یک سوال (شاید شما بگویید بهانه، که خودم پیش از این هم گفتم ) مرتبا در مغزم تکرار می شود: "اگر من بودم، چکار می کردم؟" در آن دقایقی که من دیدم سریال داستان پسر جوانی را نمایش می داد به نام مسعود که همسرش، معصومه، در اثر یک حادثه فلج شده و ماههاست که بی حرکت روی تخت افتاده. از ظاهر امر پیدا بود که مسعود از این وضع خسته شده و کم آورده و نسبت به معصومه بی محلی و کم توجهی می کند و تلاشهای پدر و مادرِش -که عروسشان را حتی در این حالت عاشقانه دوست دارند- برای توجه بیشتر مسعود به زنش حاصلی ندارد. و در ادامه هم بیننده چشمش به جمال زن دوم آقا زاده، روشن می شود. و ادامه ماجرا ( به قول سرهنگ علیفر ).

به ادامه داستان کار ندارم همین برش کافی است برای من که همان پرسش مرتبا در ذهنم تکرار شود. ببینید قضیه این است که فرضا بنده یا هر جوان شاخ شمشادِ سرو بالایی، با دختر مورد علاقه اش، تاکید می کنم مورد علاقه اش ازدواج کرد. خوب حالا زد و از بد روزگار بعد از ازدواج، دختر خانم به هر دلیل مثل تصاف یا هر چیز دیگر، دور از جان، دچار یک نقص جسمی بزرگ و غیر قابل درمان، که تا آخر عمر همراهش خواهد بود، شد. رفتار من در چین موقعیتی چه حواهد بود؟ سعی می کنم تحمل کنم و تا آخر عمر حرفی نزنم؟ صبر می کنم؟ بعد از مدتی صبرم لبریز می شود و می روم مخفیانه زن می گیرم؟ از روی دلسوزی و ترحمی که نسبت به همسرم دارم وانمود می کنم هنوز دوستش دارم؟ دیگر علاقه ای به او نخواهم داشت؟ یا اینکه، علاقه ای که تا دیروز ادعا می کردم، امروز در همین شرایط و در عمل اثبات می کنم؟ نمی دانم. نمی دانم دوست داشتن های ما نه تنها در مورد همسرمان که در مورد همه آنهایی که روزی هزار بار در تعارفات معمول و مرسوم قربان صدقه شان می رویم، چقدر صادقانه است. اما اهمیت این صداقت و بعد هم وفاداری در رابطه دو همسر بسیار بشتر است از سایر روابط. این نکته را هم نباید نادیده گرفت که جای معصومه و مسعود می توانست در این داستان برعکس باشد آنوقت باید منتظر عکس العمل معصومه ها و پاسخ آنها هم به این پرسش می شدیم. البته اگر انگ نزنید، باید بگویم وفا داری زنها را در این موارد بیشتر دیده ام. بله از نزدیک دیده ام. هرچند که قانونگذار تقریبا و البته با رعایت شرایطی دست هردورا باز گذاشته. در هر حال برای همان سوال اساسی که "اگر من بودم، چه کار می کردم؟" یا "چقدر در ادعای دوست داشتن نسبت به همسرم صادقم؟" جوابی ندارم. خوب تا این سوال هم جواب نداشته باشد از ازدواج خبری نیست اصرار نفرمایید. تازه اگر این یکی حل شد هزارتا دیگر هست. به این راحتی ها نیست که.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:1  توسط سعید  |