تبليغاتX
بهتر از آب روان
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان

به نسبت میان خود و خورشید می اندیشم، اما جز رنگی  زرد چیزی نمی یابم. نه حرارتی و نه شوری. نه آن جذبه ای که عالمی را گردش به طواف داشته بود و دارد. آخر این چه اندوه است که جز رنگی و پوست هیچ اثری از آفتابم نیست؟

این پرسش مدام است در ذهنم. نه، نه مدام بود و اینک در هیاهوی تمام فریادهای وسوسه، دیگر همان پرسش را هم نمی شنوم. گویی آن شمایل بی همتا در نقوش خوش آب و رنگ این پرده و میان غوغای غبار غمبار هزاران، گرد فراموشی گرفته است. دیگر دل نمی پرسد، زبان است که به اجبارِِ رسمِ تکرار می گوید: چه نسبت است میان من و این "دریای دردِ سر به چاه فرو برده"؟

در عمقِ چاهِ جسم مانده ام، کجاست؟    فریادِ هرشبِ تو که درمان دهد به جان

فراموشی ممتد زمان، ما را با خود برده است و ما که تا دیروز به دنبال جواب سوالهایمان پی قبیله آفتاب روان بودیم، امروز سوالها را هم در هیاهوی این چند روزه گم کرده ایم.

 

این جزر و مد چیست که تا مـاه می رود؟

دریای درد کیست که در چـــاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم

بیم خسوف و تیرگی مــــــــــــاه میرود

گویی کــه چرخ بوی خطر را شنیده است

یک لحظه مکث کرده بـــه اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی ســت کایــن چنین

آسیمه ســـــر نسیم سحرگاه مــــی رود

امشب فروفتاده مگر مــــــــاه از آسمان

یــــا آفتاب روی زمین راه میـــــــرود؟

در کوچه های کـوفه صدای عبور کیست؟

گویا دلــــی بـــــه مقصد دلخواه می رود

دارد ســـر شکـــــــافتن فــــرق آفتاب

آن سایه ای کــه در دل شب راه می رود(۱)

    **********

دوباره مثل علي زاده مي شود اما

اگر دو  مرتبه  کعبه  شکاف  بردارد(۲)

 

 

(۱) شعر از مرحوم قیصر امین پور

(۲) شعر از علیرضا دهقانیان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 12:36  توسط سعید  | 

 

روی دیوار اداره ای تابلو خطی دیدم زده بودند که : با خدا باش پادشاهی کن / بی خدا باش هر چه خواهی کن
خوب است آدم با خدا باشد و خدا با او باشد و خوب است که پادشاهی کند اما گمان می کنم پادشاه هم که باشی نتوانی هر چه بخواهی انجام بدهی و دستگیرمان شده (به جان خودم نه بدهی دارم و نه دستگیر شدم اما این کلمات دور سرم می چرخد) که شاعر "در پرده می گوید سخن" و یحتمل خواسته به ما بفهماند بی خدایی مزه اش کمی بیشتر از پادشاهی است، شاید هم در حد خدایی باشد که تنها خداست که هر چه بخواهد می کند.
حال چطور بی خدا، خدایی کنیم، خود خدا می داند.

***

دوستی دارم که مدتی است پرایدش را فروخته و پرشیا خریده و آمده بود دنبالم که برویم ماشین گردی و شام هم بیرون بخوریم و خوش باشیم.
در گشت و گذار و صفا کردن بودیم که در مسیرمان پرایدی ظاهر شد که ویراژ می داد و به شدت علیه ما !!! رانندگی می کرد و کم مانده بود جای رستوران، راهی صافکاری شویم و عوض بوی کباب و روغن سرخ کردنی، دود اگزوز و روغن سوخته نصیبمان شود.
دوستم خشمگین برگشت و گفت: "اگر الاغ نبود پشت پراید نمی نشست!"
به اینکه پارسال چه الاغهای خوشگلی بودیم که سوار پراید می شدیم فکر نمی کنم که فراتر از آن، نمی دانم اگر سال دیگر سوار ماکسیمایی، پرادویی یا بنزی شدیم، رانندگان پرشیا را شبیه چه جانوری خواهیم دید.

***

پدر یکی از دوستان قدیمم را بر حسب اتفاق در مجلسی می بینم، حال دوستم را می پرسم و از کارش و اینکه ازدواج کرده یا نه سوال می کنم.
می گوید" کارش خوب است و کارهای شرکت خودمان را انجام می دهد و با این وضع جامعه و این همه فساد، زنی هم برایش گرفتیم تا سرش به زندگی گرم باشد!"
شما باشید چه برداشت می  کنید از این حرف؟
خب لابد من که ازدواج نکردم و دینم نصفه و نیمه است و با دین نصفه هم آدم به جایی نمی رسد، در منجلاب فساد گیر کردم و الان که دارم با این مرد صحبت می کنم منتظر فرصتم تا چشم به جاهای ممنوعه اش بیاندازم یا هر سو استفاده ممکن و غیر ممکن دیگر.
یا شاید آن دوست سربزیر ما، سربلند کرده و آنقدر دختران همسایه و فامیل و آشنا و غریبه را مورد عنایت و عشق و محبت و صفا و صمیمیت قرار داده که مجبور شده اند افسار گسیخته اش را بوسیله ازدواج گره بزنند تا کمی رام شود و آرام بگیرد.
و ظاهرا اگر کسی در ازدواج دنبال تشکیل خانواده و مستقل شدن و عاشقانه زندگی کردن می گردد، ول معطل است و اهداف مهمتر را نمی بیند.

 

********************


زری بانو [ایشان ما را به نامی می خوانند که کرگدن بر ما گذاشت: "پیروز و دوستان"   ما نیز به تلافی زری بانویشان می خوانیم.] یک بازی راه انداخته که سه کلمه از کودکی تان بگوئید که اشتباه تلفظ می کردید.
من که یا آنقدر فرهیخته بودم که همه کلمات را صحیح ادا می کردم یا آنقدر خنگ هستم که چیزی از اشتباهاتم را به خاطر نمی آورم اما یادم هست که برادرم که ۵/۲ سال از من کوچکتر است اتاق را تتاق می گفت. مادرم می خواست به خرید برود و گفت "پوریا را با خودم می برم مبادا که جیش کند توی اتاق."  و وقتی بیرون از خانه هم خودش خسته شده بود، هم مادرم را کلافه کرده بود و مادرم به او گفته بود "تو را چرا آوردم؟ کاش خانه می ماندی."  گفته بود "آخه ترسیدم جیش کنم تو تتاق!"

و" سرخپوست" را "سرخپوخت" می گفت.
سالهای جنگ بود و صدام سلاحهای امریکایی بر سر ما می ریخت و شعار "مرگ بر امریکا"ی ما شدیدتر و غلیظ تر بود، اما  پای تلویزیونمان کارتونهای امریکایی می دیدیم و لذت می بردیم از دیدن سرخپوختهای بامزه ای که به مسخره گرفته می شدند. چه می دانستیم جنگ یعنی چه و چه بر سرمان می آید.

کلمه دیگری از آن زمان یادم نیست اما چون سه گانه خواسته اید از خواهرزاده ام "محمد" می گویم که "چرخ و فلک" را "چرخ و خلچ" می گفت که ارتباط این را با آن هنوز کشف نکردم.


بازی لذتش به برنده شدن و جایزه است. اگر تقلبم را نادیده گرفتید و برنده شدم جایزه ام فراموشتان نشود.

********************


می بینید که هستم. نه سعید توانسته سرم را زیر آب کند و اینجا را صاحب شود، نه از تپه های گل بابونه سقوط کردم و نه قاط زده ام. جایی مکث نکرده ام و برای توقف بیجا به پارکینگ نرفته ام و زیر دست و پای کرگدنی له نشده ام و از آخر دنیا به نیستی نیفتاده ام. کلاسور هم که در حدی نیست که گزندی به من برساند و اگر مگس هم تخلص کند که تکلیفش معلوم است و حسابش با پشه کش ما.
فقط چند روزی نیامدم و از دور حواسم بود ببینم که دوستان یادی از من می کنند و بود و نبودم فرقی برایشان دارد و ببینم که سعید تنهایی و بدون ترس حضور من از عهده آب و جارو کردن اینجا بر می آید که همگی  الحمدلله والمنه سربلند بیرون آمدید از این آزمایش.
(حال کردید چقدر تیز و هشیار هستیم و چه ترفندها در آستین داریم!!! بروید و برای دیگران هم تعریف کنید شاید که بیاموزند از این تجارب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 6:0  توسط پیروز  | 

تو که قدر وفامو ندونستی...

مدتی این مثنوی تاخیر شد / دید پیروز و ز جانش سیر شد

******

روزی مولانا ابوالمعاصی ابوالمجید ابن حمید ابن مجید –حفظه الله- در حلقه مریدان بنشسته بود، اسرار هویدا می کرد. تا درب به صدا درآمدی. مولانا بگفت: "وارد شو علی و آن خبر که داری بازگو". مریدان را حیرت عارض گردید که استاد چون بدانست نادیده که کیست بر در و آن چه خبر دارد. علی وارد شد. عرض ادب پیش استاد نمود و رخصت خواست تا آن اخبار برخواند. استاد بفرمودش. و نقل کرد که پیروز چنین بگفت که: "مثل ما به مولانا ابوالمجید، چون بلاگفاست به کامنتی"

ادامه مطلب بعد از پیام بازرگانی:

***************************************************************

                                                   پیام بازرگانی

کی گفته "کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد" ؟ دیگر نگران نباشید. انواع سفارشات جهت انگیختن هرگونه شعر تر و حتی تر تر از تر ( همه تر ها را به فتح ت بخوانید نه کسر) علی رغم داشتن خاطر حزین پذیرفته می شود.  تماس از شما شعر تر از ما.

***************************************************************

ادامه داستان:

و تا این کلام بگفت مریدان را اندوه فراوان گشت، اشکها و خونها روان داشتند از دیده بابت این تخفیف که بر استاد عارض گشت (و لیک صیحه ها نزدند و گریبان چاک نکردند چون به آخر ماجرا نرسیده ایم که). پس استاد بگفت: "نزد پیروز رو و بگو همان یک کامنت هم تو هستی و ما هیچ نیستیم. اول و آخر تویی ما در میان / هیچ هیچی که نیاد در بیان". مریدان را حال چونان گشت که صیحه ها بزدند و جامه ها بدراندند و گریبان چاک نمودند. تا آنجا که صد و ده بیامدی و همه را بدان روی که پوشش نا متعارف بداشتند، بازداشت نمودی.

******

 با مرام کجایی؟ آخه بد کردم این مدت نبودی در اینجا را باز کردم،  همین چارتا جَک و جونور و لوازم التحریر و گل گیاهی که دورت جمع شدن از دستت نپرن؟ هر صبح جلوی مغازت را آب و جارو کردم، بسم الله گفتم کرکره را بالا بردم، که مشتریات زابرا نشن. بابا مگه ما خودمون کار و کسب نداشتیم. فکر کردی محتاج این حجره سوت و کور تو بودم؟ نه جون دلم. ما میریم تو همون مجید حمید خودمون می نویسیم تا قدر رفاقت ما را بدانی آقا پیروز. اونجا مگس بپرونیم بهتر از اینه که زیر دست و پای این رفیق رفقات له بشیم. بابا حتی یه احوالی هم نمی پرسی. نمی گی من دست تنها چطور باید اینجا را بچرخونم؟ در هر حال، این تو اینم مشتریات. خودت می دونی داداش. عزت زیاد.

****

پ .ن: بله درست می فرمایید این پیغام را هم تلفنی می شد به پیروز داد ولی فراری های بدهکار موبایلها را هم خاموش می کنند. گفتیم بلکه اینجا را یک نظری بیاندازند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 8:57  توسط سعید  | 

 نشسته بودیم توی دفتر. سر صحبت را باز کرد. به زمین و زمان بد می گفت. حسابی کفری بود. حرفی نمی زدم. فقط گاهی با اشاره سر تاییدی. ول کن نبود سر صبحی. یارو که ماشین را ازش خریده بود قسط دوم را نداده بود. خریدار غریبه نبود. یکی از همین پیمانکارها که برامان کار میکند. بچه بدی نیست. جنوبی است. ساکن گناوه. ماشین را هم یک ماه پیش ازش خرید. بی قراردادی یا کاغذی. دو و نیم را جلو داد و الباقی را قرار شد در دوقسط بدهد. چند روز بعد هم رفته بود تهران ماشین را تحویل گرفته بود. چک هم نداده بود و گفته بود: "بچه جنوب حرفش سنده، چک نمی خواد. خیالت راحت". هنوز هم چند روزی تا پایان موعد پرداخت مانده. اما این همکارمان را هول برداشته. که اگر یارو پول را نداد چه؟ حالا دیگر شروع کرده بود علیه بچه های جنوب حرف زدن. پرو پرو  تو چشای من نگاه می کرد و مزخرف می گفت. ما هم که به احترام موی سفیدش ساکت. قضیه را زدیم به شوخی که دیدیم نه بابا کوتاه نمی آید.آخرش هم درآمد که: "زمان شاه یه انگلیسی همین جا تو شرکت نفت کار می کرد وقتی می خواست بره پای یلکان هواپیما گفت ایران مملکتیه که سی میلیون دزد کنار هم به راحتی زندگی میکنن" با همین وقاحت. دیگر طاقت نیاوردم هرچی شنیده بودم ده برابر جوابش دادم. بحث بالا گرفت. بعدش هم درآمد که: "آره هرچی کارخونه داره دزدن، هرکی ماشین صد میلیونی سوار میشه دزده و همه مردم این مملکت دزدن." حسابی آتیش گرفتم.

آخر مردک نفهم مریض –حالا که دلت می خواهد-  این مملکت غیر از من و تو کیست. تاکی فرا فکنی. چقدر خودت را پاک و مبرا بدانی و شصت و نه میلیون و نهصد و نودو نه هزار و نهصد و نود نه نفر دیگر را مقصر. تا کی مرغ همسایه غاز باشد برایمان. حالم بهم خورد از این همه خود کم بینی. فقط چون توی دبی کیف پولت را که گم شده بعد از یک ساعت پیذا کرده ای دلیل می شود که آنجا مبری از دزد باشد و مملکتت سراسر دزد. اصلا گیرم که تو درست بگویی و همه دزد، خوب مقصر کیست غیر از من و تو. نه رییس با این حرفهای احمقانه و تکرار این جمله که "این مملکت خراب شده درست بشو نیست" فقط تیشه به ریشه اش میزنیم.

یکی بر سر شاخ بن می برید.

 

*************

سری به وبلاگها می زنم همینها که پیروز زحمت کشیده لینکشان را این کنار گذاشته. نمی دانم چندمی بود اما پست آخرش حسابی حالم را گرفت. قبول دارم اینجا وبلاگ است. و شاید نباید انتظار بیشتری داشت. آزادی هم به معنی واقعی کلمه نیست. بله، ول هست و بی در پیکر اما آزاد نیست -که آزادی را رفتار ما می سازد- . اینجا فقط جا برای همه هست. بنویس. از خاطراتت و مودبانه. یا از جزیی ترین روابطت با فلانی بی ادبانه –ولو به داستان-. از آرزو ها و علاقه هایت، دوستی ها و دشمنی ها به طنز. اینجا همه چی هست از فحش و سیاسی بازی گرفته تا موسیقی و کیلیپ و عکس های آنچنانی فلان هنر پیشه در فلان پارتی شبانه تا ورزش و تاریخ و هنر و ... . کسی که جای کسی را تنگ نکرده. باشد همه هستند. فوقش فیلتر هم شدی دوباره یک جای جدید و روز از نو روزی از نو. اما شنیدن بعضی حرفها از بعضی ها زور دارد.

آخر تویی که ادعای روشنفکری می کنی و از این اداها که وجدانت درد گرفته وقتی "پول کالباس و سس مایونز را به راحتی دادم، اما موقع خرید غذای روح به نصف همان مبلغِ کالباس، دستم لرزید" باید بدانی که آن غذای روح فایده ات نکرده. هرچه خورده ای مغزت پس زده. شاید هم به لینت مزاج دچار شده مغزت. وقتی گستاخانه و بی شرمانه و از روی زوال عقل خطایت را ترویج می کنی. بی در نظر گرفتن عرف و اعتقادات جامعه ات. (خواهش می کنم از این حرفهای دموکراتیک تحویلم ندهید که آزادیست و اصلا اینجا مگر چند نفر مخاطب دارد و ...) و در آخر هم مملکتت را تخمی می خوانی – از ساحت شریف همه خوانندگان بخاطر تکرار این کلمه معذرت می خواهم-  فقط دو مطلب را بدان:

اول- هرچه هستی و هستم به خودت مربوط است و خودم. اما تا زمانی که برای خودمان باشیم. من از همه خراب ترم در این دیر خرابِ آلوده -به گواهی شاهد یگانه- اما دلیل ندارد آنچه می کنم بی شرمانه جار بزنم.

دوم- مملکتی که در ذهن تو فلان است که گفتی، مملکت من نیست. کشور من اگر ویرانه هم باشد و همه مردمش دزد بازهم سزاوار تحقیر من نیست. و سزاوار تکرار بدی هایش. شایستگی اش این است که اگر عرضه داریم بسازیمش. هریکی به سهم خود. و می- دانی که سهم آنها که خود را با شعور تر و با فرهنگ تر احساس می کنند حتما بیشتر است. وگرنه نشستن و غر زدن که رسم این روزهایمان شده، از هر ننه قمری بر می آید. باور کنیم هر تغییری از من شروع می شود.

 

چو ایران نباشد تن من مباد

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 18:0  توسط سعید  | 

۱- آقا فقط لیگ خودمان. رها کنید این تیمهای بی خاصیت اروپایی را. بوندسلیگا و کالچو و لالیگا و ... .

دنیا همین کرکری های لیگ "جام خلیج همیشه محترم فارس".

۲- حقیقتا دلمان و جگرمان حال آمد اساسی. حالا هی جنجال کنند و جوسازی. چیزی نه از اررزشهای مس کم می شود نه از مسعود مرادی. دم هر دو گرم.

۳- خدای نکرده فکر نکنید ما استقلالی هستیم. خدا نکند. بلا به دور. نصف آن جگر حال آمدن بخاطر صبا باطری بود. اصلا این دو تا تیم نابود کننده فوتبال این کشورند. امسال هم که خدا را شکر دور دور شهرستانی هاست. دمشان گرم.

۴- ما هم که معلوم است تیم محبوبمان فولاد و استقلال اهواز و هر تیمی که مقابل پرسپولیس یا استقلال بازی کند.

۶- آقا پیروز همین است. باکلاس یا بی کلاس. یا هرچی دلتان میخواد اسمش را بگذارید. از امروز بعد از هر هفته لیگ یک پست خواهیم داشت به کوری چشم دشمنان.

۵- ضمنا یادتان نرود که امسال فولا قهرمان است. و استقلالی ها منتظر باخت به همتای اهوازیشان باشند. همین هقته سه شنبه در تهران.

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 17:40  توسط سعید  | 

خواهش می‌کنم. کافی است. من اشتباه کردم.

 تا دیشب باران را فقط از ابر دیده بودم. اما آن قطراتی که چکه چکه و نم نم گلهای چادر نمازتان را آب داد، مرا آموخت که چشمهء باران تنها ابر نیست، گاه خورشید است. خورشید چشمان شما. آن دو خورشیدِ میان ماه. نه...نه، در میان یک رشکِ ماه. آری رشکِ ماه. اما نه از زیبایی. که زیبایی حقیر است در برابر شما. بلکه از آنچه مانندیش نیست -در هیچ کجا- . آری از ایثار شما و از خود گذشتگی بی‌مانندتان. که هر خط چروک پیشانیتان نوشته ای است بر اثبات یک دهه ایثار. آری سه خط دارد این کتاب و حالا که حساب می‌کنم می‌بینم سه ده از عمر من می‌گذرد.


خواهش می‌کنم کافی است. من اشتباه کردم.

 و باران همچنان می‌بارد. قطره قطره و چکه چکه. نگاه کنید. این گلهای چادر نمازتان سیراب شده‌اند. و چه قدی کشیده اند. تا اوج. تا ملکوت. که این معجزه زلال باران است. چقدر دلم می‌خواهد دستانم را به برگهایشان بیاورزم و همراهشان فراز را از فرود بازشناسم. اما نمی‌شود. دلم گرفته.

 

خواهش می‌کنم کافی است. من اشتباه کردم.

این باران در جانم من طوفان است. که من موری بیش نیستم، آنجا که جانِ شما سلیمانِ صاحبِ مُلک است. و من دریافتم در این طوفان آنچه باید. سی سال حقتان را که خود خواسته ارزانیم داشتید، و آن را از ذره ذره وجودتان به پایم ریختید. دریافتم. حالا بگذار تمام مدعیان حقوق بشر در عالم فریاد برآورند. به همه‌شان قهقه می‌زنم و می‌خندم. به آنها که حرفشان بوی ادراک نمی‌دهد. اما سکوت شما، نهاد ادراک آن معانیم آموخت.

 

خواهش می‌کنم. دیگر این دل طاقت ندارد. این دل حتی گنجایش عظمت نامتان را ندارد. و حالا با این طوفان چگونه سازد. دل خواهش می‌کند. اما زبان را یارای بیان نیست. پس روی بر می‌گردانم تا اشکم را نبینید و فقط در دل تکرار می‌کنم با هر قطره و هر چکه مادر، مادر، مادر... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 17:46  توسط سعید  | 

داشتیم پست جدیدی می نوشتیم که ناگهان این سوال اساسی به ذهن مبارکمان خطور کرد که "چرا می نویسیم؟". نه اینکه چه چیزی را می نویسیم نه منظورم این است که "به چه دلیل می نویسیم؟". "به چه دلیل وبلاگ می نویسیم؟" یا یهتر بگویم کدام یک از دلایل زیر انگیزه اصلی ماست (نه ماست. نه، منظورم "ما است" است) از وبلاگ نویسی؟:(جمله ها را با لحن سوالی بخوانید که اشتباه برداشت نفرمایید.)

1-     چون علافیم و بیکار و این کار بهترین راه برای پر کردن اوقات فراغت مان است؟ چرا که اینجا نه ذغال خوب است نه رفیق ناباب ( و حتی رفیق باب و بیل و جک هم نیست) تا ما را از راه به در کند؟

2-     چون افکار مترقی و پیشرویی داریم و جهت هدایت خلق در اینجا باید منتشرشان کنیم؟

3-     چون نوشته هایمان را در هیچ مجله ای از وزین گرفته تا خاله زنکی و زرد و ... چاپ نمی کنند؟

4-     چون عقده نوشتن داریم؟

5-     چون بیرون از اینجا گوش شنوایی برای شنیدن حرف حق نیست؟

6-     چون آپارتمان های75 متری روی دستمان مانده پس لذا گفتیم از این طریق جلب مشری کنیم بله پنج، شش متری بتوانیم بفروشیم؟

7-     چون می خواستیم دوستان قدیم را در یک وبلاگ دور هم جمع کنیم و همیشه با هم از این طریق در ارتباط باشیم؟

8-     چون آزادی نیست برای حرف زدن و ما مجبوریم حرف هایمان را در وبلاگ بزنیم؟

9-     چون آزادی هست برای حرف زدن (به کوری چشم کسی که بند 8 را نوشته) پس ما همه چی می نویسیم حتی وبلاگ؟

10-  چون عقده "خود دیگران کم بینی" داریم (نه اینکه کمبود "بینی" داریم که خدا را شکر هم از خانواده پدری و هم از خانواده مادری تنها چیز درشت و اساسی که به ما رسیده همین "بینی" است) و می خواهیم دیده شویم؟ (باز هم اشتباه نکنید در جمله "می خواهیم دیده شویم؟" منظور از دیده، چشم نیست. مراد از آن جمله این است که "می خواهیم دیگران مارا ببینند؟")

11-  چون پی شوهر می گردیم؟ (نه بابا ما که دختر نیستیم، پس این نمی تواند دلیل خوبی باشد)

12-  چون نه سیمای خوشی داریم و نه صدای نیکویی و بیرون از اینجا کسی تحویلمان نمی گیرد، نوشتن هم که قربونش برم نه صدا دارد نه کسی چهره ات را می بیند؟

13-  چون اینجا نوشتن مجانی است؟ (قبض تلفن را که پدر محترم خانواده پرداخت می فر مایند)

14-  چون کرگدنم و زورم زیاد است همین و دلیل هم لازم نیست؟

15-  چون با سریالهای رسانه ملی مشکل دارم و بهترین جای ممکن برای غر زدن به جان آن رسانه بی نوا همین جاست؟

16- چون قلم و کاغذ ندارم؟

17-  چون تو رودربایستی رفیقم مانده ام و نمی خواهم تنهایش بگذارم؟

18-  چون حس غریب یک ناظر آگاه بیرونی را دارم؟ (پیروز خداییش این "ناظر آگاه بیرونی" را از کی پرسیدی؟ آخه عقل تو به این چیزا قد نمیده.)

19-  چون تیغ بدست آری مردم نتوان کشت / نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت؟ (ببخشد که این یکی به اصل قضیه ربطی نداشت)

20-  چون برای دلمان می نویسیم؟

21-  چون برای دوست دخترمان (یا احیانا پسرمان، بسته به جنسیت ما) می نویسیم؟

22-  

23-  بالایی را خودمان خالی گذاشتیم. دلمان خواست. […] کسی که در آنجا کلمه ای بنویسد.

24-  چون می خواستیم قدرت نوشتنمان را به رخ دیگران بکشیم؟

25-  چون اینجا به هرکه دلمان خواست می توانیم فحش دهیم؟

26-  چون اینجا جای خوبی برای تضارب (شاید هم تجامع یا تفارق) آرا است؟

 

خلاصه هرچه فکر کردیم جواب سوال را نیافتیم. تا زمانی هم که جواب همان سوال اساسی و مهم که پاسخش نشان دهنده فلسفه وجودی وبلاگمان است، را نیابیم نمی نویسیم. حتی یک پست. اصرار نفرمایید. امکان ندارد. حتی شما دوست عزیز .

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 18:36  توسط سعید  | 

همیشه سعی کرده ام پای تلویزیون ننشینم، خودم را به کاری مشغول کنم و تا آنجا که می توانم مسحور تصاویر رنگ رنگ آن نشوم. اما مگر می شود؟
جادوی قرن است و با آن صفحه رنگین، که در بهترین جای هر سالنی قرار می گیرد، اگر من به آن چشم ندوزم او تصاویرش را به چشمانم خواهد دوخت و اگر روی برگردانم، صدایش وادارم خواهد کرد تصویر وقایعی که در حال رخ دادن است در ذهن مجسم کنم.
خانواده، دوستان، همکاران و تمام کسانی که اگر به آنها بگویم چرا کتابی نمی خوانید، نداشتن وقت را بهانه می کنند بهترین ساعتها و اوقاتشان را پای دیدن سریالها تلف می کنند و نمی دانم وسط این همه داستان به دنبال چه می گردند که نمی یابند و مرتب همدیگر را ترغیب می کنند که حتما فلان سریال را ببینید و چه و چه.

اگر نگویید پیاز داغش را زیاد کرده ام باید بگویم کسانی را می شناسم که برنامه هایشان و بخشی از زندگی شان را با این سریالها تنظیم می کنند که مثلا بعد از سریال برویم مهمانی یا جوری برویم خرید که قبل از سریال خانه باشیم. انگار که این سریالها مبدا و مرکز تمام فعالیتهای ما هستند و بدون دیدن آنها بقیه کارهایمان بی فایده هستند.
سریالها، سریالها، سریالها...
سریالهایی که داستانهایشان ثابتند و یکنواخت آنقدر که گمان می کنی همه آنها را یک نفر با چندین نام مستعار می نویسد.
سریالهایی پر از ماشینهای لوکس، پژو 206 های رنگ سال، دختران و پسران خوشبخت با افکار و آرزوهای کوچک، مهندسان و وکلای خوش تیپ، حاجی بازاری های پولدار، آپارتمانهای شیک و پر از میز و صندلی و تابلو و تزئینات گرانقیمت، یا خانه های ویلایی با باغهای بزرگ، فست فود و پیتزا و کافی شاپ و عشق و عاشقی و ...

اینها خلاصه سریالهای ما هستند و اگر خوشبین باشم و نگویم هر روز بدتر از دیروز، باید بگویم با روندی ثابت و بدون هیچ پیشرفتی، غیر از پیشرفت چشمگیر در کمیت.
و اگر می خواهید برایم چند سریال نام ببرید که داستانهای قابل تحملی دارند و حالم را به اندازه بقیه بد نمی کنند که هر چند سال یکبار کارگردانی بنام می آید و خارج از قالبهای متداول و با محدودیتهای کمتر یکی از آنها را تولید می کند و اینها را نشانه پیشرفت و روند رو به رشد ما در سریال سازی بدانید باید بگویم مرا یاد دانش آموزی انداختید که در کارنامه سیاهش یک نمره مثلا 15 هم داشته و ترم بعد هم تنها یک نمره قبولی و بعد از آن هم همین، و این یک نمره قبولی دردی از او دوا نخواهد کرد. یا به یاد این می افتم که بین هفتاد میلیون جمعیت ما یکنفر پیدا شود و مدال طلای المپیک را هم کسب کند که اگر کلا سازمان ورزش هم وجود نداشته باشد و المپیک را به قضا و قدر و شانس واحتمالات بسپاریم بین هفتاد میلیون نفر طی 4 سال کسی این بخت را خواهد داشت که این عنوان را کسب کند.
و همیشه مشت نمونه خروار نیست.

این سریالها تنها خیالات کوته بینانه تهیه کنندگان آن است که هر شب افکار ما را هدف قرار می دهد و جذب ایده های خود می کند.
اینها "ما" نیستیم. چرا خود واقعی ما را نشان نمی دهند؟
چرا ما را نشان نمی دهند که محتاج یک اسکناس هزار تومانی هستیم و آنها را نشان می دهند که خانه شان را به میلیاردها تومان می فروشند؟!
ما را نشان نمی دهند که لباسهای رنگ و رو رفته پوشیده ایم یا مایی که فشن هستیم و آخرین مدلهای لباس و آرایش را استفاده کرده ایم. همیشه تنها بخشی از ما را نشان می دهند که در حد قابل قبولشان خود را آراسته ایم.
چرا فیلمی نمی سازند درباره مایی که پایمان تاول زد آنقدر دنبال کار گشتیم و نقش اول آنها همیشه کارخانه دار و بازاری و مهندس و وکیل است.
یا مایی که زیر این همه فشار اقتصادی حتی خیال ازدواج را از ذهن بیرون کرده ایم و دغدغه قهرمانان جوان آنها تنها گرفتن رضایت معشوقشان است که آن هم قطعا پیش از قسمت اخر محقق خواهد شد.
همه ما روزی دیزی خور بوده ایم و امروز تنها پیتزا می خوریم؟ و بزرگترین آرزویمان این است که یک فست فود دایر کنیم، آن هم وقتی که در یکی از دانشگاه های تهران درس مس خوانیم؟!!

و لابد ذهن من اشتباه به خاطر می آورد کسانی را که بهترین شغل ها و موقعیت های تجاری را رها می کردند با این استدلال که می خواهم در رشته خودم کار کنم و یا اینکه این همه درس نمی خوانم که بروم مغازه دار شوم!


ما را بسیار سطحی می بینند و هر آنچه را دستشان می رسد خوراکمان می کنند آنقدر که زیر بمباران داستانهای بی محتوا به ایده آلهای آنها نزدیک خواهیم شد. آنقدر نزدیک که هر شب بنشینیم و سریال ببینیم و سریال ببینیم و سریال ببینیم.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 14:5  توسط پیروز  | 

این چند خط را فقط برای اینکه دل علی و فرهاد را آب کنم می نویسم. هرچند که فکر نمی کنم سری بزنند و بخوانند.

عصری بود که خانم والده امر فرمودند واسه امشب که اولین شب جمعه ماه مبارکه حلوا درست کنیم. دست به کار شدیم. برای سفره افطار آماده شده بود. چه چیزی شد! حلوایی که رشک سوهان قم و باقلوای یزد و گز اصفهان و هرچی شیرینی تو دنیاست. خب چه کنیم ما اینیم دیگه. یاد خونه دانشجویی افتادم و اون حلواهایی که با کمک علی درست میکردیم و فرهاد نک خوب (دلم نمیاد مثل خودش بگم نکبت) مهلت نمی داد که چیزی به بقیه برسه. علی و فرهاد و پیروز و امیر و بهراد و حمید و هومن! جای همتون خالی. و دل همتون آب خیلی خوشمزه شده. شما هم بفرمایید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 22:21  توسط سعید  | 

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن    بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير     يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

 رمضانِ خجستهِ و فرخنده با تمام خوبی هایش و با آوای ملکوتی و روح افزای موذن زاده اردبیلی و شجریان و با خاطرات و حس و حال کودکی از راه رسید. کاش بهره ای ببریم و دست خالی به آخرش نرسانیم. خداکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 3:12  توسط سعید  | 


تهدید کرده بودم عکسم را منتشر می کنم اما اشتباه حدس زدید.

 این عکس من نیست.

عکسم را اگر و اگر و باز هم اگر بگذارم، بالا، گوشه سمت چپ می گذارم تا همیشه بالای صفحه بماند و با یک نوشته جدید پایین نرود و حذف نشود. اما این کار را به دلایل گفته شد ( دل و چشم و اینها) انجام نمی دهم. پس خیالتان راحت که این من نیستم.

سعید؟

نه. سعید اونقدر خوش شانس نیست که صاحب همچین چهره ای باشد و کارش از عملهای زیبایی گذشته و بیش از آنچه فکر کنید خرج دارید. ما که پیشنهاد داده ایم که کلا اینصورت را یکجا عوض کند و یک نو به جای آن بگذارد.

 face off را که دیده اید. اگر میشد چه میشد؟  

به هر حال سعید هم نیست.

لابد حافظه شما آنقدر یاری می کند که ایشان را به یاد بیاورید. بله، جناب آقا شوکت سریال نرگس که با سختگیریها و یکدندگی ها و البته زیر آبی رفتن هایش لج همه را در می آورد.

وقتی سریال نرگس پخش میشد، فکر می کردم چقدر سطح توقع ما پایین آمده که به این داستانهای سردستی و قصه های آبکی دلخوش می کنیم و وقتمان را هر شب پای اینها تلف می کنیم. امسال که ترانه مادری را دیدم، فهمیدم راست گفته اند که "سال به سال، دریغ از پارسال".

قطعا این توهم من نیست که هر آنچه را گذشته و تنها خاطره ای از آن مانده خوب فرض می کنم. سریالهایی مثل هزار داستان یا سربداران یا سریالهای قدیمی دیگر را هیچ گاه نمی توانیم با "نرگس" یا "ترانه مادری" یا "یوسف پیامبر" مقایسه کنیم.

وقتی صدا و سیمای ما در غیاب شبکه های خصوصی و با ممنوعیت ماهواره، یکه تاز رسانه ها می شودانتظاری بیش از این هم نمی شود داشت؛ سرهمبندی سریالها و پر کردن اوقات فراغت مردم و چسبوندن زورکی نسل امروز به جنگ و انقلاب و جا دادن جند سکانس درباره انرژی هسته ای (که هیچ ربطی به موضوع سریال ندارد) و اثبات تعهد و اخلاص تهیه کننده و کارگردان محترم برنامه و زدن چندین نشان با یک تیر.

سریال سازی دوستان البته به اینها محدود نمی شود، پخش سریال موفقیتهای جناب احمدی نژاد به مناسبت هفته دولت و بی مناسبت هفته دولت هم، آن هم نزدیک انتخابات، شاهکاری است برای خودش.

این که مردم بولیوی و ونزوئلا و سایر کشورهای فقیر و بیچاره دنیا برای رئیس جمهور سخاوتمند ما دست تکان بدهند افتخار بزرگی است برای دولت خدمتگزار و همین طور خود ما و چه شیرین است که نفتمان را بدهیم و موز آنها را بخوریم!

این مرد هم به تنهایی یک دولت است برای خودش که اگر غیر از این بود تمام (مثلا) خدمات دولت در همین یک نفر خلاصه نمی شد.

بگذریم.

آمدیم از سریالها بگوییم به کجا کشیده شدیم!

برویم تا درمان را تخته نکرده اند "ترانه مادری" مان را  ببینیم و یاد سعید بیفتیم که لابد دارد به خوش تیپی بهرام حسادت می کند و دپرس شده است.

برویم.

 

*: کاریکاتور از آرش فرخی


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 11:45  توسط پیروز  | 

حکایت

آورده‌اند روزی پس از پایان مجلس وعظ، مولانا به قصد تمرین جستجو در عالم وب، مریدان را موضوع بداد تا اندر احوال آن، وب را کندوکاوی عظیم نمایند.

دیگر روز بازآمدند، نوت بوک به دست، نتایج آوردندی از بهر استاد. مریدی پیروز نام – که طبق معمول دیر برسیدی- بر استاد وارد گردید با حال شعف. استاد سبب آن شادی بپرسید. پاسخ گفت:"مولانا به سلامت باد، دوش در وب جد و جهدی عظیم بکردم و سیوتی بیافتم از بهر پایین‌‌بارآوری* فیلم به رایگان. و مرا چندان توفیق بودی که چون ADSL بداشتم آن فیلم خفن، که تازه بر پرده رفته، و اکنون به حال اکران است پایین‌بارآوردم.

استاد را زین سخن گریه در گرفت و مریدان را آن حال، احوال مکدر گشت. سرزنشها و ملامتها از هر سوی بر پیروز نگون بخت روا داشتی، هریک تیری بر وی روان بکردی که:

"آخر این چه سخن است مگر نمی‌دانی این فعل تو غیر فرهنگی است"

"تو خود معنی سرقت فرهنگی ندانی؟ چرا خاطر استاد مکدر می‌داری؟"

"مگر نمی‌دانی استاد از وارد آمدن خدشه به بر هنر و فرهنگ این مرز و بوم مکدر می‌شوند؟ تو چگونه مریدی هستی؟"

"مگر تو از استاد نیاموخته‌ای که به جهت حمایت از صنعت شریف و فرهنگی سینما باید فیلم ها را در سینما ببینی نه از وب؟"

"اگر سردار رادان تشریف بیاورند امنیتت را برقرار کنند، اجتماعی و هم تو و هم آن سیوت را فیلتر بفرمایند، رواست"

حالی، هریک از مریدان به تخفیف وی همت گماشتی تا استاد بفرمودشان با عتاب:"این اراجیف چیست که بر پیروز زبان بسته روا می‌دارید؟ سرقت فرهنگی کیلویی چنده بابا؟ حمایت از فرهنگ و هنر کدومه؟ ما را خاطر از آن روی مکدر گشت که چون با این سن و سال و ادعا در وب گردی نتوانستیم آن سیوت بیابیم و آن فیلم پایین‌بارآوریم، آنگاه پیروز که دو روز نیست به وب به در آمده بتواند. این خفت کجا بریم و با که بازگوییم."

حالی مریدان زین حالِ مولانا خونها از دیده بریختند و بانگها برآوردند و ...

 

 

 

* پایین‌بارآوری: لفظی که در قدیم به جای واژه بیگانه و منفور "دانلود" بکار می‌رفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 9:17  توسط سعید  | 

 

کارهای عصرم را هم انجام داده ام، تقریبا کاری برای امروز نمانده و اگر هم مانده حوصله ای برای انجام دادنش نیست.
هوا کاملا تاریک شده و من از پیگیری کارها و فعالیت زیاد خسته ام.
فرصتی هم برای تفریح کردن نمانده، تصمیم می گیرم قبل از رفتن به خانه پرسه ای در خیابان بزنم، فکرم را آزاد کنم و با روحیه ای شاد به خانه بروم.

رادیو پیام گوش میدهم، قطعه موسیقی ملایمی پخش می کند که برای حال و هوای من مناسب است.
از خیابان پهلوی عبور می کنم، حوصله دیدن مغازه های ابزار فروشی را ندارم. از جلوی بازار مرکزی رد می شوم و مسیرم را از خیابان دبستان ادامه می دهم.

شب تاریک و موسیقی ملایم و خیابانی سرسبز؛
حال و هوای خوبی به من دست داده و غوطه ور در افکارم هستم که ناگهان یک موتورسیکلت با یک حرکت نمایشی خطرناک جلوی من میپیچد و مجبور می شوم به شدت ترمز کنم.
تمام کاغذهای روی صندلی جلو و موبایلم کف ماشین می افتند.

همانجا کنار خیابان توقف می کنم و در تاریکی مشغول گشتن به دنبال موبایل و بقیه وسایل هستم که احساس می کنم کسی دارد با در ماشین ور می رود و سعی می کند آن را باز کند. سرم را که بالا می آورم ، متحیرانه می بینم که دو پری رو هستند که سعی می کنند در عقب را باز کنند و رخنه در ماشین که هیچ، با آن مژگان سیاه، هزاران رخنه در دینمان کنند. اما شانس یارمان است و درها قفل هستند.
با دهانی باز، متعجب به آنها نگاه می کنم. شیشه را به آرامی پایین می آورم و پرسشگرانه چشم در چشمان زیبای آنها می اندازم که "جانم به قربانتان! زبان من بند آمده. خودتان بگویید چه می خواهید از من؟؟"

گستاخانه و با کمی عشوه می گویند: بوارده می ری؟
آب دهانم را به سختی قورت می دهم و عاجزانه می گویم: نه.
با نا امیدی می گویند: برای ما نایستادی؟
با وحشت می گویم: نه.

پدال گاز را تا ته فشار می دهم و به سرعت محلی را که قرار بود جرم در آنجا واقع شود ترک می کنم!!!مجری رادیو شعر می خواند: شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل …

پی نوشت 1: فقط خانمها نیستند که از ناامنی خیابانها برای پرسه زدنهای خودشان می نالند. گاهی هم آنها محیط را برای ما نا امن می کنند.


پی نوشت 2: نتیجه گیری و تحلیل اینکه چرا عشق، محبت، دوستی و چیزهایی از این دست را می خواهیم در کنار خیابان بیابیم، به عهده خودتان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 1:12  توسط پیروز  | 

این چند روز تو را که می دیدم یاد "خواب سفید" می افتادم. فکر می کنم این فیلم را حمید جبلی با الهام از زندگی من ساخته. و فکر کن اگر بجای حمید جبلی من در نقش اول فیلم بازی می کردم، همچنان که حالا هم بازی می کنم ، چه محشری می شد.

تو آمدی و همان چند جمله را، بیشتر نگفتی و من همه اش دنبال چیزی بودم و بهانه ای تا جملاتت بیشتر شود. دنبال آن دستکش سفید، شاید. اما جا نماند، تو ماندی و من رفتم. و من در حیرت، که آن کلمات استعاره بود یا مجاز یا کلمه یا ... . می بینی، شجاعت کالایی است که ما را بهره ایش نیست.

در هر حال زندگی نمی میرد حتی اگر ما بمیریم، زندگی تا ابد زنده است. چه بی من چه با تو. حالا بگذار پیروز بخندد و شاد باشد، که ما بی تو هم زنده ایم.

 

نه ، من نمی میرم بی تو، باور کن

مدام بودن جریان این رود را تو باور کن


به یادگار ز تو گرچه مانده بر دل داغ

به یادگار ز من این شنو تو باور کن


 

که من تمام عمر نه،همین دوسال فقط

به  یاد لطف تو بودم تو  باور کن


 

نه آنکه قصه عشقت مکرراست و مدام

نه آنکه چون تو یکی در جهان، تو باور کن


 

هزار  چون   تو   و   من را خبر  فقط   از   تو

نگشته ام به جهان ورنه میدیدم،تو باور کن


 

تو فارغی و من عاشق، خیالِ عاشق نیست

تو را، مرا درد همین است، تو باور کن


 

نگفته بر ت و عیوبت  کسی  جز من

هرآنکه عیب تو گوید بود رفیق، تو باور کن


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم لیک

مرا رفیق چو پیروز شد، نشد ، تو باور کن


 

اگر شکسته، بی نظم، سست، بی قانون

به عمر باشد این اولین شعر من تو باور کن

 
+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 15:19  توسط سعید  |