تبليغاتX
بهتر از آب روان
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان

به نام خدا

پسرم مجيد جان

سلام

دلبندم هرچند عهد كرده بودم جز به طنز برايت ننويسم و خاطرت را مكدر نسازم و اميد داشتم بتنوانم گل لبخند را حتي براي لحظاتي كه نامه هايم را ميخواني بر باغ چهره ات تصور كنم، اما چه كنم كه گاهي زبان قاصر است و قلم شكسته. مرا ببخش. هرگز نخواستم نقش يك پدر پند دهنده و واعظ را بازي كنم و خودم در خلوت آن كار ديگر كنم. پس حالا هم بهتر است خودم را افشا كنم. كه بعد نگويي پدر به آنچه مي گفت عمل نمي كرد. پس اول سوزن را به خودم ميزنم تا بعد نوبت جوالدوز عمو پيروز و عمو علي شود.

مجيد جان عزيز دل پدر، هرچند تو هنوز به دنيا نيامده اي – چون هنوز من كسي كه لياقت مادري تو را داشته باشد نيافته ام و تبعا با او هم ازدواج نكرده ام و... بماند تا بعد- اما بايد بداني در زندگي آزمونهاي زيادي پيش رو خواهي داشت. در هر آزمون كه پيروز شوي عيار انسانيت خود را نمايان تر كرده اي. جان پدر، يكي از آزمون هايي كه دير يا زود تو را در بر خواهد گرفت آزمون غيرت است.

 آدميان غيرت را – در آن روز كه من نيستم – به تو خواهند آموخت. به تو خواهند گفت: "غيرت، ميزان حساسيت يك مرد است در برابر حريم حرمت خانواده اش" يعني  مثلا اگر نامردي به خانواده تو ( مادرت، خواهرت يا همسرت ) كلامي دور از ادب گفت، تو برآشفته شوي. چهره ات برافروخته شود و مشخصاً رگ گردنت حسابي بر جهد. حساب آن نامرد را تصفيه كني و امانش ندهي.

يا غيرت را برايت دفاع در برابر دشمن متجاوز به مرزهاي كشورت معني خواهند كرد. مثل جواناني كه در تمامي جنگها و تجاوزات بيگانه از وجب به وجب اين خاك محافظت كردند.

يا شايد به تو بگويند غيرت ايستادن در مقابل زورگويي است كه مي خواهد با ناجوانمردي حقت را پايمال كند. بله مجيد عزيزم. از اين نمونه ها زياد به تو خواهند گفت. پسرم هرچند همه آنها معني غيرت است، اما همه غيرت اين نيست.همه را به تو نمي گويند. همه چيز در تجربه ديگران نيست. بعضي ها را خودت بايد بيآزمايي. همانطور كه پدر هم آزمود و آزموده شد. اين هم تجربه بابا است دلبندم كه برايت ميگويد. كه خودش در آن شكست خورد و آن را با تمام وجود درك كرد.

پسرم غيرت شايد اين باشد كه وقتي تو به خانه دوستت رفته اي و مي فهمي كه كولرش خراب است و براي تعميرش نياز به كمك دارد و دست تنهاست و در آن گرماي 50 درجه هوا خانواده اش عرق مي ريزند، راهت را نگيري و بروي. هرچند از دندانپزشكي برگشته باشي و دندانت درد كند. بايستي و كمكش كني. و بداني اگر تو بروي باز هم كار او انجام مي شود. كارش زمين نمي ماند.دنيا معطل تو نمي ماند. فقط تو اين وسط  باخته اي. همين.

اين را پدر به تو ميگويد و از تو ميخواهد اگر روزي به خانه دوستت رفتي، مواظب باشي كه كلاه سرت نرود و در بازي غيرت شكست نخوري.

باقي بقايت جانم فدايت.

دوست دار تو- پدر

29/4/1387 هجري شمسي

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 1:32  توسط سعید  | 

 

منتظر بودیم دوستان بیایند، وبلاگ را آبی بزنند، جارویی کنند، گرد و غباری بزدایند،

نیامدند.

خودمان خواستیم چند خطی خاطره بنویسیم، طنز بنویسیم، حال و هوایی تغییر دهیم،

نشد.

که می فرماید:
       " کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد"

چند خطی نوشتیم که چیزی نوشته باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 22:21  توسط پیروز  | 

 

 

اگر رستم به قدرت ایمان و زور بازو هفت خوان را گذراند، تو مرا در هفت بلا گرفتار کردی و با تبصره عشق به سلامت گذراندی.

 

بیماری:

بیماری تب من بود آنگاه که لحظه آمدنت نزدیک می شد و چقدر انتظار سخت است و صبر چه داروی تلخی است برای من.

تمام برگهای خشک شده پارک را زیر قدم هایم خرد کردم، تمام درختها را شمردم، تمام حرفهایی را که می خواستم به تو بگویم بارها با خودم تکرار کردم.

نگهبان پارک می دانست تب دارم، فکر کرد هذیان می گویم.

 شاید هم می گفتم...

تقصیر تو نبود من خیلی زود آمده بودم. ترسیده بودم دیر شود.

وقتی آمدی، روی آن نیمکت نشستیم، نه تو چیزی گفتی و نه من. فقط لبخند زدیم

 

سیل:

سیل در اشکهای تو بود وقتی بر گونه هایت سرازیر می شد و مرا غرق غصه ها می کرد.

محبوبم!

من نمی دانستم که چرا گریه می کنی و کدام خطای من تو را به گریستن واداشته. نمی دانستم دخترها وقتی عاشق می شوند گریه می کنند.

 

آتش سوزی:

آتش شلیک داغ دوستت دارم است به قلب آماده سوختن من.

چه آتشی بود، آنقدر شعله ور شد که نور آن معنای روز را به خورشیدیان فهماند.

من میلیونها بار گفته بودم دوستت دارم و تو با یک بار گفتن اینگونه شعله ورم کردی.

سرت را روی شانه ام گذاشته بودی، من نگران بودم که مبادا این آتش تو را بسوزاند، غافل از اینکه نمی دانی با کلامت چه آتشی در قلبم افروخته ای.

 

جنگ:

"در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است / ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر"

فکر می کنی از این جنگ به سلامت بیرون بیایم؟  من که در برابر کمان ابروی تو سپری نمی توانم بردارم.

 

طوفان:

طوفان در صدای تست آنگاه که مرا می خوانی و در تک تک کلماتی که بر زبان می آوری، کلماتی که چون گردبادی سهمگین به سمت من می آید، از زمین بلندم می کند و به دنیای خیال پروازم می دهد.

 

فقر:

دو دست خالی ام را به سمتت دراز می کنم، تمام وجود و عشق و احساست را می خواهم و در مقابل چه دارم که بدهم؟

هیچ.

دستهایی که خالی است، قلبی که سوخته و پاره پاره است و لایق ذره ای از عشق تو نیست.

بانوی من!

به تمام آنها که عشق مرا به تو با زر می سنجند بگو اگر همه سکه های دنیا را هم داشته باشم، بی عشق تو فقیرترین و بی چیزترین مرد روی زمینم.

 شاید حرفم را بفهمند.

 

زلزله:

زلزله در نگاه تست و در تمام وجود من وقتی مرا تا نهایت ویرانی می لرزانی.

و هنوز هم می لرزم، لرزشی میرا ناشدنی

 

بانوی من!

می بینی، یک شب دیگر را با یاد تو به صبح رساندم و باز در دل این تاریکی و سکوت می خواهم فریاد بزنم؛

 ای بلاهای ناگهانی

ای سیلها، ای جنگها، ای بیماریها، ای فقرها، ای آتش سوزیها، ای طوفانها، ای زلزله ها؛

 

به ریش همه شما می خندم.

من سهمگین تر از شما  را در وجود خودم حس کرده ام و دیگر از هیچ کدام شما نمی ترسم.

بروید عشاق دروغین را بترسانید.

آن که با تلنگری رها می کند و می رود من نیستم. آن که معشوق را با کوله بار عشق تنها می گذارد و می رود من نیستم.

 

من عاشق ترین مرد روی زمینم. برای همیشه عاشقم   و معشوقم تا همیشه در کنار من است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 14:6  توسط پیروز  | 

مژده به همه نویسندگان و بازدید کنندگان این وبلاگ
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 2:42  توسط سعید  | 

 براي خودم، براي دلم، گاهي كه حسي باش چند كلمه اي مي گويم. اگر خوانديد و نضر نداديد ديگر شعرهايم را براي خودم نگاه ميدارم-همچون هميشه- تا تنهايي امتداد دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 15:12  توسط سعید  | 

این مکان پیش از این، محل درج یک شوخی با دوست عزیز آقای ع.ل.ی (که به دلیل رعایت مسایل امنیتی از ذکر نام ایشان معذوریم) بود. از آنجا که ایشان کمی (شاید هم خیلی) از این شوخی دلگیر شده اند، با پوزش خواهی از ایشان وسایر دوستان، معاون مدیر عامل وبلاگ و رییس حراست سایت ضمن حذف این مطلب با قرار بازداشت موقت، نویسنده آن را تحت پیگرد قرار داده اند. از کسانی که از نویسنده معلوم الحال آن مطلب اطلاعی در دست دارند خواهشمند است دستشون رو محکم ببندند که اطلاع از دستشون نپره.

 

   رییس حراست وبلاگ و معاون مدیر عامل و رییس کمیسیون فرهنگی و مدیر اردوها و...

س.ع.ی.د

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 21:57  توسط سعید  | 

 

ذكر سيد محمد سعيد امام حفظه الله

 

آ ن چراغ بیت عتیقه، آن تحجرگرای خوش سلیقه، آن شایسته‌ی مقام سلطانی، آن صاحب جمال روحانی، آن پدر خوانده خوش‌کلام ، سیدالرفقا « محمد سعید امام » از یاران شفیق و از بازماندگان عهد عتیق بود.

گویند: ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 2:27  توسط علی  | 

بيانيه

ما جمعي از معلوم الحالهاي ساكن مركز وحومه، مراتب تقدير و تشكر، تشكر وتقدير،سپاس فراوان و شكر بي پايان خود را از مدير محترم سايت اعلام می داریم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 2:55  توسط سعید  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اول و آخر تویی ما در میان               هیچ هیچی که نیاید در بیان

سلام. آمده ایم بمانیم. بنویسیم. از خاطرات خوش گذشته، روزهای شیرین آینده و دل مشغولیهایمان. بیشتر طنز و گاهی جدی اما نه جدی تر از طنز.از خدا قوتی تا بر سر آن عهد که بستیم  تا هستیم بمانیم.انشاءالله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 0:31  توسط سعید  | 

 

یک دوست، چیزی نیست که آسان بدست بیاد، مخصوصا دوستان قدیمی که به یقین میتونم بگم جایگزینی برای آنها نمی توان یافت.

 

رابطه دوستی مثل یک اثر هنری زیباست و یک دوست قدیمی مانند یک عتیقه زیبا و ارزشمنده.

داشتن یک عالمه اجناس عتیقه، گنجی گرانبهاست که نمی شه از کنارش آسون گذشت.

 

عتیقه ها:

     سعید، محمد، فرهاد، بهراد، امیر، علی، حمید، آرش، مهدی، رضا ...

 

                          دلم برای همتون تنگ شده.

 

دانشگاه خیلی وقته تمام شده، کار و گرفتاری ها ما رو از هم دور کرده، اما من حاضر نیستم گنج خودم رو از دست بدم.

هنوز هم می شه دور هم جمع شد، شوخی کرد و از ته دل خندید. می شه از هم خبر داشته باشیم و به یاد هم باشیم.

منتظرتون هستم...

پیروز

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 16:4  توسط پیروز  |