بدینوسیله اعتصاب سراسری پرسنل زحمت کش و خدوم "آب روان"، که مدتی است قریب به 6 ماه بی جیره و مواجب و با کمترین امکانات به هرنحو ممکن اعم از اصابت سیلی و استعمال سرخاب و سایر روشهای مرسوم صورت خود و این وبلاگ را سرخ نگه داشته و با انواع حرکات موزون و غیر موزون سعی در افزایش وزانت این مکان فرهنگی داشته، به دلیل عدم حضور مدیریت این وبلاگ جهت پیگیری و رفع و رجوع امور و نیز شکستگی کمر این پرسنل از مهره چهارم و هفدهم، به دلیل قرار داشتن زیر بار مشکلات، و عدم توجه آن جناب پول دوست پول پرست پول پارو کن به این مسایل را به اطلاع عموم (و بلکه هم داییم) می رساند. لذا از این تاریخ ما امضا کنندگان ذیل همه با هم به وبلاگ "مجید حمید" کوچ کرده و تا عدم رفع مشکلات و برآورده شدن تمامی خواسته هایمان بر نمی گردیم، جون شما امکان نداره، اصرار نکنید.
مدیر روابط عمومی و مدیر روابط بین الملل و مدیر مالی و مدیر امور اداری و مدیر حراست و مدیر امور تربیت بدنی و مدیر کمیسیون تنظیم بازار و مدیر کل زندانهای آب روان
سعید
ای وای، ای امان، ای فریاد و ای داد، یکی بیاید شفاعت ما را بکند بلکه از سر این تقصیر ما بگذرند. می پرسید چه شده؟ آخ، مگر نمی دانید؟ شب یلدا شب تولد "حاج پیروز" بود و ما فراموش کردیم. گناه از این بدتر. خدا از همه ما و کوتاهی هایمان درگذرد.
حالا درست است که نتوانستید به هنگام تبریک بگویید، باشد حداقل با ارسال هدیه ای در خور شاءن ایشان جبران کنید لطفا. ضمنا شماره حساب 000/0 بانک تاجرات آماده پذیرش هدایای نقدی هممیهنان پیروز دوست است. همینک یاری سبزتان آباد باد به مهر و از این حرفا.
ما اصولاً طرفدار رعایت اصولی "حق کپی رایت" هستیم، لذا و در همین راستا شعر زیر را که شاعرش را اساسا نمی شناسیم برایتان نقل می کنیم تا در این شب یلدایی(البته شما که فردا این را مطالعه می فرمایید، قاعدتا می شود روز یلدایی) خاطر مبارکتان شاد شود به نیکو وجهی. لذا شما هم به طرفداری از "طرفداران رعایت اصولی حق کپی رایت" از ذکر بدون اجازه این شعر خودداری فرموده و در همین راستا از شوهر عمه گرامی ما (با واریز وجه ناقابل این قصیده به حساب مشترک بنده و ایشان) کسب اجازه فرموده که اصل این شعر را ایشان برای اولین بار از یک شاعر مجهول الهویة و المکان و معلوم الحال تک زده اند و همین چند دقیقه پیش برای ما نقل فرمودند. البته نمی دانم که در همچنان شبی باید گفت "یلدا قبول" یا "یلدا خوش" یا "یلدا مبارک" هرچه هست ما به شما نیابت می دهیم از طرف خودمان به خودتان همان را بگویید.
حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن
آورده دوصد گونه ره آورد به خانه
اشیاء گرانقیمت و اشیاء نفیسی
کز حسن و ظرافت همه را بود نشانه
از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر
تا ادکلن و حوله و آیینه و شانه
از پرده ابریشم و رو تختی مخمل
تا جامه مردانه و ملبوس زنانه
در جعبهء محکم همه را بسته و چیده
تا لطمه نبینند از آفات زمانه
دیدم که بر آن جعبه نوشته است ظریفی
"مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه"
پ ن 1:از اینکه این شعر به شب یلدا ارتباطی نداشت ناراحت و نگران نباشید ایراد از فرستنده است به مانیتور خود دست نزنید.
پ ن 2: پیروز پول پارو می کند، همچنان. لذا فرصت اینکه احوالی از شما دوستان بپرسد ندارد، اما حالش همچنان خوش است با آن پای شکسته. از سایر نویسندگان دوگانه اینجا هم خبری نیست که نیست. فعلا زمام امور دست ماست [که بر ماست] می بخشید ولی این چند صباح حکومت ما را تحمل بفرمایید، عنقریب به زوال خواهد گرایید.
بعدا نوشت:پست جدیدی داشتیم که چون قرار بود ژیروز(همان پیروز سابق) بعد از عمری امشب بهروز کند پست را بردیم در مجید حمید نوشتیم. بخوانید و فیض ببرید!
امروز هجدهم آذر است و از آنجا که هیچ ارتباطی با دوازده اردیبهشت و روز معلم ندارد، به همین مناسبت یکی از خاطرات دوران معلمی ام را برایتان نقل می کنم:
زنگ کلاس خورده بود و بچه ها به ضرب اردنگی های محبت آمیز مدیر -که همزمان نقش ناظم را هم ایفا می کرد- رفته بودند سر کلاس. معلم ها هم یکی یکی تشریفشان را بردند. در دفتر مدرسه من مانده بودم با یک دستگاه قدیمی پلی کپی دستی. قرار بود آن ساعت امتحان بگیرم و داشتم سوالها را تکثیر می کردم. با چه مصیبتی. قدمت دستگاه آنقدر بود که فکر کنم سند خوبی می توانست باشد برای اینکه ادعا کنیم صنعت چاپ را ما ایرانی ها اختراع کرده ایم. یک ربعی از زنگ گذشته بود و من داشتم با دستگاه ور می رفتم خلاصه چه دردسرتان بدهم، همانطور که جان می کندم و در اثر این تلاش و تقلا، همه جانم جوهری شده بود، یکی از بچه ها در زد:
-آقا اجازه؟
-بیا تو.
پسرک آمد داخل گفتم: - چی می خوای چرا سر کلاست نیستی؟
-آقا اجازه؟ آقا اجازه؟
-دِ حرف بزن ببینم چته؟
-آقا اجازه، آقای سالمی میگن ابزار کمک آموزشی را بدید آقا.
من را می گویید، از تعجب توام با عصبانیت داشتم می ترکیدم. آخر این آقای "سالمی" دبیر دینی بود. مگر درس دینی چه ابزار کمک آموزشی می توانست داشته باشد؟ وانگهی اگر چنین ابزاری هم باشد، مگر "علی سالمی" نمی دانست توی دفتر این مدرسه روستایی، که همه اموالش عبارت بود از یک میز -که احتمالا عهد نامه ترکمانچای روی آن نوشته و امضا شده- و یک صندلی و نه متر مربع موکت و یک کمد بایگانی پرونده های بچه ها و همین دستگاه پلی کپی –که از یکی از موزه های تاریخ باستان فرانسه به سرقت رفته- چیز دیگری پیدا نمی شد؟ آخر ابزار کمک آموزشی آن هم توی چنین شرایطی؟ این دیگر چه صیغه ای بود؟
با تشر شاگرد را سر کلاس برگرداندم: "برو بچه، درست بپرس ببین آقای سالمی چی می خواد، گوشاتم واز کن که اشتباه نکنی." سرش را پایین انداخت و رفت.
هنوز دو سه دقیقه نگذشته بود که برگشت:
-آقا اجازه؟
-باز که برگشتی، چی می خوای؟
که دیدم همان جمله را تکرار کرد و "ابزار کمک آموزشی" خواست برای دبیر دینی. با عصبانیت گفتم : "بچه برو رد کارت، بگو خود دبیرت بیاد."
یک دقیقه بعد "سالمی" توی دفتر بود. با ناراحتی و اعتراض گفت: "آقا این ابزار کمک آموزشی کوش؟ کجاست؟ چرا مارا معطل می کنید زنگ تمام شد "
دیدم رفت سمت همان میز کذایی مدیر و از توی کشو شیلنگ را که مخصوص کتک زدن بود بیرون آورد. غرغر کنان در حالی که از دفتر بیرون می رفت گفت: "این پدر سوخته ها فقط با ابزارش آدم می شن، اگه این وسایل کمک آموزشی نباشن، این کره خرهای کره بز که درس نمی خونن."
پ.ن1:
"ابزار کمک آموزشی گربود زمزمه محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را"
پ.ن3:
ابزار کمک آموزشی گله، هرکی نخوره خله.
پ.ن2:
دنیا "فولاد و استقلال اهواز و صنعت نفت" و دیگر هیچ. (واسه گل روی مبارکه استقلالیا و پرسپولیسیها)
با این اوضاع رانندگی و استاندارد نبودن ماشینها وخیابانها و راننده ها! گاه و بیگاه تصادفی برایم پیش می آید و بعد ازهرتصادف با خودم فکرمی کنم ای کاش ماشینی اختراع میشد که خرابی هایش مثل زخمهای روی بدن جانداران، خودبخود بعد ازمدتی بهبود می یافت و می توانستم سپرو گلگیرش را پانسمان کنم و هم از کار و زندگی عقب نمانم و هم به عذاب صافکار و نقاش گرفتار نشوم.
حالا که پایم شکسته و کنج خانه نشسته ام و منتظرم 20 روزی بگذرد و دو تکه استخوان به هم جوش بخورند، می گویم ای کاش موتور جوشی ساخته شده بود که این دو تکه را به هم جوش می داد و مرا از این لنگی و یکجانشینی خلاص می کرد.


دیدم دوستانم مهربانتر و دوست داشتنی تر از آن هستند که در فکرم گنجیده بود.
یادآوری ضروری: توطئه ها و دسیسه های سعید و کلاسور و مینو و همدست احتمالی شان "آق عباس" هم، چه مو لای درزهایشان برود یا نرود، هیچگاه خللی در هیچ کجای ما وارد نخواهد کرد.
والسلام.
این روزها دنبال مرخصی هستم. البته نه
از محل کار، از زندگی. بله از زندگی. چقدر خوب می شد اگر زندگی هم مرخصی داشت،
سالی یک ماه نه بیشتر. یا حداقل "تایم اوت" داشت مثل بازی والیبال یا
بسکتبال یا فوتسال. آخ که چقدر خوب می شد. فکر کنم اصحاب کهف هم چند سالی از مرخصی
یا "تایم اوت" استفاده کردند. ای خدا، من هم خسته ام، یه کم "تایم
اوت".
زندگی چیزی به جز تکرار نیست. تکرار چند حرکت ساده. اما
زندگی بعضی ها مثل یک لطیفه بی مزه و خنک است که هرچه بیشتر تکرار می شود لوس، بی
نمک و ملال آور تر می شود ولی بعضی های دیگر، انگار که دارند مشق خطاطی یا
نوازندگی سه تار می کنند که هرچه بیشتر تکرار می کنند پخته تر و جا افتاده تر یا
دلنواز تر می شود تا روزی که زیبا ترین تابلو خود را بنویسند یا بهترین قطعه را
بنوازند. زیبا ترین قطعه ما اگر که هنوز نواخته نشده باشد، تکرار مشق لازم است.
وبلاگه ما![]()
گفتم پیش خودم درسته که من یه نفر تک افتادم بزار حالا که احساساتم لطیف تره به
گفته خیلی از صاحب نظرها من پیشدستی کنم البته با اجازه بقیه دوستان ![]()
آرزویم این است:
نتراود اشک در چشم تو هرگز .....
مگر از شوق زیاد
وبه اندازه هرروز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد .......
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تورا دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد ........![]()
پی نوشت:البته من همیشه معتقد هستم که عشق انسان را به کمال نمی رساندو فقط
دوست داشتن است که انسان را...............
اشتباه نكنيد! نه قصد افشا و نشر اكازيب و تشويش اذهان عمومي را دارم و نه اينكه پته پيروز خان قراره روي آب ريخته بشه. يلدا خانمي در كار نيست. البته تا آنجا كه ما خبر داريم.![]()
شبهاي يلداي دوران دانشجويي ما گره خوردهبود با شب ميلاد اين آقا پيروز( مدير محترم وبلاگ ) و هر ساله در اوج سنگيني درسها شب خاطرهانگيزي داشتيم.
انار و هندوانه شب يلدا و كيك تولد پيروز و اون كادوي بزرگي كه ميبينيد هم يك سوپر چيپس بود.
هندوانه توي تصوير مشخص نيست اما انار و موز را كه با چنگال نميخورند! ميخورند؟
خوان يلداي دانشجويي خيلي ساده و جمع و جور بود. يادش بخير.
اما سادهتر از اون شب يلداي سربازهايياست كه شايد با يك مشت تخمه آفتابگردون اونم يواشكي و سر پست نگهباني و با جمعهاي سه- چهار نفري روي تختهاي دو طبقه آسايشگاه پادگان به صبح ميرسه.
پیش درآمد:
این مطلب کاملا خصوصی است و اگر کسی غیر از مراجعین به این
وبلاگ آن را بخواند، خب ...خب ... ایشاله به آخرش نرسیده، کارت سوختش باطل بشه.
درآمد:
هرچند این بیت ارتباطی به اصل مطلب نداشت اما همین اول کاری
بگوییم که ما با خودمان هم شوخی نداریم، و حتی اگر مصلحت باشد، خودمان را هم افشا می
کنیم و لذا در همین راستا (راستای خود افشایی مفرط) و از همین رو و به همین دلیل باید گفت حقیقتا این بیت را آوردیم تا شما بدانید که اینطور نیست که ما همان یک
بیت "آن یکی خر داشت پالانش نبود/یافت پالان گرگ خر را در ربود" را فقط
بلد باشیم، نه یک بیت جدید هم یاد گرفته ایم. همین.
با توجه به افشاگری های اخیر دوستان این وبلاگ علیه یکدیگر،
ما هم برآن شدیم تا اندکی (بله فقط اندکی و نه بیشتر) از اسرار را از پرده برون
اندازیم تا همه ماست ها را کیسه نموده حساب کار خود را بنمایند. و اما اصل
"برون اندازی از پرده":
1- در راستای افشای چهره مرموز و گاهاً موزمار این "علی" همین بس که
این بچه از همان ابتدا (به کسی نگویید، تا حالاش هم همینطوره) در تشخیص رنگ مشکل
داشت. من همینجا با مشت های گره کرده و از ته ته ته دل فریاد می زنم : "آقا
علی اگر کت شما خردلی نبود پس لابد کرمی بود؟ نه بابا فوتینا ما را با این حرفها
نمی توانی خام کنی. ای "علی"، ای عامل استکبار داخلی و خارجی، ای بوق چی
مهاجرانی، ای فریب خورده جبهه اصلاحات، برو همان طرفدارهای اصلاح طلب مهاجرانی را
با رنگ "کرمی" رنگ کن، با ما چرا؟"
حالا پس از گذشت قریب به هفت سال از آن
روزهای خون و حماسه و انتشار اسناد لانه، همه می داند که آن کت "خردلی"
بوده و با همان کت که از طرف دفتر فرهنگ و از طریق رابطی که با آنجا داشتی (طبق
همان اسناد بدست آمده این رابط کسی نیست جز پیروز که تا مدتها با نام مستعار
"امین سقاییان" در دانشگاه تردد می کرد) به تو هدیه شده توانستی آن
کودتای معروف به "خردلی" را علیه من انجام دهی و من را از دبیری انجمن
ساقط کنی. بله همانطور که حامیان مستکبر و سرمایه دار غربی تو، علیه هم سنگران ما
اصولگرایان، در گرجستان کودتای "مخملی" به را انداختند و
"ادوارد" را سرنگون کردند. اما علی آگاه باش که بازی خوردی و حسابی
باختی، چرا که همان ها که به پشت گرمیشان علیه من کودتا به راه انداختی طرح
"کودتای زرد" را با عاملیت دیگر فریبخورده کور دل، "امیر" و
با اهدای یک لباس "زرد" به او قصد اجرا داشتند که البته بنا به دلایلی
از انجام آن منصرف شدند.
2- طبق آخرین اسناد به دست آمده و اطلاعاتی که البته هنوز به دست ما نیامده،
مشخص شد که عومل استکبار بیکار
نبوده در همان مدتی که در حال طرح کودتا علیه بنده از طریق آدم خشک و عبوسی و
مخوفی چون علی بودند، با اهدای یک سامسونت مشکی رنگ پر از پول (و البته که از همان
پولهای نفتی که قرار بود سر سفره ما بیاید) به او و یک پیکان استیشن "گوجه ای" رنگ مدل 1342 به یار غار و
همراهش "پیروز"، قصد تجهیز کودتاچیان را داشتند که البته، موفق هم شدند.
هی دنیای بی وفا، هی.
3- هیچ می دانستید، پیروز، این عامل فرعی کودتای "خردلی"، و مستکبر
سرمایه دار غرب گرای تکنوکرات پول دوست پول پرست، در انتخابات گذشته ریاست جمهوری
گذشته از کرروبی حمایت کرد؟ اما چرا؟ خوب دلیلش خیلی روشن است. پیروز این جمله
تاریخی "اگر من ماهی پنجاه هزار تومن درآمد داشتم ازدواج می کردم"
را که از من شنید، با خودش گفت: "چه ایده جالبی" (فایل صوتی این بخش از
مکالمه پیروز با خودش توسط سربازان گم نام به دست آمده و در مکان امنی نگهداری می
شود علاقه مندان به این فایل با ما تماس بگیرند) و از همان ساعت به فکر سرقت این
ایده از من افتاد و البته مترصد این فرصت بود، که با کاندید شدن جناب کروبی و آن
وعده ماهی پنجاه تومن به هر ایرانی به خیال خودش داشت به کعبه آمالش میرسید که دست
اجل خوشبختانه خیلی مهلتش نداد. البته در همین راستا "علی" هم به صرافت
طرفداری از جناب کروبی افتاد که البته دیر شده و کار از کار گدشته بود.
4- بقیه اش را هم اگر حال بود بعدا
افشا می کنم.
پس درآمد:
1- یک نکته به یاد ماندنی: زندگی آنقدر با ارزش هست، که حیف است آن را صرف کار
عبثی چون دوستی با دیگران و یادآوری خاطرات خوش گذشته کنیم.!!!
شايد كم لطفي بود بعد از آن همه نوشتهاي بسيار زيبا من در جواب چيزي ننويسم ولي چرا اين قدر دير چرا؟
من مثل شما بلد نيستم به آن زبان خاص بنويسم تر جيح دادم روان و ساده بنويسم كه همه به راحتي درك كنند ......................................؟؟؟؟
هميشه وقتي اسم و فاميل شما در ذهنم تداعي مي شود ياد آن كت خردلي رنگتان مي افتم ....اولين باري كه بين فاز 1 و2 دانشگاه شما را ديدم از ترس داشتم سكته مي كردم
آخه اين همه اخم و بد اخلاق بودن چه معنايي داشت يعني مي خواستيد جذبه معروف بودن و رئيس بودن خود رابه رخ ما تازه واردها بكشيد يا؟؟واقعا اين مدلي هستيد جواب بديد؟؟؟؟
من خواسته يا نا خواسته به گروهي علمي و فر هنگي معرفي شده بودم كه خيلي دوست داشتم بدانم اين همه محبوبيت و اين همه جارو جنجال براي چيست و از آن چه كساني است؟
تصميم گرفتم با آنكه در آن زمان رياست از آن شما بود و من همچنان تر س از شما در وجودم بود ولي آمدم و شروع كردم ولي سعي مي كردم با شما رابطه پرنگي نداشته باشم هر جا
شما هستيد من نباشم و هر چي شما طرفدار آن ميشويد من بر خلاف آن باشم آنقدر با بقيه جور بوديد كه نظر كسان تازه واردي مثل من رو حتي گوش نمي كرديد و هميشه فقط با قديمي ها
بوديد در كل من در آن گروه هيچگاه ديده نمي شدم حداقل تا وقتي كه بقيه بودند من نبودم ولي هيچ كس نميدانست من با چه ذوقي از دانشگاه با خستگي هر چه تمام تر از كلاسهاي روزانه به سمت
دكه روزنامه فروشي ميرفتم و تا پا سي از شب به خواندن و بردن جرايد مشغول بودم و هم درس مي خواندم ولي همه اينها از چشمان شما و خيلي از دوستان پنهان ماند و ناديده گر فته شد
حتي همين آقا سعيد روز آخري كه در دانشگاه بود از هريك از بچه هاي گروه تعبيري نوشت و تنها تعبير ايشان از من عروسك(وسيله سرگرمي كودكان ) بود چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من اآن روزها خنديدم من هميشه مي خنديدم ولي الان ديگه نمي خندم احساس ميكنم اگر آن زمان هم نمي خنديدم شايد بيشتر به چشم مي آمدم ؟؟؟؟؟؟؟
علي آقا ديگه واسه اين همه تعريف و تمجيد از من كمي ديره نه؟؟؟
اين چرا سالهاستتتتتتتت در ذهن من است چرا هيچگاه من نظري ندادم كه بقيه مطيع آن باشند چرا هميشه شنونده بودم چرا چرا چرا؟
علي آقا من جواب تك تك اين چراهارو مي خوام بدونم
دلم ميخواد بدوني كه من سرد و بي احساس نبودم از اول تو گروه ولي شدم ...................
كاش من اين حرفارو همون موقع جرات مي كردم و ميگفتم ولي شما اونقدر كم لطقف بودي كه هيچگاه مجال ابراز وجود براي من پيش نيامد افسوسسسسسس
من همينجا ازت تشكر ميكنم كه باني خير شدي و من رو به اون سفر ملكوتي فرستادي واين دليل نميشه كه جواب تمام چراهاي من رو ندي
منتظرم
منتظرم